.........

با اولین تلالو خورشید،
وقتی که اولین کلاغ شهر چشمهایش را باز کند و متن غارغار صبحگاهیش را ادا کند
درست وقتی که شما این غار غار نحص را بشنوید
تمام مطالب این وبلاگ پاک گشته
و درست هنگامی که شما این غار غار را بشنوید
بمبهای آخرین سیستم تروریستهای عزیز شهر ما
بنیان اینترنت را منفجر خواهند کرد
پس
از همین حالا
گوشهای خود را بگیرید

حتی شما، دوست عزیز

........

اینجا رادیو سیگار
صدای ما را از بیرون زمان میشنوید

.

... "غافلان همسازند" ...








شاملو

nature 2


با توجه به اینکه مطلب بار پیش جلب توجه چندانی نکرد اصلا نمیشه نتیجه گرفت که قسمت دوم رو نذارم. خوب این طبیعی بود چرا که همه شما احتمالا جزو اون دسته مسخره کنها بودید و نتونستید به کنه مطلب پی ببرین (شاید هم نخواستین).
بدن ما در ارتباط دایمی با تمام محیط اطرافش هست. از اینکه نفس میکشید شروع کنید تا تمام غذایی که میخورید و .../ چند درصد از حجم بدنتون برای ارتباط با محیط طراحی شده؟ دهان و گوشها، شکم و تمام محتویات آن. در حقیقت شاید فقط دستها و پاها باشن که ارتباطشون بدیهی نیست. بدین ترتیب در حقیقت نمیشه مرزی بین درون و بیرون قایل شد.
درون متصل و متمایل به بیرون و بیرون مثل مادر و تغذیه کننده درون هست. حالا توی تفکر امروزی که زیر سلطه تفکر غربیه بیرون (طبیعت) به عنوان برده ی درون (بشر) تلقی میشه. این ارتباط یک طرفه میشه. شاید در ابتدا به نظر بیاد که این یک طرفه بودن خوبه. اما حقیقت امر اینه که این طور نیست!
فرض کنید که یه مرد میخوات یه زن ببره خونش. دو حالت داره، یا زنه همسرشه و یا اینکه خدمتکاره یا کنیزه یا فاحشه است. توی حالت دوم زنه دقیقن برده شه. مرده هر کاری بخات میتونه باهاش بکنه. اما آیا حالت دوم بهتره یا حالت اول؟
حالت دوم مشکل داره. خوب ممکنه در ظاهر بهتر باشه، اما این رابطه یک رابطه ی تهی از احساساته. یک رابطه ی مادی شده. انگار چیزی کم داره. این رابطهتهی شده از جنبه های انسانی رابطه. یک رابطه خالی از احساس و صرفا ماشینی. رابطه ای که در اون زنه صرفا به عنوان یه ماشین سکس بکار برده میشه و عملا به خاطر نوع رابطه ای که بر اون تحمیل شده نمیتونه غیر از این هم رفتاری داشته باشه. در این حالت خود مرده هم عملا از رابطه ش ارضا نیست.
در باره ی طبیعت هم همین بر قراره. شما با طبیعت رابطه دارید، اما چون نگاه ابزاری نسبت به اون دارید رابطه تون عملا یک رابطه ی تهی شده است. رابطه ای که خالی شده از همه ی ابعاد غیر مادی. شما عملا توی این رابطه ارضا نمیشید. این در حالیه که توی فرهنگ شرق دور وضع عملا جور دیگه ای یه. رابطه دو طرفه است. شما توی اون رابطه بیشتر ارضا میشین. معنی و مفهوم براتون داره.
و در یک کلام اینکه هیچ ساخته بشری به عظمت و زیبایی کوهستانهای سبز و مه گرفته ی طبیعی نیست.

و اما درباره ی رابطه انسان با طبیعت!

