‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست دارم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست دارم. نمایش همه پست‌ها

دوست دارم قسمت هفتم

ناتوانی این دستهای سیمانی من توی خیابانی شلوغ با یک پاسبان و یک هوار ماشین گم شده بود. میان همهمه های ماشینها و سوتهای پاسبان بود که چهره ی تو را برای بار اول دیدم. در میان هیاهوی این شهر وقتی که تو را پیدا کردم انگار که جوانه ای از بین انگشتهایم میخواست بروید و نوازشهایت سرانجام شکوفایش کرد. حضورت کوتاه و یگانه بود و حالا دیگر جوانه درختوار بربالیده و گرمای نفسهایت را روی برگهایش انتظار میکشد.
----------------
ماشینها همینطور که دور میدان میچرخند کم کم روی به سمت پاسبان بر میگردانند. انگار که دارند تمام آزارهای پاسبان را در مشق خود مرور میکنند. کم کم حسی از جنون و وحشت بین ماشینها اوج میگیرد. پاسبان همانطور سوت زنان در وسط ایستاده است ولی کم کم انگار که متوجه این توحش نوپا میشود خودش را جمع میکند و به عقب میکشد. اما کدام عقب؟ از هر سو احاطه شده است. ماشینها هوار هوار به سمت پاسبان هجوم میبرند و من از کناره ی میدان نظاره میکنم لرزش دستها و چشمانش را از وحشتی که او را هر لحظه بیشتر در کام خود فرو میکشد. حتی قدرت فریاد زدن هم برایش باقی نمانده و حالا در این یگانه لحظه واپسین که مابین ماشینهای خشمگین له شود به کبوتری در دور دستها خیره شده که جوجه اش را پرواز می آموزد و چه میدانم شاید که به یاد زنی، بچه ای یا معشوقه ای در آن دورهاست که حالا تنها در خانه نشسته ثانیه هایی را که تا باز گشتن او باقی مانده را دارد برای خودش ضرب و تفریق میکند.
اما نه، انگار این تویی که در آن اولین ماشین تفنگ را گذاشته اند بیخ گلویت و آن مرد سیاه چهره که کف از گوشه دهانش خارج شده دارد زیر لب چیزی به تو میگوید و منٌ و من میکند که ماشه را بچکاند یا نه؟ و تو هراسان نگاه میکنی چرا که به جز او 4 مرد دیگر هم در ماشین احاطه ات کرده اند. چقدر از بار آخری که دیدمت، یادم نمی آید کی بود، تغییر کرده ای و انگار تمام بوسه های من خشک شده باشند دیگر روی پوستت اثری از آن لطافت جاودانه نیست. 
--------------
پاسبان به تو خیره شده است. تو به من خیره میشوی. اول دوست دارم فکر کنم که با چشمهایت داری از من التماس میکنی کمکت کنم. اما نه. نمیتوانم تشخیص دهم که لرزش چشمانت وحشت است، یا شرارت و یا شیطنت. به پاسبان نگاه میکنم که همه ماشینها زیر پایش به خط ایستاده اند. او هم به من خیره میشود. بعد با یک پرش توی ماشین میپرد و مثل یک قهرمان تمام عیار تو را از دست آنها نجات میدهد. تو مثل احمقها میخندی و من تازه به یاد می آورم پاسبان را که همان "او" بود. "او" که همیشه بود ولی بودنش را نمیخواستم باور کنم. تو با لباس عروس ململ سرخت میان دستهای "او" نشسته ای و من میخواهم فریاد بزنم، اما نفسم در نمی آید. دهانم را همین طور توی هوا تکان میدهم و اشک پهنای صورتم را خیس کرده است. نفسم بالا نمی آید و چشمهایم میلرزد. دستهای سیمانیم سنگین شده نمیتوانم بالا بیاورمشان و جوانه ی میان انگشتانم از وحشت این لحظه ی مرگزای زرد شده است. اما من باید بگویم، باید بگویم اما با کدام صدا که اینها همه اش یک نمایش بود و تو نباید گول این سیاه بازی را بخوری و نهال میان انگشتانم چقدر دلش هوای تو را کرده و تو باید مال من باشی و نباید با "او" بروی...
-------------
ماشین مثل یک ماشین عروس با وقار به راه می افتد و همه ی ماشینهای شهر شادی کنان و بوق زنان دنبالت میکنند. من اما در این آخرین ماشین نشسته ام که بی هیچ صدایی هلهله ی شهر را دنبال میکند. نه در میان آنها میرود و نه از جمعشان میگریزد. و من محکومم که تا آخر عمر تو را قدم به قدم دنبال کنم. روزها به جستجویت و شبها در رویایت.

