َA post dedicated to Babak Salimizadeh

:بابک سلیمی زاده


اگرچه میگن که هر حرکت سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و و و اخته شده یا مثلن سیاست به فرهنگ تقلیل پیدا کرده و ...


اما این چیز خوبیه 



http://salimizadeh.wordpress.com/voice/




کاهش آنی طول - بابک سلیمی‌زاده


http://entesharate-iran.com/index.php?page=shop.product_details&category_id=20&flypage=shop.flypage&product_id=30&option=com_virtuemart&Itemid=1&lang=fa&vmcchk=1&Itemid=1


شعرخوانی بابک سلیمی زاده و محمد مهدی نجفی


http://www.mindmotor.org/mind/?p=827


واقعیتی که ما می‌پنداریم واقعی‌ است آن چیزی نیست که هست، بلکه آن چیزی است که تسلط یافته است





http://zoghalmag.com/zoghal/index.php?option=com_content&task=view&id=126&Itemid=226


مو و اسکیمو - دو شعر تازه از بابک سلیمی زاده 

بابک سلیمی زاده  

۳۰ آبان ۱۳۸۷ 













مو



به موهايم دست نزن

چون با دستهای تو مو نمی‌زند 

اولين روزی كه دستم مو درآورد 

يک گرگ لای موهای آلتم مخفی شد 

و آدم آهنی ِ زير بغلم 

از من باتری خواست 

من به او يک باتری قلمی دادم

آدم آهنی گرگ را خورد 

و از آن روز 

من ديگر رازی نداشتم 





به دستهايم دست بزن







--------------------------------------------------







اسكيمو





ـ به دستهای تو طوری دست خواهم زد 

كه توی اصطبل يونجه داده ام به اسبها. 





. . . حالا

موهايت اسکيمو شده‌اند

چشمهايت دماسنجی در استوا

و لبهايت تکرار سریال دیشب‌اند

دیگر با من نمی‌لبند.



ما اسکيموها عادت داريم

اسکی روی موهايمان برويم

به موهای من دست بزن !

( آهان . . . )

می‌بينی چقدر لطيف

و چقدر صاف تا قسمتی ابری پيشبينی می‌شود ؟!

چون موجهای پر فشار

از سواحل مديترانه

با مصرف سرانه‌ای

که به سرش همه چیز آمد

به جز آنچه در سر داشت.



بيا چيزهای ديگری هم پيشبينی کنيم

مثلاً ما کِی بچه‌دار می‌شويم ؟

و وقتی دار می‌شويم آيا

چه تضمينی هست که پيشبينی ِ ما

پيش از آنکه اتفاق بيفتد روی ندهد؟



می‌خواهی اسم بچه‌مان چه باشد ؟ 

هر اسمی كه تو بگويی بچه‌ی ماست 

چون هر بچه ای اسبی دارد 

مثل هر اسمی كه دنبال بچه‌اش می‌گردد  

بيا اسمش را بگذاريم اسكيمو 

آنوقت او با تمام پنگوئن‌ها دوست خواهد بود

مثل من كه پنج قدم فاصله دارم با پنكه.



ـ از من چند رقم مونده ؟ 

ـ پنج قدم مونده !



برفها که آب شوند

حرفها تمام می‌شوند؟

بچه‌مان لای ظرفها نمانده باشد 

ای كاش اين اسكاچ بچه‌ی ما بود 

آنوقت همه چيز بين ما تميز می‌ماند 

مثل من كه مانده ام روی اين ميز برای چی ؟!



ـ برای اسبها !



چشمه‌هایی که می‌جوشند

از چشمهای تو اسب می‌نوشند

و چربی ِ بشقابها كه برود 

من به شمال غربی ِ تو سلام خواهم كرد.

سلام ِ نظامی

سلام ِ گنجوی.  



هه ! چه پيشبينی‌ها

که نکرديم

در گنجعلی‌خان ِ هم.

چه شرط‌ها که نبستیم

روی اسبهای هم.



و حالا

چه پيشبينی‌ها که نمی‌کنيم

اينجا

توی جهندم.





