""" یک روز زندگی من به پایان میرسد. یک روز از همین روزها. یک روز که تمام آدمهایی که شناخته ام را روی آسفالت کف خیابان بالا می آورم. فکرهایم را بالا می آورم. تمام حرفهای نگفته ام را بالا می آورم. حقارتهایم را، وقتی که کسی را دوست دارم و نمیتوانم بهش بگویم. ترسم را از از دست دادنش. یک روز کسی می آید و چشمهایم را میجود. و گوشهایم را زیر پاهای نازنینش له میکند. و دیگر نمیگذارد که من کسی را بشناسم. دیگر نمیگذارد که با دخترها حرف بزنم. و زیر زیرکی توی دلم نقشه بریزم که باهاشان دوست بشوم. و سیر تحول روابطم را باهاشان دنبال کنم. یک روز یکی می آید و با سرانگشتان ظریفش حلقم را از توی دهنم در می آورد. و نمیگذارد چرند ببافم که من عاشق انسانم. که من همه را انسان میبینم. و به نظرم دخترها چیزی فراتر از یک سوراخند. آن روز زندگی من به پایان میرسد. آن روز که مجبور میشوم با یک سوراخ ازدواج کنم. و نماز خودم را هرشب بر قبله ی یک سوراخ ادا کنم. و یاد بگیرم که انسان مرد. و من زنده ام! """
دستان ما به هم نمیرسند،
ما کش و قوس میرویم، اما به هم نمیرسیم،
هم را پیدا نمیکنیم.
ما بیدار نمیشویم،
اگر هم که بتوانیم بخوابیم،
ما خواب نمیبینیم
ما به گا نمیرویم،
گا به ما میرود و ما رویش میکنیم
دستهامان به هم که پیوند میخورند
نفسهامان که هم را پیدا میکنند
لبهامان که انتظار میکشند
زمان که می ایستد
ما هم را میپرستیم
وقتی که خلسه ی حضور
دهان را قفل میکند!
تو اینجا باشی و
من
لابلای موهای سیاهت
گم بشوم.
مثل شب گرمی که
در رحم گرم مادرم داشتم
مابین انگشتهات آب میشوم و
تو
در امتداد خیابان خاکستری
محو میشوی.
من فکر میکنم،
که تمام ای لحظه های عاشقانه را باد،
بی آنکه به انحنای نفس گیر جاده ها تن بساید،
با خود به انتهای جهان برده است.
من،
نفس میکشم
به جاده نگاه میکنم که میان پاهایم میلغزد
و خودم را منحنی میکنم، به نام نامی تمام انحناهای جهان
من فحش میدهم./
که تمام ای لحظه های عاشقانه را باد،
بی آنکه به انحنای نفس گیر جاده ها تن بساید،
با خود به انتهای جهان برده است.
من،
نفس میکشم
به جاده نگاه میکنم که میان پاهایم میلغزد
و خودم را منحنی میکنم، به نام نامی تمام انحناهای جهان
من فحش میدهم./
این آدمها که دور و برم حرف میزنن کیند؟
صحبتهای عجیب و غریب،
درباره ی چه حرف میزنند؟
همهمه شان به گوشم ناآشناست،
آواهای اساطیری.
***
نگاهشون میکنم.
قلبم میتپه آیا؟
چشمم رو میتونم باز کنم؟
حرف میتونم بزنم؟
دهنم قفل شده،
میلرزه و دندونام به هم میخورن،
گزگز میکنم و سعی میکنم دستهامو به هم بمالم
***
این سفر کجا تمام خواهد شد؟
و مسافر یخ زده ش رو مثل شی ای بیهوده از پنجره به بیرون پرت خواهد کرد.
صدای زوزه ی باد و آمیزش قطره های اساطیری بر شیشه ی نمناک
من مسافرم یا بی حرکت نشسته ام؟
جلو میروم یا خودم را به خاک میمالم؟
عروج میکنم یا به نام نامی گه متبرک میشوم؟
این همسفرانم کیند؟
صدایشان چه به گوش آشناست!
انگار در گذشته های دور چیزی از جنس خنده گند و تعفن را پر میکرده است
انگار زمانی این دهان صدایی داشته است.
این صورت رنگی،
این چشمها روزگاری داشته اند.
برای کسی که چنگ میزند به زندگی،
ولی از آن بیزار است.
از بوی پوسیدگی و تعفن بیزار است
و از این لحظه های درد آلود که بوی حقارت میدهند
برای وجودی که به صداقت معتاد است،
و گردن به دناعتی که به این لحظه ها چنگ میزند، خم نمیکند.