و اما درباره ی رابطه انسان با طبیعت!
آدمها به چند دسته تقسیم میشوند:
1- آدمهایی که کلن از طبیعت بدشان می آید. این آدمها ترجیح میدهند روز 13 به در را توی رختخواب بمانند و نلویزیون تماشا کنند. اصولا به آدمهای دیگر دسته ها در چنین روزی به شکلی تحقیر آمیز و عاقل اندر سفیه نگاه میکنند.
2- آدمهایی از طبیعت بدشان نمی آید ولی اشتیاقی هم به آن نشان نمیدهند. اینها اگر جور بشود یکی دو ساعتی را در پارک یا یک جای نزدیک میگذرانند. اصولا اگر بیرون هم میروند بیشتر برای دیدن و صحبت کردن با آشنایان و دوستان است.
3- آدمهایی که از طبیعت خوششان می آید ولی طبیعت را زیر سلطه خودشان میخواهند. اینها ساعات زیادی در طبیعت هستند ولی در آسیب رساندن به طبیعت دریغ نمیکنند. اینها شیفته قطع درختان جهت درست کردن آتش برای پخت کباب هستند. گاها حیوانات خانگی مثل سگ و گربه نیز نگهداری میکنند اما سگ و گربه برای آنها مثل یک توپ فوتبال است. مسئولیتی در قبال حفظ آن احساس نمیکنند.
4- عاشقان طبیعت. اینها حس میکنند که بودن در طبیعت روح آنها را زنده نگاه میدارد و به نوعی حس کردن طبیعت را جزیی حیاتی از زندگی خویش تلقی میکنند. و البته رفتار اینها مثل دسته سوم به طبیعت آسیب وارد نمیکند. آنها طبیعت را جزیی از وجود خود و خود را جزیی از طبیعت تلقی میکنند و همانطور که به خود آسیبی وارد نمیکنند به طبیعت را نیز خراب نمیکنند. پر بیراه نیست که این رده از موجودات، اغلب به عنوان بازماندگان عصر پارینه سنگی تلقی میشوند و مایه ی خنده و مضحکه اطرافیان را فراهم می آورند. 3 دسته ی نخست به شدت از درک رفتار این دسته عاجزند و به همین منظور کار آنها را "احمقانه" یا "املی" تلقی میکنند. در اینجا قصد دارم تا حدی علت رفتار این دسته را برای شما شرح بدهم:
طبیعت گرایی:
تا همین اواخر زندگی انسانها اجبارا با طبیعت عجین بوده است. آنها به اجبار باید بخش مهمی از زندگی خود را با طبیعت سر میکردند. این موضوع زیاد پیچیده نیست. همانطور که من ممکن است روزی 5 ساعت پای کامپیوتر بنشینم و "کد" بزنم، آذین 100 سال پیش روزی 5 ساعت پای مزرعه می ایستاد و "شخم" میزد. همانطور که آذین امروزی مجبور است با "ویروسهای کامپیوتری" سر و کله بزند، آذین دیروزی باید با "آفات گیاهی" سر و کله میزد.
اما تفاوتی که آذین امروزی با دیروزی دارد این است که آذین دیروزی ناخواسته در یک محیط طبیعی قرار میگرفت و آذین امروزی ناخواسته در یک محیط غیر طبیعی قرار گرفته است. اگر اطراف آذین دیروزی پر بود از "درختهای بلند قامت" و "جانوران مختلف" اطراف آذین امروزی را "ساختمانهای سیمانی" و "ماشینهای آخرین مدل" پر کرده است.
اما چه اتفاقی باعث شده است که آدم امروزی تا این حد از طبیعت بیزار شده و از آن دوری بجوید؟
به نظر من علت این امر را باید در روح حاکم بر اندیشه بشری جستجو کرد. بشر مغرب زمین از دیر باز در فکر "سلطه" بر طبیعت بوده است. او در مقایسه با انسانهای شرق دور که روح زندگی را در "آمیختگی" و "هماهنگی" با طبیعت جستجو میکردند، زندگی خود را بر پایه جنگ با طبیعت بنا نهاد. هرچقدر طبیعت برای انسان شرقی دوست محسوب میشد، همانقدر هم دشمن مردم مغرب زمین بود. دشمنی که پله به پله باید از مرزهایش عقب رانده میشد و تمام قوای آن به "بردگی" گرفته میشدند.
از طرف دیگر یک تجارت بزرگ در عصر صنعتی "مصنوعی" کردن چیزهای "طبیعی" است. گلهای مصنوعی، باغ وحشهای مصنوعی با حیوانات پلاستیکی، عروسکهای سخنگو، ... همه و همه از الزامات عصر صنعتی بودند. در یک کلام اینها همه دست به دست هم داده اند تا "طبیعت" را از زندگی فرد فرد آدمها به بیرون برانند. به موازات همه اینها مسلما فرهنگ اجتماعی هم به گونه ای "ضد طبیعی" شکل میگیرد. به نحوی که طبیعت را چیزی زاید و نالازم تلقی میکند. و این مهمترین دلیل عدم درک طبیعت گرایان توسط دیگر دسته هاست.
اما چرا طبیعت گرایی؟
سالها قبل وقتی ملوانان اروپایی شروع به سفرهای چند ماهه دریایی کردند، با بیماری اسکوربیس مواجه شدند. این ملوانان در طول سفر دریایی خود "به ناچار" برنامه غذایی خود را تغییر میدادند، و این تغییر ویتامین سی را از برنامه غذایی آنها حذف کرده بود. بعدها آنها فهمیدند که با خوردن انوان لیمو و پرتقال در طول سفر میتوان از وقوع این بیماری جلوگیری کرد.
و حالا رشد تکنولوژی و تغییر فرهنگ عمومی سبب شده است که ما "به ناچار" ارتباط با طبیعت را از برنامه زندگی خود حذف کنیم. آیا این احتمال وجود ندارد که این حذف برای ما منجر به یک سو هاضمه ی روحی شود؟ آیا نمیتوان با قرار دادن معادلهای کوچک طبیعی در برنامه روزانه این مشکل را برطرف کرد؟