* * *





ـ به دستهای تو طوری دست خواهم زد 

كه توی اصطبل يونجه داده ام به اسبها. 










-----------------------------


http://www.mindmotor.org/mind/wp-content/uploads/2007/07/maataht.mp3

لحظه های تلخ یک ساکت

پرنده ها در قفس بی همتای خویش

خاله سوسکه به روایت جدید

ونیز: زینو زینو شوهر من میشی؟

زینو: چرا نشم؟ فقط، اگه بهت خیانت کنم منو با چی میزنی؟

ونیز: سیلی!

زینو: من زن ونیز نمیشم،

جمعیت: چرا نمیشی؟

زینو: ونیز اگه خیانت بکنم، منو با سیلی میزنه :(

کارت دانشجویی در دانشگاه لجن در مال صنعتی شریف

روز ثبت نام به خوبی و خوشی تمام شد و باید بگویم مهمترین موفقیتی که در این روز کسب کردم همانا گرفتن کارت دانشجویی بود. به این ترتیب که اول ما را کردند توی یک سالن و ازمان عکس گرفتند و بعد تک تک میزها را طی کردیم و وقتی میخواستیم خارج بشویم یک آقایی کارت ما را تحویلمان داد. من نمیدانم از خفن بودن سیستم صدور کارت دانشگاه بود که بغض گلویم را پر کرده بود و یا از خوشحالی اینکه بالاخره رسما وارد دانشگاه صنعتی شریف شده ام. اما چون هیچ کس را آن اطراف نمیشناختم بالاجبار یک درخت را بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن.
"فاتح شدم
خودم را به ثبت رساندم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
87654321
بوی نبوغ نابغه ای تازه سال می آید"
همینطور داشتم توی آغوش درخت درددل میکردم و از ایده ها و خیالپردازیهایی که برای آینده ی درخشانم پرورده بودم میگفتم. بفهمی نفهمی در نگاه اول عاشق درخت شده بودم اما متوجه شدم حلقه ای از دانشجویان فاتح دور من ایستاده، بر و بر من را نگاه میکنند. این شد که خودم را از درخت محبوبم جدا کرده، از ترس مسخره شدن پا به فرار گذاشتم. کمی دورتر متوجه شدم که این فاتحان نه به من، بلکه به درخت خیره شده بودند و حالا با دور شدن من همه درخت را بغل کرده، در حال گریه کردن بودند. اینجا بود که فهمیدم راست است که میگویند آمدن به شریف آدمها را خل میکند. مغموم راهم را کشیدم و رفتم بیرون.
وقتی داشتم سوار مترو شریف میشدم، حس کردم که همه من را طور دیگری نگاه میکنند. مثل یک، چه طور بگویم، نابغه، خفن. یک آدمی که توانسته گردن فیل را بشکند. این طور بود که دماغم را آنقدر بالا گرفتم که لای در مترو گیر کرد.
آن روز گرفتن کارت دانشجویی چنان مرا خل وضع کرده بود که مسیر نیم ساعته خانه مان را 4 ساعته رفتم. در طول راه به ده ها نفر کارتم را نشان دادم و هر آموزشگاه کنکوری که سر راه دیدم وارد آن شده، با نشان دادن کارت دانشجویی و در آوردن زبان سعی در آب کردن دل پشت کنکوریهای درمانده داشتم و رویهمرفته سرمست از این بودم که آنها آنطرف خطند و من به غایت این طرف خط.
وقتی به خانه رسیدم مادرم با اردنگی من را به داخل حمام پرتاب کرد با گفتن جمله ی: "چرا بوی لجن میدی؟ مگه تو اون دانشگاه چیکار میکنن باهاتون؟". و هنوز هم که چند سال میگذرد مادرم باور نمیکند که من آن روز توی جوب افتاده بودم و توی دانشگاه من لجن خیرات نمیکنند و هروقت که من را میبیند یاد آن روز می افتد و (اگرچه واقعا دوستم دارد) احساس میکند که کمابیش هنوز هم بوی لجن میدهم و فکر میکند که وارد شدن توی اون دانشگاه باعث شده من یک جور لجنی بشوم و بهتر بود که همان رشته ی پزشکی که مورد علاقه ی مادرم بود را بروم تا ما در خانواده مان یک پزشک هم داشته باشیم که وقت پیری محتاج این و آن نشویم...
