توهم من از زنده بودن در لحظه ی فعلی. وقتی که میبینمشان. میخندیم. گل میچینیم. صدا در می آید از همه جا. مطمئن میشوم که دارم نفس میکشم. توهمم از پریدن پایین از پنجره. گرفتن سیم برق. پیچ خوردن دورش و بعد ول کردنم روی نرده های سیخی خانه جلویی.
زمزمه کردن اسمها. نامهایی که وارد میشوند. وول میخورند. مثل وول خوردن زیر پتو. به یاد اوردن تک تک خاطرات. حس کردن لحظه هایشان. شنیدن صدای چرخیدن کلید در در. خوابیدن و در خواب هزار داستان شگفت را یکسره پیمودن. فرو بردن سرم در خواب.
توهم من. منی که دورتر میشود مثل کسی که شنا میکند تا به جایی برسد، یا از خستگی بمیرد. ریسک بزرگی که توهم زنده بودن را در آدم ایجاد میکند.
زنده بودن. صبحانه را با سر زندگی خوردن. به این آن سلام کردن. خندیدن با حرفهایشان. حس کردنشان. سبک و سنگین کردن آدمها. خوب دیدن چیزها. پذیرفتن بن بستها و همینطور روزها را یکی پس از دیگری طی کردن. بیهدف بدون انتظار اتفاقی یا نجات دهنده ای. سرخوش بودن. ذره بین را زیر ذره بین گذاشتن. سپردن موهایم به دست باد که بیاید ببردشان. من را هم همراهش ببرد.
همین طور ک*شر بافتن. ریدن توی رینی که جمع شده است. تشویق همه به خراب کردن. دیوانه وار تاختن به سمت ویرانی.
درد کشیدن با دردهای آدمها. بی تفاوتی نسبت به همه چیز. خندیدن. لمس تنش وقتی که نیست. زمزمه کردن شعری. بلند خواندنش. انجام وظایف مالوف.
توهم. توهم زنده بودن. زندگی کردن درتوهم زنده بودن. چسبیدن. چسبیدن به آدمها. چنگ انداختن به هر چیزی. نجات دهنده ای که در گور خفته. نجات از چی.
ریدن توی دهن هر کسی که اینها رو میخونه. هدف داشتن توی زندگی. شناساندن خودت آن طور که هستی. دلقک نبودن. عروسک نبودن. بی خیال آدمها شدن وقتی که چیزی از تویشان در نمی آید. رک بودن با خودم. رک بودن با بقیه. فرصت خطا دادن به همه. آدمها را شناختن همانجوری که واقعا هستند دوستشان داشتن. دل بستن به امیدهای کور. دل بستن به همین دل بستنها. بهانه های کوچک برای زنده بودن. توهم از زندگی.
مردن. نگو که باد مرده است. بی میلی دنبال کردن اخبار. تپیدن خیابان را حس کردن. ریدن توی دهن آدمها. به هر احتمال کوچک و احمقانه ای دل بستن. ساده بودن. توهمی از زنده بودن.
بی سر و ته نوشتن این متن. گای*دن کسی که اینجا رو میخونه.
آدمهای بدبخت را دیدن. چنگ زدن آدمها به هر چیز کوچکی را دیدن. کشمکش آدمها را، زندگیهای کوچکشان را دیدن.
نگاه آدمها را حس کردن. نفهمیدنشان را فهمیدن. تحقیرت را توی نگاهشان دیدن.
کنار گذاشتن آدمها. کنار گذاشتن همه چیز و سر خوردن از روی موقعیتها. گیر نکردن یک جا. نگاه رو به جلو. زنده ماندن با چنگ و دندان. جنگیدن. رک بودن با خود درباره ی همه چیز. دور ریختن همه چیز و گشتن به دنبال چیزی که واقعا هستی. آزاد بودن. آزادی در تک تک لحظه ها و رفتارها. آزاد گذاشتن مردم. اجازه دادن به آدمها که نفهمندت.
نگاه کردن به آدمها. حس کردن لحظه هایشان. نگاه کردن به آدمها وقتی هم را میبوسند. بوییدن هر لحظه برای یافتن ردپایی از حقیقت. خوابیدن. خوابیدن با آدمها. توی خواب خواب دیدن خوابیدن با آدمها. دویدن در ایستگاه مترو. عریان کردن مسافران مترو.
رک بودن. تشویق همه به رک بودن با خودشان. روراست بودن و پذیرفتن هر وضع گهی که تویش هستند. قدم گذاشتن توی تاریکی. دست ساییدن به دیوارها و کله‌پا شدن. با مغز خوردن زمین.
توهم از زنده بودن در لحظه ی فعلی