اینها سوالهایی است که دوست دارم در مورد آنها فکر کنید و به من جواب بدهید.
انگار زمين مرده است
انگار خورشيد ديگر دست شاخه هاي توت را نميبوسد
ببين كه آفتابگردان ديگر كمر راست نميكند
انگار زمين مرده است
و من تكه پاره هاي يك درخت زخمي بودم
كه گرماي تابستان را بشارت ميدادم
انگار زمين مرده است



×زمستان 86

میخ

آقای محترم
بس است، میخی که دارید توی سرم با پتک میکوبید
درد دارد، میدانید؟
آقای محترم
وقتی که با صدای شومتان سرنوشت مرا رقم میزنید
وقتی که با میخ های پولادین و چکمه های سیاه سرنوشتم را پیش چشمم ریش میکنید
درد دارد، میدانید؟
آقای محترم
سالهاست که میخ های پولادینتان را توی سر بنده ی حقیر میکوبید
و من بارهاست که توی ذهن خود شما را میبینم که در میان انبوه میخ ها
انبوه بی امان پتک ها و فولاد ها
با شقیقه های خونین و چشم های له شده زیر بار سکوت من
له میشوید آقای محترم له میشوید، میدانید؟
آقای محترم

شب - 5

اما در تمام این شب سیاه، یک بار، فقط یک بار نوری، ستاره ای، در زندگی من درخشیدن گرفت. درست یادم نیست کی آن ستاره ی بزرگ و درخشان را دیدم. آخر اینجا همیشه شب است. آدم حساب روزها، ساعتها از دستش خارج میشود. اینها را هم که اینجا مینویسم فقط دارم توی ذهنم مرور میکنم. مثل یک متن مقدس که تابحال 1000 بار از بر خوانده باشمش....