چند روزی با دمبم گردو میشکاندم تا روز اول دانشگاه رسید. بهترین لباسهایم را تنم کردم و صبحانه ای مفصل خوردم. باید بگویم این اولین و آخرین باری بود که اول مهر با ذوق و شوق به سمت کلاس میرفتم. در نیمه های مسیر بودم که باز به سرم زد کارتم را در بیاورم و با آن دل این بچه پشت کنکوری ها را بسوزانم. این بود که دست کردم توی جیب پیراهنم، بعد توی جیب شلوارم، جیب عقب شلوارم. جیب جلویی کیفم، جیبهای کناری کیفم، توی جامدادیم اما اثری از کارتم نبود. لای تک تک دفترچه هایم، توی کفشم، توی جورابم، زیر کمربندم، پشت گوشم، توی دماغم، همه و همه را گشتم، اما اثری از کارتم نبود. کارت دانشجویی عزیزم با آن شماره ی رند 87654321اش، گم شده بود و من که هستیم را با یک شماره به ثبت رسانده بودم ناگهان حس کردم که از هستی تهی شده ام و دیگر هیچ چی نیستم. گذشته از آن یاد افسانه هایی افتادم که درباره ی دم در دانشگاه صنعتی شریف شنیده بودم افتادم. که برای داخل شدن بدون کارت چه موهایی که سپید شده و چه ضجه هایی که زده شده. حضور سنگین آن دیگری کنترل گر را بر شانه هایم حس کردم اما به خودم قوت قلب دادم و گفتم که "هرطور شده م میرم تو. نمیشه که رام ندن. من نخبه ی این مملکتم" و نخبه را همچین بفهمی نفهمی کشدار ادا کردم تا به خودم قوت قلبی داده باشم. در طول راه با شدت هرچه تمامتر موهایم را پخشول پخشول کردم تا مثل یک شریفی تمام عیار به نظر برسم. به دم دانشگاه که رسیدم با ترس و لرز سرم را انداختم پایین و سعی کردم بدون اینکه تابلو بشود از آن کنار رد بشوم و بروم داخل. اما هنوز به جلوی آقاهه هم نرسیده بودم که با گفتن جمله ی زیبای: "شما، کارت." برجای خودم میخکوب شدم. رویهمرفته این از کوتاه ترین و کوبنده ترین جملاتی بود که در زندگی با آن روبرو شده بودم. با تضرع سرم را به طرف بالا آوردم. گردنم را طوری کج کردم و چهره ام را طوری درهم کشیدم که مطمئن بودم دل هر سنگی را آب میکرد. گفتم :"آقا من کارتم را گم کردم!". آقاهه لحظه ای جا خورد و بعد زد زیر خنده و گفت :"تازه روز اول دانشگاهه، چه طور ممکنه؟" و بعدش من را پاس داد توی اون اتاقه که یک آقای دیگه نشسته بود. نیم ساعت بعدی را مشغول بحث با اونیکی آقاهه بودم تا ثابت کنم که کاملا محتمل است که آدم کارتش را گم کند و علاوه بر آن من نخبه ی این مملکتم و نباید با من اینطور برخورد شود وگرنه مثل مرغها که اگر با آنها بدرفتاری کنی خوب تخم نمیکنند، من هم خوب علم از خودم در نمیکنم. اما بر خلاف نظر من موضوع بحث اصلن این چیزها نبود، بلکه ناگهان به خودم آمدم و دیدم که آقاهه دارد میگوید که :"ببین من باید یک جوری بفهمم تو کی هستی. یک کارتی، هرچی هست به من نشون بده، شناسنامه، کارت ملی، کارت کتابخونه، کارت غذا، اصلن کارت مترو" و من با نشان دادن کارت مترو وارد دانشگاه شدم!