برای او بگریید،
ای ابرها، این باد، کوه، سنگ، دریا
چرا که روزی در اینجا
پیغام خونین رهایی را با رد پایی از ترس و احتضار روی تخته سنگ نوشته است
چرا که میداند، باور میکند که نباید شتاب کرد،
و انقدر بی حرکت به روبرویش خیره شد،
که سر انجام خشک شد و باد خاکستر سردش را روی دشتها گسترد.
بر او ببخشایید.
آخرین سرآغاز
چراغ بیاورید،
در بیداری دیدمش و حالا در خواب به دنبالش میگردم،
زنگها، ناقوسها
تمام شعرهای عالم را اینجا جمع کنید
سگها، هرزه ها،
دستها و پاهای از فرط وحشت یخ زده،
تو را میابم و رهایت نمیکنم
میدوم و نفس نفس نمیزنم
برای بو کشیدن رد پایت پوزه ام را روی زمین میکشانم
من تو را توی خواب گم کردم،
وقتی که داشتم بالای شهر پرواز میکردم و
تو اینجا زیر لجنها داشتی تکهتکه میشدی.
و حالا در بیداری نمیتوانم پیدایت کنم
تو اینجایی و من نمیتوانم پیدایت کنم
نه دیگر نمیتوانم بسرایمت
گیر کردم توی این شهر. اسیرم. دیگه راحت نیستم اینجا بنویسم.
این شهرو نمیپسندم. از خیابونهای بی انتهاش متنفرم، اسیرم میکنه.
اسیرم کرد. برای همین ازش متنفر شدم. خودم خواستم اسیر شم. برای همین از خودمم متنفرم.
از تمام این راههای بی انتها، از خود زندگی. از این هوای ابری که خون به چشمم میاره متنفرم.
این شهرو نمیپسندم. از خیابونهای بی انتهاش متنفرم، اسیرم میکنه.
اسیرم کرد. برای همین ازش متنفر شدم. خودم خواستم اسیر شم. برای همین از خودمم متنفرم.
از تمام این راههای بی انتها، از خود زندگی. از این هوای ابری که خون به چشمم میاره متنفرم.
زنده گذاشتندم تا روایت کنم
زندگی بیهوده ی من در انتظار شروع شدن خود زندگی گذشت. وقتی که مردانگیم را سپردم به دستهای باد تا ببرندش به آنجا که مثل بادبادکی، بچه سانانانی به هم نشان دهندش و ریشخندم کنند. تا وقتی که بر بند رختی در کوچه ای بن بست فرو آید و من همچنان به انتظار خود زندگی درون پیله ام بنشینم و لحظه ها را یکی یکی بشمارم.
زاده شدن بر کرانه، بر دریچه ای که هستی آدمی را غنیمتی میشمارد. میلاد پر هیبت یک انسان از پیله ای که راه های اساطیری بر انحنای آن میچرخند. یگانه ستاره ی سرکش صبح را با چشمان خیس دنبال کردن.
زاده شدن بر کرانه، بر دریچه ای که هستی آدمی را غنیمتی میشمارد. میلاد پر هیبت یک انسان از پیله ای که راه های اساطیری بر انحنای آن میچرخند. یگانه ستاره ی سرکش صبح را با چشمان خیس دنبال کردن.
Labels:
نوشتنی
که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد، که وجودش همه بانگی شد

شعر از شاملو
بعضی دوستان میپرسند که تکنیک انجام این کارها چیه، این کار مثلا تکنیک ساده و پیش پا افتاده ای داره. متن رو با ماژیک وایت برد روی کاغذ کاهی آ 3 مینویسیم و بعد دوربین عکس میگیریم ازش. موقع عکس گرفتن ایزو ی دوربین رو روی ماکزیمم (در اینجا 3200) میگذاریم و زمان نور دهی رو کم میکنیم، به این شکل یه نویز وارد کار میشه که ترکیبیه از نویز تصادفی، بافت کاغذ و نوی محیط. بعدش تصویر توی فوتوشاپ آورده میشه و با استفاده از یه فیلتر اون نویز تبدیل به بافتی میشه که دور کار میبینید، یک لایه بالای لایه اصلی برای رنگ آمیزی گذاشته میشه و blending اون لایه رو روی color میگذاریم. و با خیال راحت رنگ میکنیم. رنگها تیره انتخاب شدن تا تفاوت رنگی چشم رو اذیت نکنه، کلمه بانگی برای تشدید قرمز میشه و در بقیه ی تصویر رنگهای زرد و نارنجی به صورت نوارهای شعاعی پخش میشند، لازم نیست که بیننده حتما این تفاوت رنگی رو ببینه، به طور ناخود آگاه درک میشه این موضوع. پایین تصویر هم برای ایجاد کنتراست آبی میشه. کار خیلی ساده ای یه با تکنیک ساده، تجربه ای در فرم و رنگ