دوست دارم قسمت ششم

روز 30 مرداد 86 جلوی متروی شریف قرار داشتم و باید منتظر می موندم. این جلوی متروی شریف واسه ی من جای نوستالژیکیه. هروقت اونجا میرم یاد داستان ممدلی میفتم که درباره زنی بود که واسه شوهرش تو همین مکان یه شورت مردونه میخره چون شوهره خودش روش نمیشه شورت بخره. در ضمن نکته ای که مهم بود این بود که اون زنه در مورد قیمت شورت چونه هم میزنه و در نهایت وقتی که اون شب درست در هنگام قکس بود که زنه یه هو از رختخواب میره بیرون که زیرِ غذا رو خاموش کنه و مرده در این هنگام بود که متوجه شد واقعا و با تمام وجود عاشقه زنشه. زنی که هنگام چکس میره توی آشپزخونه تا غذا را خاموش کنه.
خوب زندگی اینجوریه دیگه چه میشه کرد؟
خولاصه من رفتم درست دم در مترو و با چیز عجیبی روبرو شدم. زنی چادری نشسته بود و داشت از این بیسکوییت ها میفروخت. 6 تا 1000 تومن. یه بچه کوچیک هم کنارش خودش رو به اون آویزون کرده بود. دخترکی با موهای طلایی باسن در حدود 4-5 سال. موهاش روی پیشونیش ریخته بود. اون موهای طلایی خوشگل مثل یک چتر سر بزرگ و بچه گونش رو پوشونده بود. یک لحظه با خودم فکر کردم که اگر ن.گ اینجا بود حتمن یک نیم ساعتی با دختره حرف میزنه. توی این فکرا بودم که صدای اون زن من رو به دنیای آدمها برگردوند. محتوای کلام اون این بود :"توروخدا بخرین. شما رو به حضرت زهرا بخرین. 6 تا 1000 تومن. بچه کوچیک دارم. توروخدا بخرین. یه دونه بخرین. تورو خدا یه دونه بخرین بچه کوچیک دارم ایشالا که هیچ وقت به این روز گرفتار نشین" خلاصه زنه داشت این طور جنس هاش رو میفروخت اما در اون طرف پله های مترو چه خبر بود. مردی که قیافش به پیری میزد کم کم سی دی فیلم میفروخت. این دو دقیقن روبروی همنشسته بودند. پیرمرد به نظر مرد خوبی میومد. معلوم بود که تنش داره سیدی میفروشه اما ذهنش داره پرواز میکنه و این تن خاکی رو بر نمی تابه.و من باز فکر کردم که چقدر شغل مزخرفیه این فروشندگی. دخترک رویاییِ من ناگهان شروع به گریه کردن کرد. این گریه اندگی فروش زن را بیشتر کرد. اما دخترک دست بردار نبود. مرد با حالت جالبی گفت :"دِ گریه نکن دیگه بچه" صداش رو به طرز باحالی کلفت کرده بود. "گریه نکن دیگه" و پشت دستش را به نشانه تو دهنی به او نشان داد. البته این کارهایش اصلن جنبه ی خشنی نداشت و کلن دختره هم اصلن به شخمش نبود که مرده چی میگوید. بعد مرد به من نگاه کرد و خندید. من هم خندیدم. بعد از مدتی گریه دختر قطع شد و فروش زن هم به حالت عادی برگشت. مرد گفت :" نیگاش کن این همه گریه کرد ولی یه قطره اشکم نریخت!" آیا اشکی برای آن دختر مانده بود که ریخته شود؟ برای دختری که معده اش به مهره های کمرش چسبیده بود آیا بدنش اجازه میداد که اشکی از چشمش خارج شود. نه. مطمئنن اینطور نیست. بگذریم.
گریه ی دخترک تمام شد اما تلاقی نگاه آن مرد در نگاه زن که با چادر بندری روی زمین نشسته بود تمام نشد. مسافران مترو که از در خارج میشدند ازدحام میکردند و رشته نگاه قطع میشد اما این دو همچنان به هم نگاه میکردند. خدای من چه نیروی عجیبی توانشته بود این چنین قلب اینها را به هم پیوند دهد. درست مثل قلب من که آن روز گیر م افتاده بود و هیچ نمیتوانستم دل بردارم از نگاه کردن به کسی که انگار تمام هستی من بود. هنگام رقص..، وقتی که همه به شیوه ایرانی به سمت غذا حجوم میبردند باز هم من نمیتوانستم از این تمام زندگیم چشم بردارم. حاضر بودم به زیر میز بخزم و از آنجا فقط او را نگاه کنم که مثل ستاره ای در میان جمع میدرخشید اما چه حیف که اینکار امکان پذیر نبود. "مردم چه خواهند گفت؟"
آری نگاه آن زن و مرد هم دقیقن همینقدر رمانتیک وار و فرا بشری به هم گره خورده بود. چند بار چند نفر خواستند که از زن بیسکویت بخرند اما آن زن انگار در این دنیا سیر نمیکرد آنها هم بیخیال شدند و رفتند. دخترک لحظه ای خواست گریه را دوباره ول بدهد اما انگار که عظمت صحنه در ذهن او هم نفوذ کرده بود ساکت ماند. در همین هنگام صحنه ناگهان روشن شد و دلبر من مثل ستاره ای از خط ستارخان - مترو پیاده شد. (البته من میدانم که شما تصدیق خواهید کرد که من هم از آن آدمهای عقب مانده و ندید بدیدی هستم که هی همه جا این چیزها را خود نمایی کنیم و عکس طرف را هم بگذاریم توی یاهویمان ولی خوب ما زیاد به شخممان نیست و داستانمان را مینویسیم همینطور شخمی) خلاصه دیگر من نفهمیدم که بین آن زن و مرد چه گذشت اما میتوانم حدس بزنم که بعد از آن آنها رسمن به عقد هم در آمده اند و یک کار و کاسبی جدید را در کنار مترو راه انداخته اند. درست یک ماه بعد ذهن مرد درگیر این موضوع میشود که آیا واقعن این زن را دوست دارد و اینکه آیا واقعن ارزشش را داشته است یا نه. تا اینکه یک شب موقع رکس ناگهان زن از رختخواب بلند شد و رفت زیر غذا را خاموش کرد و در همان لحظه بود که مرد عاشقانه ترین و رویایی ترین احساس خودش را نسبت به یک زن با دیدن زنش که لخت به سمت آشپزخانه میرفت پیدا کرد.