حقایق پنهان باور نکردنی

"من دزد نیستم، من گرسنه ام"

رسانه چیست؟

رسانه: تکرار یک کلمه تا وقتی که بی معنی شود، اخته شود!

نقد کتاب کافه پیانو

کافه پیانو کافه پیانو by فرهاد جعفری


rating: 5 of 5 stars
کافه پیانو کتابی است که به راحتی نمیتوان در مورد آن اظهار نظر کرد. از یک طرف جزو کتابهای بسیار پرفروش است (5 بار انتشار در طول 9 ماه) که خود اتفاق میمونی در فضای کتابخوانی ایران است، و از طرفی دیگر بسیار از دوستان تو را از خواندن آن نهی میکنند و البته تعدادی هم تشویق. کتابی که باعث بحثهای بسیاری در حوزه ی نقد و بررسی و همچنین در فضای روشنفکری شده است و همین خودش آدم را ترغیب به خواندن آن میکند.

من اما، جزو آن آدمهایی بودم که نتوانستم بر وسوسه ی خواندن "کافه پیانو" غلبه کنم و سر انجام آن را خریدم و خواندم. باید اقرار کنم که از کتاب خوشم آمد و پس از خواندن آن بلافاصله فکر کردم که چرا از این کتاب خوشم می آید؟

1- اصولا بین طبقه ی نسبتا روشن فکر جوی نسبتا منفی نسبت به نویسنده های ایرانی وجود دارد. به این شکل که نویسنده ها یا بسیار سطح پایین و مبتذل تلقی میشوند و یا بیش از حد سطح بالا، فلسفی و سخت فهم. این باعث میشود که تیراژ کتابها یا از یکی دو هزار بیشتر نشود و یا بسیار بیشتر (کتابهای با مضامین عاشقانه همچون کتابهای فهیمه رحیمی). اما در این بین کافه پیانو از دید خود نویسنده، "کتابی متوسط برای طبقه ی متوسط" است. کافه پیانو کتابی کاملا متوسط است. در این کتاب نه از بحثهای پیچیده و شیوه های روایی عجیب و غریب و دیرفهم خبری است و نه اینکه کتابی کاملا تهی شده از مضامین انتقادی و ساختارهای روایی باشد. در این کتاب اثری از تحلیلهای پیچیده و یا بسیار سیاه از دنیا دیده نمیشود و در عین حال هم رابطه خودش را با دنیای خارج از دست نداده و هرجا که توانسته است سعی در انتقاد از وضع موجود، انتقادهایی موضعی و شخصی و نه کلی و جهانشمولی، میکند. من به شخصه با خیلی از کتابهای داخلی خوب ارتباط نمیتوانم برقرار کنم. یعنی فضای آنها برایم نامفهوم است، انگار از دنیایی دیگر هستند و باید برای فهمیدنشان زحمت زیادی کشید. در حالی که وقتی مشغول مطالعه کافه پیانو میشوم فضای داستان برایم کاملا آشناست و مشکل زیادی در درک این فضا ندارم. این یکی از معدود نکاتی است که میتواند باعث شود من رمانی از نویسنده ای داخلی بخوانم. اینکه فضای رمان با ذهن من همخوان باشد، چیزی که به زحمت در مورد یک رمان خارجی یافت میشود.