بعضی دوستان میپرسند که تکنیک انجام این کارها چیه، این کار مثلا تکنیک ساده و پیش پا افتاده ای داره. متن رو با ماژیک وایت برد روی کاغذ کاهی آ 3 مینویسیم و بعد دوربین عکس میگیریم ازش. موقع عکس گرفتن ایزو ی دوربین رو روی ماکزیمم (در اینجا 3200) میگذاریم و زمان نور دهی رو کم میکنیم، به این شکل یه نویز وارد کار میشه که ترکیبیه از نویز تصادفی، بافت کاغذ و نوی محیط. بعدش تصویر توی فوتوشاپ آورده میشه و با استفاده از یه فیلتر اون نویز تبدیل به بافتی میشه که دور کار میبینید، یک لایه بالای لایه اصلی برای رنگ آمیزی گذاشته میشه و blending اون لایه رو روی color میگذاریم. و با خیال راحت رنگ میکنیم. رنگها تیره انتخاب شدن تا تفاوت رنگی چشم رو اذیت نکنه، کلمه بانگی برای تشدید قرمز میشه و در بقیه ی تصویر رنگهای زرد و نارنجی به صورت نوارهای شعاعی پخش میشند، لازم نیست که بیننده حتما این تفاوت رنگی رو ببینه، به طور ناخود آگاه درک میشه این موضوع. پایین تصویر هم برای ایجاد کنتراست آبی میشه. کار خیلی ساده ای یه با تکنیک ساده، تجربه ای در فرم و رنگ
Labels:
تایپوگرافی,
کشیدنی,
گرافیک
انتظار
انتظار کشیدن،
منتظر نتیجه ی کنکور کسی بودن،
منتظر لرزیدن موبایل بودن،
منتظر ریختن اولین قطره ی اشک بودن،
گوش دادن به یک موزیک
با بی حوصلگی کارهای روزمره رو پیگیری کردن
فکر کردن به اینکه چی میشه و اگه نشه باز چی میشه همیشه و همه جا
ثانیه ها رو یکی یکی شمردن
افتادن یه جا
فکر کردن به تک تک کلمات و لحظاتی که شاید اطلاعات جدیدی بدست بدن
وانمود کردن به اینکه همه چیز خوبه
اینه زندگیه نخبه های مملکت، به خدا
همه چیز خوبه
نخبه ها نخبه تر میشن
شنیدن اینکه یه احمق میتونه تهدیدی باشه برای رابطه احمقانه ای که هیچ ربطی بهش نداره
گوش دادن به مهملاتی که به نظر گوینده مهمترین حرفهای عالمند
دیدن حماقتهایی که با شجاعت انجام میشند
و ثانیه های نفس گیر انتظار رو یکی پس از دیگری نفس کشیدن
اینه زندگی
منتظر نتیجه ی کنکور کسی بودن،
منتظر لرزیدن موبایل بودن،
منتظر ریختن اولین قطره ی اشک بودن،
گوش دادن به یک موزیک
با بی حوصلگی کارهای روزمره رو پیگیری کردن
فکر کردن به اینکه چی میشه و اگه نشه باز چی میشه همیشه و همه جا
ثانیه ها رو یکی یکی شمردن
افتادن یه جا
فکر کردن به تک تک کلمات و لحظاتی که شاید اطلاعات جدیدی بدست بدن
وانمود کردن به اینکه همه چیز خوبه
اینه زندگیه نخبه های مملکت، به خدا
همه چیز خوبه
نخبه ها نخبه تر میشن
شنیدن اینکه یه احمق میتونه تهدیدی باشه برای رابطه احمقانه ای که هیچ ربطی بهش نداره
گوش دادن به مهملاتی که به نظر گوینده مهمترین حرفهای عالمند
دیدن حماقتهایی که با شجاعت انجام میشند
و ثانیه های نفس گیر انتظار رو یکی پس از دیگری نفس کشیدن
اینه زندگی
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)
بايگانی وبلاگ
-
◄
07
(24)
- Dec (1)
- Nov (2)
- Oct (5)
- Sep (1)
- Aug (2)
- Jul (2)
- Jun (1)
- May (2)
- Apr (3)
- Mar (3)
- Feb (1)
- Jan (1)
-
◄
06
(51)
- Dec (1)
- Nov (1)
- Oct (3)
- Sep (3)
- Aug (7)
- Jul (5)
- Jun (5)
- May (2)
- Apr (7)
- Mar (11)
- Feb (2)
- Jan (4)