دوست دارم - قسمت پنجم (بختک ۲)






سالها قبل، وقتی که هنوز ماشین و کامپیوتر و ساعت مچی اختراع نشده بود، شیراز پر بود از عطر بهار نارنج. هر خانه با باغچه ی بزرگش دری بود به باغ بهشت. زیبا رویان خود را در پشت پنجره ها مخفی نمیکردند و بلبل ها خود را از گلها دریغ. آری، در آن شهر گل و بلبل همه از وقتی که میفهمیدند چه طور میشود از حافظیه تا بازار وکیل رفت و گم نشد طعم عشق را کم کمک تجربه میکردند. در آن هوای همیشه بهار کسی نبود که نتواند عاشق و دلداده ی یار خود نباشد.

هر شب، وقتی که کارهای روزانه به سر میرسید ، عشاق شیرازی دست در دست یکدیگر در خیابان ها قدم میزدند و زیر لب زمزمه ی عشق و دلدادگی سر میدادند. آنوقتها ، هنوز یاد نگرفته بودند به دور عشق خود زنجیر بکشند. نیروی دلدادگی بیشتر از آن بود که خواسته های خودخواهانه بتوانند رابطه های رویایی را خراب کنند. انگار نیروی مستی عجیبی در زندگی جاری بود. انگار هنوز میشد به پرواز پروانه ها ایمان داشت.

اما به خاطر یک آرزوی قلبی بود که من ناگهان خودم را در شیراز قدیم یافتم. همیشه آرزو داشتم جایی باشم که روابطم با انسانها بر اساس آدمیت باشد و یک عشق اصیل شیرازی داشته باشم. باری، آن روز که از خواب بیدار شدم خودم را در شیراز قدیم یافتم. کتم همچنان کنار تخت بود و از بختک خبری نبود. تصمیم گرفتم گشتی در شهر بزنم. چهره شهر در مجموع فرق زیادی نداشت اما آدمهایی که آنجا بودند آدمها نازنینی بودند که مطمئن بودم هیچوقت دوباره دیده نخواهند شد. جاهایی از شهر مثل بازار وکیل خیلی برای م هیجان انگیز بودند. کاروانهایی از شتر پارچه های نفیسی از سرزمین هندوستان برای فروش در این بازار بزرگ ایران آورده بودند. انگار که روح کریمخان هنوز در تک تک آجرهای بازار نفس میکشید، با دیدن این عظمت های تاریخی نفسم در سینه حبس شده بود. اما من به دنبال چیز دیگری به اینجا آمده بودم.