2- ساختار روایی کتاب در نوع خود جالب توجه و منحصر به فرد است. حجم زیادی از اول کتاب را روایتهایی چند صفحه ای اشغال کرده است که من آنها را روایتهای اتمی مینامم. این روایتها هیچ ربط منطقی به هم ندارند. یعنی هرکدام یک نمیچه داستان هستند که در ظاهر ربطی هم به بقیه ندارند و در طی آنها مثلا با فلان خاطره ی نویسنده از فلان روزی که فلان دوستش آمده بود کافه آشنا میشویم. اما در عین حال وقتی که چند تا از این روایتهای اتمی را میخوانیم کم کم حس میکنیم که یک ابرروایت در بطن همه ی این نیمچه روایتها وجود دارد و علاوه بر اینکه نویسنده به صورت غیر مستقیم فضای داستان و شخصیتها را به ما عرضه میکند، کشف این ابر روایت هم لذت وافری به خواننده میدهد و اتفاقا در میانه های کتاب این ابر روایت شکل منسجمتری به خود میگیرد و تبدیل به روایت اصلی کتاب میشود. هرچند آخرهای کتاب نویسنده یک جوری خواننده را توی روایت کله پا میکند که هیچ وقت نفهمد از کجا خورده است.

3- یکی از مهمترین نکاتی که واکنش منفی منتقدان را نسبت به این کتاب بر انگیخته است لحن به اصطلاح "وبلاگی" کتاب است. هرچند من به شخصه تاکنون وبلاگهای بسیار کمی دیده ام که لحنی به این سلیسی داشته باشند، اما این خود جای سوال دارد که استفاده از چنین لحنی کاری مثبت است یا منفی؟ من فکر میکنم که این کار نمیتواند منفی باشد، چون به هر حال این ما نیستیم که سلیقه ی خوانندگانمان را تعیین میکنیم، بلکه این آنها هستند که سلیقه خود را به ما تحمیل میکنند، و اگر به خواندن چنین کتابهایی روی آورده اند، خب لابد شرایط امروزی زندگی در این جامعه آنها را به سمت این گونه لحنهای راحت الحقوم سوق داده است.

4- بدون اغراق باید گفت که کافه پیانو کتابی است حاصل ترکیب "ناطور دشت" و "عقاید یک دلقک". پس اگر این کتابها را میپسندید احتمالا کافه پیانو را هم خواهید پسندید.

5- و در آخر سوالی که در باره کتاب هنوز من برایم حل ناشده باقی مانده است. اینکه "چرا نویسنده مارکها را در متن اینقدر جدی گرفته و حتی آنها را به شکل پررنگ در همه جای کتاب چاپ کرده است؟"






View all my reviews.

ماهی غضبناک

ماهی غضبناک چشمهایش را گشود و زمین پر سر و صدا که خواب یک میلیارد ساله اش را از هم گسسته بود را قورت داد.
(طراحی شده در محیط فلش)

گرافلب و گرافیک برداری



برنامه GraphLab یه برنامه برای کار با گرافهاست که تو دانشکده نوشتیم که اگر گسسته

پیشدانشگاهیپاس کرده باشید میدونید  گراف چیه.

حالا میشه اونو راحت با افزودن 150 خط برنامه نویسی (جاوا) به یه ادیتور گرافیک برداری تبدیل کرد:

سورسو اینجا میگذارم تا دوباره به طرز اسفباری از دستش ندادم.




Init.java:
public class Init implements PluginInterface {
HashSet addedGRs = new HashSet();
static final String CURVE_WIDTH = "Curve Width";

public void init(final BlackBoard blackboard) {
blackboard.addListener(new Event(AbstractGraphRenderer.name), new Listener() {
public void notifyRelevantActions(Event notifierName, Object value) {
AbstractGraphRenderer gr = AbstractGraphRenderer.getCurrentGraphRenderer(blackboard);
if (addedGRs.contains(gr)) return;
gr.addPaintHandler(new Painter());
addedGRs.add(gr);
}
});
VertexModel.addGlobalUserDefinedAttribute(CURVE_WIDTH, 5);
}
}





Painter.java:
public class Painter implements PaintHandler {
GraphData gd = new GraphData(GraphLab.blackboard);
GraphModel G = gd.getGraph();

public void paint(Graphics gr1d, Object destinationComponent) {
final Graphics2D gr = (Graphics2D) gr1d;
final int n = G.getVerticesCount();
if (n == 0) return;

AbstractGraphRenderer.getCurrentGraphRenderer(GraphLab.blackboard).ignoreRepaints(new Runnable() {
public void run() {
boolean[] marks = new boolean[n];
BaseVertex V[] = G.getVertexArray();
final VertexModel parent[] = new VertexModel[n];