بهار

آدمها گاهی که به خواب زمستانی فرو میروند، یا مثل درخت خشک میشوند. یا وقتی که هرچی صدایشان میکنی سرشان را برنمیگردانند که جوابت را بدهند. یا وقتی که همه اش خسته و عصبی هستند یا خندیدن را فراموش کرده اند، مال این است که چیزی توی زندگی ندارند تا بیدارشان کند. این طور است که مثل درختها که در زمستان برگ و پرشان میریزد و بفهمی نفهمی خشک میشوند و میمیرند، آدمها هم یک جورهایی خشک میشوند. این شاید پاسخ طبیعی بدن و ذهنشان باشد به این سرمایی که احاطه شان کرده. به این نا امیدی مطلق و اینکه هیچ چیز درست نخواهد شد. به اینکه اگر نمیخندند برای این است که دلیلی برای خندیدن وجود ندارد.
و بعد وقتی که یک چیزی توی زندگیشان می آید، یک چیزی، هر چیز شاید یک عشق جدید، یا فرصتی برای گسترش یا هر چیزی که بتواند تکانشان دهد، آن وقت است که کم کم شکوفه های لبخند را بر لبانشان میتوانی ببینی. انگار هوا گرم شده مثل بهار، آنها هم کم کم به زندگی برمیگردند، تکان میخورند. میجنبند.

درخت بودن

دوران گذار. خلسه. افتادن یه جا و فقط تکون دادن مداد روی کاغذ. کشیدن دست. دست کشیدن. هی هی انقدر که یه چیزی در بیاد از توش. نا خود خود آگاه بودگی حرکت. بی برنامگی. بی حسی. درد کشیدن. فک کردن به درد کشیدن. فک کردن به فکر کردن به درد کشیدن. کلن فک کردن. شاهد اومدن و رفتن آدمها بودن. کلن شاهد بودن. نبودن.
اینه زندگی الان شاید. یا توهم من از زنده بودن در لحظه فعلی

منتظر کرمها که بیایند



avalin tarahiaie zehni










فقط برای آنکه جایی ثبت شود.

"حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرات نکرده ام که در آینه بنگرم
و آن قدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند"


به مناسبت تولد فروغ فرخزاد


------
پ.ن.
شعرهای چاپ شده فروغ در داخل به شدت سانسور شده اند. شعرهای بدون سانسور اون رو از آوای آزاد بخوانید.
نه، خونی که روی خیابان ریخته با هیچ شوینده ای پاک نمیشود،
نه با گلرنگ،
و نه با شاخ و شونه های شما دوست گرامی،
نه پاک نمیشه
حالا تو هی بساب

ای شط شیرین پر شوکت من






من یک فاحشه ی باکره نبودم که بیایی همین طور بی تفاوت از کنارم بگذری،
صدا بودم من،
صدای چک چک آب بودم که روی زمین میریخت
مردی نبودم که روی آسفالت افتاده میلرزد،
خونی نبودم که توی کوچه ریخته و خشک نمیشود
نه من یک باکره ی فاحشه نبودم
من نبودم

تفاوت بین من و تو زیاد نبود،
بیشتر از تفاوت آنکه میزند و آنکه میخورد نبود
بیشتر از صدای آب نبود