دم دمای غروب بود. باد خنکی در کوچه ها وزیدن گرفته بود که هوش از سر آدم میبرد. وقتی به دختر سلام کردم، جواب سلامم را با آشفتگی داد، گونه های سرخ شده ی دختر برای من خبر از اتفاقات خوش آیندی میداد. اما دختر با عجله خداحافظی کرد و در میان جمعیت ناپدید شد.
من تصمیمم را گرفته بودم. روز بعد دوباره به آنجا آمدم. دختر همان جای قبلی با وقار و متانت خاصی ایستاده بود. جلو رفتم و با لبخند سلام کردم. جواب سلامم را داد. کمی با هم آشنا شدیم اما دوباره دختر در چشم بر هم زدنی میان جمعیت ناپدید شد.
بهتی پنهانی در میان جمعیت موج میزد. انگار حضور من در آنجا ، مثل آتشی در جنگل بافت جمعیت را در هم میریخت، متلاشی میکرد. سعی کردم خوب نگاه کنم. دختر خیلی تند میدوید در حالی که اشکهایش رد خیسی روی زمین بر جا گذاشته بود. آرزو داشتم فقط یک بار دیگر آن اسطوره ی عشق و احساس را ببینم.
روز بعد دوباره به همانجا رفتم. چهره ی خیابان عوض شده بود. انگار تمام خانه ها سر به جلو خم کرده بودند و می گریستند. به هر خیابانی که پای میگذاشتم انگار که جمعیت از هم شکاف بر میداشت. کاشیهای خیابان زیر قدمهایم از هم وا میرفتند، انگار این یک نفرین ابدی بود که میخواست مرا به قعر زمین فرو برد. آن مردم حضور من را در آنجا بر نمیتابیدند اما به خود جرات نمیدادند با من ، این موجود خارق العاده که همه چیزش با آنها فرق داشت رودررو حرف بزنند. باز فک کردم، حضور من در آنجا مثل ویروسی سراسر آن جامعه را مبتلا میکند. مبتلا به بیماریهای زندگی امروز، دروغ، فقر، خیانت... . اما اگر میرفتم دختر چه میشد؟ تک تک سلولهای بدنم در شوق دیدن او له له میزدند. یک بار، فقط یک بار دیگر دوست داشتم او را ببینم تا به زستاخیز خود ایمان بیاورم.
جای اشکهای دختر هنوز روی خیابان دیده میشدند. اما، خوب نگاه کردم، انگار خیل عظیم جمعیت آن دورها جنازه ای بر دوش میکشیدند. خدای من چه جمعیت عظیمی بودند. ترسیدم، شروع به دویدن کردم، دویدن که نه . در طول خیابان با نیرویی اثیری پرواز میکردم. جای اشکهای دختر اما، خدای من، چه طور ممکن است، لکه های قرمز و پررنگ، وای خون ...

***

با فریاد بلند "نه" از خواب بیدار شدم. عرق کرده بودم. از بختک خبری نبود. آب خوردم. نگاه کردم. کت جادویی هنوز در کنار تختم بود. نفسی به راحتی کشیدم، چشمهایم را روی هم گذاشتم. شیراز قدیم فکرم را مشغول کرده بود.



------------------

آه
آیا صدای زنجره ای را
که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت
از انتهای باغ شنیدید ؟


من فکر میکنم که تمام ستاره ها
به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند
و شهر ، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خستهء خواب آلود
با هیچ جیز روبرو نشدم



" آیا شما که صورتتان را
در سایهء نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه میکنید
که زنده های امروزی
چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟
گوئی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب - این کتیبهء مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد



شاید که اعتبار به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده و انسانی را
به ورطهء زوال کشانده ست
شاید که روح را
به انزوای یک جزیرهء نامسکون
تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه
بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
آن بادپا سوارانند ؟
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلند اندیش ؟
پس راست است ، راست ، که انسان
دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز برودری دوزی
چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

فروغ فرخزاد - دیدار در شب

دوست دارم - قسمت چهارم (بختک)