//consider the hole structure as a tree
AlgorithmUtils.BFSrun(G, (VertexModel) V[0], new AlgorithmUtils.BFSListener() {
public void visit(VertexModel v, VertexModel p) {
parent[v.getId()] = p;
}
});


for (VertexModel v : G) {
if (v.getId() == 0) continue;
if (v.getColor() == 0) {
VertexModel v1 = parent[v.getId()];
if (v1 == null || v1.getColor() != 0) continue;

VertexModel v2 = parent[v1.getId()];
if (v2 == null || v2.getColor() != 0) continue;

//generate the curve between v1, v2 and v3
GraphPoint p1 = v.getLocation();
GraphPoint p2 = v1.getLocation();
GraphPoint p3 = v2.getLocation();

GraphPoint m1 = AlgorithmUtils.getMiddlePoint(p1, p2);
GraphPoint m2 = AlgorithmUtils.getMiddlePoint(p2, p3);
GraphPoint cp = p2;

Integer w1 = v.getUserDefinedAttribute(CURVE_WIDTH);
Integer w2 = v1.getUserDefinedAttribute(CURVE_WIDTH);
Integer w3 = v2.getUserDefinedAttribute(CURVE_WIDTH);

int startWidth = (w1 + w2) / 2;
int endWidth = (w3 + w2) / 2;
int middleWidth = w2;

double teta1 = AlgorithmUtils.getAngle(p1, p2);
double teta2 = AlgorithmUtils.getAngle(p1, p3);
double teta3 = AlgorithmUtils.getAngle(p2, p3);

//generate boundary curves
java.awt.geom.QuadCurve2D c1 = new QuadCurve2D.Double(
m1.x - startWidth * sin(teta1), m1.y + startWidth * cos(teta1),
cp.x - middleWidth * sin(teta2), cp.y + middleWidth * cos(teta2),
m2.x - endWidth * sin(teta3), m2.y + endWidth * cos(teta3));

java.awt.geom.QuadCurve2D c2 = new QuadCurve2D.Double(
m2.x + endWidth * sin(teta3), m2.y - endWidth * cos(teta3),
cp.x + middleWidth * sin(teta2), cp.y - middleWidth * cos(teta2),
m1.x + startWidth * sin(teta1), m1.y - startWidth * cos(teta1));

//mix them
GeneralPath gp = new GeneralPath(c1);
gp.append(c2, true);
gp.closePath();
gr.setColor(Color.black);

//fill the curve
gr.fill(gp);
}
}

}
}, false /* dont repaint after*/);
}
}

ey

--------------------------------------


ای شط شیرین پر شوکت من


" ای شط شیرین پر شوکت من "