من محو میشوم
تو صدا میشوی و چکه میکنی روی سقف اتاقم،
میلغزی، خودت را میمالی روی شیشه ی پنجره ام
آرام آرام خودت را پخش میکنی و پایین میروی،
قطره میشوم، میروم


آذر 88
چرا کوچه خالی مانده است؟
خون کی روی آسفالت ریخته که خشک نمیشود؟
چه کسی هر روز کوچه را میسابد؟
چرا دیوانه را تنها نمیگذارند که همینطور کف خیابان لرز بزند،
و بمیرد؟

end of the humanity





متن یلدا که برای جایی نوشتم

شونصد سال پیش آبا و اجداد ما در شب یلدا دور هم جمع میشدند تا ما امروزه روزی توی گوش هم بخوانیم که امشب قرار است دور هم جمع شویم. ما، من و تو و این موجوداتی که هر روز دور و برمان میبینیم دور هم جمع شویم چرا که شونصد سال قبل هم آدمهایی که انگار با ما یک رگ و ریشه داشتند این کار را میکرده اند. جمع شویم تا فکر کنیم که در ادامه ی یک سنت چند هزار ساله هستیم و همچین گردنمان را کش بیاوریم، نوک دماغمان را بچسبانیم به چند هزار سال قبل ببینیم آنوقتها آب و هوا چه طور بوده، و آدمها چه طور به هم ابراز علاقه میکردند. مزه ی ارسی و قصه های مادر بزرگ با هندوانه و غزل های حافظ و هزار کار دیگر که شاید توی یک شب عادی عمرا حاضر به انجامشان نباشیم را زیر زبانمان مزه مزه کنیم. ما، یعنی من و تو و همه ی این دماغوهای دور و برمون هیکلمان را از توی خیابان جمع کنیم و برای چیزی که اسمش را شادی میگذاریم دور هم جمع شویم و صفا کنیم. بیخیال هیکل های نحیفی که دارند جان مبارک را توی خیابان میکنند، نه یک امشب را بگذار به چیزهای خوب فکر کنیم. بگذار یک امشب را مثل نیاکانمان جمع شویم، گل بگیم و گل بشنفیم، حافظی بزنیم توی رگ و فردا روز باز تشریف نحسمان را ببریم توی خیابان، توی کوچه پس کوچه ها قلبمان را بدهیم دست عابرها که زیر پا لهش کنند و هر روز یک تکه اش را از روی آسفالت، یا از توی جوب در بیاوریم بگذاریم سر جای اولش تا فردا روزی بالاخره کامل شود.
یک میلیون سال پیش جناب ملخ روی مبارک را به سمت جناب آب دزدک فرمودند و گفتند که به نظر مبارک چنین میرسد که امروز روز آخر زمستان است، این جانب پس از مطالعه ی مفصل فصول زمینی و اجرام آسمانی به این موضوع پی بردم. جناب آب دزدک سرشان را از توی آب آوردند بیرون و گفتند دراز شبی باید باشد. خوب است تا صبح بیدار بمانیم و شیطان شب زده را از این دشت بیرون برانیم به صرف هندوانه و غزلهای بی بدیل خواجه سوسک سیاه آفریقایی. نیکو رسمی باید باشد، پایدار و ماندگار. و حالا ما شب را با هم بیدار میمانیم تا بیدار مانده باشیم، روزی را بهانه کرده و شاد باشیم، تا بیخیال هرچیزی که دور و برمان است یک امشب را ...
هان، خوب شد دیدمتان آقای محترم. بیایید چند ساعتی را درباره ی مردی که روی آسفالت لرز میزد حرف بزنیم. نه نه، مطئنا خانم محترم. لازم نیست حتی یک قران برای کمک بپردازید. بله بله ما موسسه ی جمع آوری اعانات نیستیم. بیایید کمی در این مورد حرف بزنیم، وجدانمان شاید راحت تر شود. آخر شبها که دراز میشوند آدم مدام فکرهای مشوش توی ذهنش چرخ میخورد. برای راندن این فکرها بیایید چند ساعتی دور هم باشیم تا دیگر به این فکر نکنیم که چرا آسفالت خیابان هر روز سیاه تر میشود و مردی که روی آسفالت لرز زد و مرد را چه کسی از توی جوب جمعش کرد. بله آقای محترم کمی با هم حرف بزنیم وجدانمان راحت شود. بله بله میدانم، این از هر کبریت بی خطری بی خطر تر است.
هوار سال قبل رگ و ریشه ی ما در این طور شبی دور هم جمع میشدند و برای بیرون راندن زمستان، برای کشتن سرما و طرد تنهایی، گل میگفتند و گل میشنفتند و حالا هم ما، باز دور هم جمع میشویم، برای نابودی سرما و کشتن سیاهی، برای گرم شدنمان، دور هم جمع میشویم، برای با هم بودنمان، برای اینکه یک روز مثل بقیه روزها نباشد، برای پراکندن تنهایی و ترس از دلهامان، دور هم جمع میشویم به کوری چشم دیو بدشگون سرما، حافظ میخوانیم: الا یا ایها الساقی ...