من یک کت جادویی داشم. وقتی که این کت را می پوشیدم چهره ام چنان جذبه ای پیدا میکرد که طرف مقابل به هیچ وجه درخواست دوستی من را ممکن نبود که رد کند. این کت یک کت معمولی نبود و داستان پیدا کردن آن مثل خود کت داستانی عجیب و باور نکردنی بود.
سالها قبل جایی در مورد بختک خوانده بودم. بختک موجود کوچکی است که هنگام خواب بر روی سینه ی افرد مینشیند. در این هنگام فردی که بختک رویش افتاده است خوابهای پریشان دیده و گاها محتلم میگردد. (هم برای مردان و هم زنان) باری، افسانه ها روایت از این دارند که اگر وقتی که بختک روی سینه شما نشسته است از خوا بیدار شوید و دماق گلی او را بگیرید، هر آرزویی که داشته باشید برآورده خواهد شد.
شبی از شبهای سرد زمستانی در تعطیلات بین ترم به شیراز رفته بودم. نمیدانم به خاطر تغییر محیط یا چیز دیگری بود که چند شب پشت سر هم خوابهای آشفته میدیدم و ... تا اینکه گمان بردم شاید بختک روی من می افتد. این بود که یک روز خوب خوابیدم تا شب بتوانم بیدار بمانم. شب شد و چراقها خاموش. من هم به زیر لحافم خزیدم و به ظاهر خودم را به خواب زدم. مدتی که گذشت صدای خش خش کمی به گوشم خورد. پرده ی اتاق میلرزید و نور ماه به درون اتاق می افتاد. خوب گوش کردم،در خانه همه خواب بودند. لحظه ای به خودم گفتم بگیر بخواب بابا، بختک کجا بوده. اینا همش افسانه ست. باری کم کم چشم هایم سنگین شد و بین خواب و بیداری غوطه ور شدم. در حالی که هنوز هشیاری خودم را کامل از دست نداده بودم حس کردم که سینه های کمی سنگین شده اند. انگار عروسکی روی سینه هایم گذاشته باشند. شستم خبردار شد که بختک آمده است. اما پیش خودم گفتم بهتر است کمی صبر کنم ببینم بختک چه طور کار خود را انجام میدهد. خیلی عجیب بود. اول به طرز عجیبی با چشمهای گود و فرو رته اش به من خیره شده بود. (من زیر چشمی میتوانستم او را ببینم). انگار یک ارباط مغذی با من برقرار میکند. کم کم خیالات من را بر میداشت. بعد از مدتی این موجود بی حیا چیزی دم مانند را کرد زیر لحاف و شروع کرد به ور رفتن با من. اگرچه خیلی لذت بخش بود اما ترجیه دادم به آرزویم برسم تا اینکه یک شب بختک با من ور برود. ناگهان دستم را دراز کردم و بینی گلی بختک را گرفتم.
بختک سریع دمش را جمع و جور کرد . خیلی عیب بود این موجود گلی فقط دمش تکان میخورد و بقیه بدن او حرکتی نداشت، با این وجود میتوانست حرف بزند. به من گفت که ای انسان خوشبخت، تو موفق شدی مرا در حین انجام کارم غافلگیر کنی و از همینک من تو را بنده ام. هر چیزی که بخواهی برای تو می آورم.
من کمی ترسیده بودم ، اما سعی کردم اعتماد به نفس خودم را حفظ کنم. بعد از چند نفس عمیق ماجرای خودم را برای او شرح دادم. و برایش توضیح دادم که در این دنیای وانفسا آرزویی ندارم به جز اینکه دخترکی به من بگوید "دوست دارم" و هر چیز دیگری که بخواهم خودم بدست می آورم. بختک گفت بله ارباب. من برای شما راه حلی دارم. چاره ی شما داشتن یک کت جادویی است. با پوشیدن این کت هیچ بنی بشری به شما جواب رد نخواهد داد. اما به خاطر داشته باشید که این طلسم اگر شما دل کسی را بشکنید از بین خواهد رفت. پس بسیار هشیار باشید. من هم قبول کردم. سپس یکی از کتهای من که در کنار تخت بود را نگاهی کرد، دمش را بر آن کشید و گقت این هم از کت شما. هنوز هاج و واج مانده بودم که از نظرم نا پدید شد.

ادمه دارد...