مهدی اخوان ثالث

دوست دارم قسمت هفتم

ناتوانی این دستهای سیمانی من توی خیابانی شلوغ با یک پاسبان و یک هوار ماشین گم شده بود. میان همهمه های ماشینها و سوتهای پاسبان بود که چهره ی تو را برای بار اول دیدم. در میان هیاهوی این شهر وقتی که تو را پیدا کردم انگار که جوانه ای از بین انگشتهایم میخواست بروید و نوازشهایت سرانجام شکوفایش کرد. حضورت کوتاه و یگانه بود و حالا دیگر جوانه درختوار بربالیده و گرمای نفسهایت را روی برگهایش انتظار میکشد.
----------------
ماشینها همینطور که دور میدان میچرخند کم کم روی به سمت پاسبان بر میگردانند. انگار که دارند تمام آزارهای پاسبان را در مشق خود مرور میکنند. کم کم حسی از جنون و وحشت بین ماشینها اوج میگیرد. پاسبان همانطور سوت زنان در وسط ایستاده است ولی کم کم انگار که متوجه این توحش نوپا میشود خودش را جمع میکند و به عقب میکشد. اما کدام عقب؟ از هر سو احاطه شده است. ماشینها هوار هوار به سمت پاسبان هجوم میبرند و من از کناره ی میدان نظاره میکنم لرزش دستها و چشمانش را از وحشتی که او را هر لحظه بیشتر در کام خود فرو میکشد. حتی قدرت فریاد زدن هم برایش باقی نمانده و حالا در این یگانه لحظه واپسین که مابین ماشینهای خشمگین له شود به کبوتری در دور دستها خیره شده که جوجه اش را پرواز می آموزد و چه میدانم شاید که به یاد زنی، بچه ای یا معشوقه ای در آن دورهاست که حالا تنها در خانه نشسته ثانیه هایی را که تا باز گشتن او باقی مانده را دارد برای خودش ضرب و تفریق میکند.
اما نه، انگار این تویی که در آن اولین ماشین تفنگ را گذاشته اند بیخ گلویت و آن مرد سیاه چهره که کف از گوشه دهانش خارج شده دارد زیر لب چیزی به تو میگوید و منٌ و من میکند که ماشه را بچکاند یا نه؟ و تو هراسان نگاه میکنی چرا که به جز او 4 مرد دیگر هم در ماشین احاطه ات کرده اند. چقدر از بار آخری که دیدمت، یادم نمی آید کی بود، تغییر کرده ای و انگار تمام بوسه های من خشک شده باشند دیگر روی پوستت اثری از آن لطافت جاودانه نیست. 
--------------
پاسبان به تو خیره شده است. تو به من خیره میشوی. اول دوست دارم فکر کنم که با چشمهایت داری از من التماس میکنی کمکت کنم. اما نه. نمیتوانم تشخیص دهم که لرزش چشمانت وحشت است، یا شرارت و یا شیطنت. به پاسبان نگاه میکنم که همه ماشینها زیر پایش به خط ایستاده اند. او هم به من خیره میشود. بعد با یک پرش توی ماشین میپرد و مثل یک قهرمان تمام عیار تو را از دست آنها نجات میدهد. تو مثل احمقها میخندی و من تازه به یاد می آورم پاسبان را که همان "او" بود. "او" که همیشه بود ولی بودنش را نمیخواستم باور کنم. تو با لباس عروس ململ سرخت میان دستهای "او" نشسته ای و من میخواهم فریاد بزنم، اما نفسم در نمی آید. دهانم را همین طور توی هوا تکان میدهم و اشک پهنای صورتم را خیس کرده است. نفسم بالا نمی آید و چشمهایم میلرزد. دستهای سیمانیم سنگین شده نمیتوانم بالا بیاورمشان و جوانه ی میان انگشتانم از وحشت این لحظه ی مرگزای زرد شده است. اما من باید بگویم، باید بگویم اما با کدام صدا که اینها همه اش یک نمایش بود و تو نباید گول این سیاه بازی را بخوری و نهال میان انگشتانم چقدر دلش هوای تو را کرده و تو باید مال من باشی و نباید با "او" بروی...
-------------
ماشین مثل یک ماشین عروس با وقار به راه می افتد و همه ی ماشینهای شهر شادی کنان و بوق زنان دنبالت میکنند. من اما در این آخرین ماشین نشسته ام که بی هیچ صدایی هلهله ی شهر را دنبال میکند. نه در میان آنها میرود و نه از جمعشان میگریزد. و من محکومم که تا آخر عمر تو را قدم به قدم دنبال کنم. روزها به جستجویت و شبها در رویایت.

پوستر دوم گروه موسیقی





هر هفته یک جلسه، یک اپرا، یک پوستر

امروز اولین جلسه ی اپرا در دانشگاه شریف برگزار شد. در این جلسه که با استقبال نسبتا خوب علاقمندان به موسیقی در تالار دانشکده ریاضی برگزار شد اپرای کارمن از روی دی وی دی و با استفاده از ویدئو پروژکتور نمایش داده شده و در مورد آن بحث و گفتگو شد.

-------------

به نظر شما کدام پوستر بهتر است؟ چرا؟

پوستر گروه موسیقی


طراحی پوستر برای گروه موسیقی