دون کیشوت

"در این اثنا دن کیشوت سرتاپا مسلح از در درآمد درحالی که کلاهخود "مامبرن" را اگرچه از چندجا فرو رفته بود بر سر داشت و سپرش را به شانه آویخته بود و نیزه ی مترسکش را در دست داشت. ظهور این هیولای عجیب دن فرنان و تازه واردان را غرق در حیرت ساخت. همه با تعجب به آن صورت دراز و خشکیده و زرد و آن اسلحه ی قراضه و آن قیافه ی خشک و موقر چشم دوختند و در سکوت مطلق منتظر ماندند تا ببینند که او به ایشان چه خواهد گفت.
"
دن کیشوت را در شرایط امروزی چه خوب میفهمم. مجنونی که یک تنه میخواهد آیین پهلوانان سرگردان را احیا کند و به جنگ ناعدالتی ها برخیزد. و چندین عاقلی که از پسش بر نمی آیند چون او مجنون است و هرکاری میکند. و دیگران عاقل. و سانکوپاتزای عزیز که طمع ثروت چنان کورش کرده که خود نیز کم کم مثل اربابش مجنون میشود و حرفهایی که در نظرش خضعبلاتی بیش نبودند کم کم رنگ و بوی حقیقت به خود میگیرند.

some new works



""" یک روز زندگی من به پایان میرسد. یک روز از همین روزها. یک روز که تمام آدمهایی که شناخته ام را روی آسفالت کف خیابان بالا می آورم. فکرهایم را بالا می آورم. تمام حرفهای نگفته ام را بالا می آورم. حقارتهایم را، وقتی که کسی را دوست دارم و نمیتوانم بهش بگویم. ترسم را از از دست دادنش. یک روز کسی می آید و چشمهایم را میجود. و گوشهایم را زیر پاهای نازنینش له میکند. و دیگر نمیگذارد که من کسی را بشناسم. دیگر نمیگذارد که با دخترها حرف بزنم. و زیر زیرکی توی دلم نقشه بریزم که باهاشان دوست بشوم. و سیر تحول روابطم را باهاشان دنبال کنم. یک روز یکی می آید و با سرانگشتان ظریفش حلقم را از توی دهنم در می آورد. و نمیگذارد چرند ببافم که من عاشق انسانم. که من همه را انسان میبینم. و به نظرم دخترها چیزی فراتر از یک سوراخند. آن روز زندگی من به پایان میرسد. آن روز که مجبور میشوم با یک سوراخ ازدواج کنم. و نماز خودم را هرشب بر قبله ی یک سوراخ ادا کنم. و یاد بگیرم که انسان مرد. و من زنده ام! """

بايگانی وبلاگ