دوست دارم - قسمت سوم

گرچه ماجراهای عاشقی که در راه شنیدن جمله دوست دارم پشت سر گذاشتم با دردها و مصیبتهای بسیاری همراه بود اما این راه ناهموار گاهی هم هموار و مطابق میل میشد و همین لحظات نادر بود که در من شوق به ادامه دادن و رسیدن به چشمه ی اصیل عشق را زنده نگه میداشت. وگرنه وجود مرده ای بودم که بودنش رو جز زندگی نباتی دلیل دیگری نبود.
یکی از این موارد دختری بود به نام س. من از مدتها قبل دختر رو میشناختم. بار آخری که به یک شکست عاشقانه برخورده بودم تصمیم گرفتم تا حدودی پام رو از این دست مسایل بیرون بکشم و کمی هم به فکر زندگی خودم باشم. چون معدلم 13.5 بود و با این معدل بعید بود که بتونم اپلای کنم. خلاصه، این خانم س بسیار دختر خوبی بود. نه تنها از نظر ظاهر بلکه از نظر باطن و طرز فکری که داشت خیلی دختر خوبی بود. گرچه خیلی سریع و در نزدیکی های پشت بام دانشکده با هم دوست شده بودیم اما از همان ابتدا نزدیکی طرز فکرمان خیلی توی چشم بود و همین عامل بود که باعث شد خیلی سریع صمیمی بشویم. روی همرفته مشکلی برای روابط پیچیده تر نبود به جز یک مشکل. این مشکل به سادگی قابل حدس است. همیشه در چنین موارد دختره خودش یک دوست پسر دیگر دارد که به نوعی مزاحم ایجاد یک رابطه قشنگ و دوست داشتنی است. متاسفانه برای من هم همین اتفاق افتاد. حتما باور نمیکنید و میخواهید از خواندن ادامه ماجرا منصرف شوید اما این طور نیست. باور کنید که این مطالب را از یک رمان عاشقانه کش نرفته ام و این ها عین حقیقت است.
بله س یک دوست پسر داشت که اتفاقا خیلی همدیگر را دوست داشتند اما انصافا من هرچقدر بیشتر توجه میکردم متوجه میشدم که این دو نفر اصلا به هم نمی آیند. انگار یکی را برای خشکش ساخته باشند و دیگری را برای دریا. یکی همیشه طلب آب میکرد و دیگری از آن متنفر بود. جالب این بود که با وجود این همه تضاد آنها باز هم عاشق هم بودند. عاشق چه چیز همدیگر بودند را خدا میداند. این همه باعث شد که رابطه من با س به یک رابطه معمولی ولی صمیمی تبدیل شود گرچه روزی صدها هزار مرتبه در دل لعن و نفرین به این شانس میفرستادم که چنین دختر وجیهه ای نصیب چنان پسری شده است.
این سیستم چند ماه ادامه داشت ، تا اینکه ...
یک روز س با چشمانی گریان که سنگ را آب میکرد نزد من آمد و خبر جداییش از پسر کذایی را به من داد. دچار حس دوگانه ای شده بودم. ناراحت و خوشحال. نمیدانستم چه کنم. فکر کردم بهترین کاری که در حق یک دوست میتوانم بکنم آرام کردن او است و این کار را هم کردم. اما جدایی برای او سخت بود. من به علت دوستی و هم به علت اینکه به این رابطه بین من و او امید بسته بودم سعی کردم نقش اساسی در آرام کردن او بازی کنم. دو ماهی کار من این شده بود که هر روز دو سه ساعت به درد دلها ، خاطرات و عقده های او از رابطه ی قبلیش گوش کنم و حرهای او را مبنی بر مزخرف و گه بودن پسر تایید کنم. کم کم مهری در دل ما نسبت به یکدیگر جای میگرفت و حرفها رنگ و بوی دیگری میافت. حتی یکبار که در خیابان راه میرفتیم او دست من را گرفت ولی من اصلا خوشم نیامد ، . خلاصه همه چیز با خوبی و خوشی داشت پیش میرفت و تقریبا مطمئن شده بودم تا اینکه یک روز متوجه شدم که پسر برگشته و اظهار ندامت کرده است. با این کار او شعله های عشق در وجود س دوباره روشن شدند و باز همان آش بود و همان کاسه!

دوست دارم - قسمت دوم


متاسفانه رابطه م با ن زیاد ادامه ای پیدا نکرد. همه چیز خوب پیشرفته بود اما مشکلاتی عجیب و غریب انگار که میخواست اتفاق دیگه ای بیفته. من هنوز هم گاهی وقتها وقتی با ن روبرو میشم یا از دور میبینمش به لرزه میفتم. انگار چیزی کف پام رو قلقلک میده. دنیای عجیبیه، تمام آرزوها و اوهام من در یک روز بارانی به دست خودم از بین رفتن، در نهایت از اون خواستم که یا بهم بگه که دوستم داره و یا رک و پوست کنده بگه که چرا این جمله ی لعنت شده رو به زبون نمیاره. افسوس او پاسخ روشنی نداد، اون در بطن خودش انفعال دیوانه واری رو دنبال میکرد. انفعالی که به نظرم من به غایت سخت تر از فاعل بودن بود و فکر همین بود که من رو دیوونه میکرد. فی الواقع هیچ وقت برای نزدیکی یا دوری به من عملی انجام نداد. و این طور شد که اون اتفاق افتاد. چون نمیخوام دلیلشو بدونه و چون میدونم که میخونه نمیتونم دلیلشو ایجا بگم.

بعد از ن برای یافتن دلبری خوش بر و رو مشتاقتر شده بودم. دختران زیبا و پریان آسمانی از هر طرف من رو احاطه کرده بود. خیلی نزدیک به من و خیلی دور از من بودن. زیبا و دست نیافتنی. البته این طور نبود که من به مخ اونها توجهی نداشته و فقط با روی اونها کار داشته باشم.

یک روز وقتی در حال رفتن به بانک برای پرداخت قبض تلفن بودم. متوجه شدم که در وسط کوچه گودالی کنده شده احتمالا توسط شهرداری. در تلاش خودم برای عبور از گودال متوجه راه باریکی در کناره ی کوچه شدم که دختری روی آن راه ایستاده بود. دختر پشتش به من بود ، کمی میلرزید و سرش را بالا و پایین میبرد. حالت عجیب دخترک حس ناخوشایندی را نسبت به رفتن به سمتش در من ایجار کرده بود. از طرفی باید قبض را سریع پرداخت میکردم و به خانه بر میگشتم. کمی صبر کردم شاید دخترک راهی باز کند. تغییری حاصل نشد. کسی هم در کوچه نبود که امید داشته باشم زودتر از من برود و راه را باز کند.
راه دیگری نداشتم. کم کم به دخترک نزدیک میشدم. به تازگی از ن جدا شده بودم (گرچه هیچوقت نچسبیده بودیم!) و نزدیکی به یک مونث دیگر همان حس مضحک را در من قویتر از گدشته بیدار میکرد. با هر قدم که به او نزدیک تر میشدم این احساس نزدیکی من را به ارگاسم نزدیکتر میکرد. قدم ها یم را آرام و آرامتر کردم تا اینکه به پشت سرش رسیدم. قلبم از شدن هیجان داشت منفجر میشد. کم مانده بود که کنترل خودم را از دست بدهم و ... نمیدانستم دخترک متوجه حضور من هست یا نه. خیلی سریع در ذهن خودم جوانب کار را بررسی میکردم. ناگهان دخترک با حرکتی فوق العاده سریع به سمت من برگشت و توی گوش من با جیغ گفت :"دوست دارم" نمیتوانم لذتی را که این صحنه داشت برایتان توصیف کنم. یک ارگاسم کامل. انگار تک تک سلولها بدنم از فرط لذت و هیجان میخواستند خودشان را از بدنم بکنند و پرواز کنند. چشمانم سیاهی میرفتند و تنها چیزی از جهان خارج حس میکردم شبه دخترکی بود که گریه کنان از من دور میشد. در حالی که سرم گیج میرفت و بدون اینکه متوجه باشم قدمهایم را کجا میگذارم به دنبال او راه افتادم. تا اینکه متوجه شدم روی یک نیمکت نشسته است. رفتم روی نیمکت نشستم . گریه کردم. او هم گریه کرد. سرم را توی سینه اش بغل کرد. موهایم را ناز میکرد. بعدش من همینکار را با او کردم. شروع به بوسیدن او کردم. همه جای تنش را میبوسیدم. تمام ذرات تن او برای مقدس بودند. خلاصه خیلی رمانتیک بود. بعدش کلی لب گرفتیم از هم. بدون هیچ حرفی. چه لحظه هایی بود. خلسه ی کامل. بعدش رفتیم کافه هشت و نیم. شروع به حرف زدن کردیم. البته اون چیز زیادی نگفت. گرچه من هیچ وقت باور نکردم اما انگار توی کوچه اون جمله دو کلمه ای رو توی موبایل به دوست پسرش گفته بوده و بعدش از هم جدا شده بودن و بعد از اون واقعا دوس داشته که یکی بغل کنه، ببوسه و ...
کره بز حتی آی دی یاهوشو هم بهم نداد :(

دوست دارم- قسمت اول

آخرین باری بود که تصمیم گرفته بودم به یکی از اون سفرای عجیب توی کسی برم. در واقع وقتی صبح از خواب بیدار شده بودم به شدت احساس نیاز به دوست داشته شدن کرده بودم. این احساس با همه ی مراضت ا و عقده های روحیم ترکیب شد تا این تصمیم رو بگیرم.
خب نیازی به توضیح نداره که سفر کردن به درون یه نفر دیگه، فهمیدنش و بعد از اون منحرف کردن ذهنش به سمت دوست داشتن و دوست بودن چه کتر پیچیده و خطرناکیه. افسوس هیچ وقت نمیشه مطمئن بود که اونی که مخشو زدی واقعا و از ته دل تورو دوست داره.
ولی اینها برای من مهم نبود. من فقط میل دیوانه واری به شنیدن یک جمله : "دوست دارم!" در خودم حس میکردم و همین انرژی لازم رو برای شروع کار فراهم میکرد. انقدر تشنه ی شنیدن این جمله بودم که حس میکردم با فقط یک بار شنیدن اون به ارگاسم کامل میرسم.
این شد که تصمیم گرفتم هر طور شده به هدفم برسم. مناسب ترین فردی (ترجیحا دوست داشتم دختر باشه) که به نظرم میرسید ن بود. از همدانشکده ای های قدیمی. با هر بدبختی ای که بود یه قرار باهاش گذاشتم. کم کم سعی میکردم که رابطه مون رو زیاد کنم. اون هم ظاهرن پایه بود. بعد از مدتی تبدیل به دوستهای عادی شدیم، معرکه بود: روزها با هم بارها به تعاونی میرفتیم و نکتار میخوردیم. هر روز بیشتر خودم رو به هدفم نزدیک میدیدم، اما بعد از مدتی مشکلی پیش اومد. دیگه وقتش بود که این جمله ی لعنتی رو بگه، اما نمیگفت. در رمانتیک ترین لحظه ها در هر موردی حرف میزد اما هیچ در این مورد صحبت نمیکرد.
دستمو خونده بود . خر
یک روز داشتم از دانشکده به سمت سلف میرفتم. هوا خوب و آفتابی بود. نسبتا مسیر خلوت بود. احتمالا مطابق معمول همه کلاسی داشتند که من نداشتم، یا همه جایی رفته بودند که من خبر نداشتم. مدتی بعد، وقتی که به روبروی م شیمی رسیدم متوجه شدم چیزی در کنار من کم است. به طرز آزار دهنده ای حس کمبودی در دستان و پهلوی خود حس میکردم. انگار لازم بود مهربانی کنار من راه بیاید تا دستانش را در دست بگیرم. حس نگرانی کم کم تبدیل به حس خارش میشد. کف دستانم به طرز دیوانه واری میخاریدند.
کمی آنطرف تر دانشکده م شیمی بود که به داشتن دختران زیبا شهره است. اگرچه زیبا رویی با مهربانی متضاد است اما بد ندیدم برای رفع خارش سری به آنجا بزنم.وقتی به سردر م شیمی رسیدم متوجه شدم که در دانشکده به علت نامعلومی بسته شده و تعدادی از زیبا رویان در آنسوی در گیر کرده اند. فرصت مناسبی بود که هم کاری برای رضای خدا بکنم و هم به این وسیله دل یکی از زیبا رویان را بدست آورده و مشکل خارش را مرتفع سازم. فلذا شروع کردم به تکان دادن در، شاید باز شود. زیبارویان از آن سوی در با انجام داد و فریاد و حرکات موزون سعی در افزایش روحیه من داشتند. پیش خود فکر کردم :"خوبه، یه سگ پزیم میریم باهاشون!". و به کار خود ادامه دادم. در باز نشد و پی بردم که باید اصولی تر به قضیه نگاه کنم، از طرف دیگر یکی از دختر ها بدجوری چشمم را گرفته بود. علایم خوبی هم از خودش ساطع میکرد، انگار که او هم دستش میخارد. هرچه کردم متوجه مشکل در نشدم. این شد که شدیدتر آنرا تکان دادم. دخترها مخصوصا زیبا روی من هم از آن طرف در به من کمک میکردند. اگر چه آنها تنها با خیال باز کردن در حال میکردند و انگار برایشان مهم نبود که این در واقعا باید باز شود، اصلا زور نمیزدند.
داستان ادامه داشت، من کم کم خسته میشدم و از وصال به زیبا رویم نا امید. پسران دیگری هم از این سو به من پیوسته بودند و در را فشار میدادند. البته بیشتر مرا فشار میدادند، گویی میخواستند مرا از صحنه رقابت به در کنند. از طرف دیگر زیبا روی من در آن سوی در به بهانه فشار دادند در هی خودش را به شیشه ها فشار میداد و این هی خارش من را بیشتر میکرد. کم کم احساس سنگینی و سرگیجه ی شدیدی به من دست داد. خسته شده و ضعف کرده بودم. همه چیز را محو میدیدم و صورت زیبا رویم کج و معوج میشد. در یک لحظه نمیدانم به خاطر فشار بیش از حد پشتی ها یا خارش بیش از حد دستم بود که خودم را به سمت زیبا رویم پرت کردم. در واقع متوجه شیشه ای که بین ما بود نشدم. شیشه با پرتاب من خورد و خاک شیر شد و من روی زیبا رویم افتادم. گرچه من متوجه نبودم ولی بیشک وضع بدی بود، مخصوصا برای زیبا روی من که گویا نفس های آخر را میکشید. در این بین بعضی از دخترها همراه با پسرهای دلخواهشان رفتند و بقیه با تمام وجود در حال جیغ کشیدن بودند. من اما سعی داشتم دستان زیبا رویم را در دست گرفته و خارش خود را مرتفع کنم.
حالا اما این نوشته را در گوشه بند 211 اوین با تکه سنگی روی دیوار حک میکنم تا تو که همدرد منی آخرین حرفهای من را خوانده باشی که فردا طناب دار است و خاموشی نهان!