اما این ستاره به شکل یک دختر بر من ظاهر شد. آن شب طوفانی که ویولونم را برداشتم به کافه بروم، انقدر باد می آمد که چند بار خواستم صرف نظر کنم اما باز به راهم ادامه دادم. به کافه که رسیدم اندکی نشستم نفسی تازه کنم تا اینکه آن ستاره ی درخشان در هیات یک دختر پریشان وارد کافه شد. با آشفتگی وارد شد و بلند بلند با خودش میگفت : عجب بادی میات سگ مصب . و موهای بلندش را مرتب کرد. من با همین یک جمله تمام دین و ایمانم را به پای آن ستاره، فرشته باختم. کافه چی گفت: بزن پسر جون. بزن دلمون وا شه. و من شروع به زدن کردم. آرشه را که روی سیم ها ول میدادم انگار داشتم لحن صدای او را تکرار میکردم. روح پر هیجان من قدرت تحمل این نیروی پر کشش را نداشت. کمر خم کرده بود. من که هیچ چیز از محیط اطرافم، از صدای به هم خوردن لیوانها، سوختن شمع های جشن تولد هیچ چیز از این ها را نمیفهمیدم و تمام روح و روان من متوجه دختر بود که حالا تنها پشت یک میز نشسته بود و انگار داشت سیگار میکشید. دوست داشتم سیگار او باشم و او من را ذره ذره دود کند، کوچک وکوچکتر شوم و توی جسم او حل شوم. اما او آنطرفتر بیخیال نشسته بود و من اینجا داشتم میسوختم. سعی کردم با عوض کردن آهنگ توجه او را جلب کنم. فکر کردم چه آهنگی میتواند مطابق میل این موجود ماورایی و اثیری باشد. افسوس هیچ کدام از نغمه های عاشقانه من خوشایند او نبود. اما او حتما تنها به اینجا نمی آید. فکر کردم که لابد با کسی قرار دارد. از فکر اینکه او با یک موجود زمینی حرف بزند چندشم میشد، با یکی از همین مردهای احمقی که همه جا میدیدم با دیدن یک لبخند تا آن سر دنیا به دنبال دختر راه می افتند. میخواستم بالا بیاورم. فکر میکردم او به محض اینکه توسط آن مرد لمس شود خاکستر خواهد شد و روی زمین خواهد ریخت. نه. نه. نمیتوانستم این را تحمل کنم. بلند شدم و در حالی که ویولون میزدم بین میزها شروع به قدم زدن کردم. نا خود آگاه به چند نفر تنه زدم. هیچ کاری به ذهنم نمیرسید. میتوانستم خیلی آرام مقابل او بنشینم و نگاهش کنم. آن وقت در یک لحظه مناسب به او پیشنهاد میدادم. مطمئنن کافه چی خوشش نمی آمد اما هیچ چیز برایم مهمتر از وصل او نبود، از طرف دیگر او آنقدر رویایی و آسمانی بود که مطمئنن نمیشد با این روشهای پست و حقیر او را به دست آورد. همینطور بین میزها میچرخیدم و میزدم . کم کم تپش قلبم تند شد. طوفان هم بیرون شدت گرفته بود. سایه ی مردی پشت شیشه دیده میشد. به طرف در می آمد. یقین پیدا کردم که خودش است. قلبم داشت دیوانه وار خودش را به قفسه سینه میکوبید. بی اختیار به طرف میز او به راه افتادم. سایه به پشت در رسید، من شروع به دویدن کردم. در باز شد، خودش بود، یکی از همین مردهای پست و زمینی. تمام کافه روی صندلیهایشان برگشته بودند و با تعجب من را نگاه میکردن. مرد پایش را که توی کافه گذاشت من خودم را به سمت دختر پرتاب کردم. روی او افتادم و همانموقع ناگهان شب شد. اول فکر کردم که توی همین بیابان افتاده ام. اما نه. توی یک دریای سیاه بودم . توی یک دریای قیر معلق و رها بودم. به زحمت خودم را به سمت پایین کشیدم. وقتی که پایم را از توی قیر ها بیرون گذاشتم. توی یک آسمان سیاه افتادم و سقوط کردم. ساعتها، ساعتهای متمادی داشتم همینطور سقوط میکردم. توی یک آسمان سیاه. هیچ چیزی آنجا نبود. فقط یک ستاره، یک ستاره روشن آن دورها سو سو میزد و دیگر هیچ. توی یک فضای خالی بزرگ داشتم سقوط میکردم و هیچ جای بدنم را نمیتوانستم تکان بدهم. کاملا معلق توی یک فضای سیاه. همین طور سقوط میکردم ...

شب - 4

اما در این سیاهی تنها همدمان من موشهای کوچک رهگذری هستند که یکی یکی یا دوتا دوتا از این اطراف میگذرند. من آنها را از روی صدای جیر جیری که هنگام گذشتن ازخود در می آورند میشناسم. آنها از روبرو شدن با من واهمه دارند اما من سعی میکنم با دستانم آنها را بگیرم، لمس کنم. نفسهای تند تندشان را حس کنم. ناخونم را به پوزه ی آنها که مرتب بالا و پایین میرود میکشم اما آنها باز از دست من فرار میکنند. انگار که من دشمن آنها یا یک گربه ی زشت و بدترکیب هستم. افسوس آنها هیچ وقت نفهمیدند.

پسرک

خدا وقتی داشت آدمیزادو میساخت انگار که سرش شلوغ بود، نتونس حواسشو به همه جا جم کنه.
شاید وتسه همین بود که از بین این همه آدم سالم و سر حال و شاداب ، یکی کور میشد، یکی کر میشد یکی هم میشد چراغعلی کچل گدا که کارش این بود که صوب تا شب سر تا ته بازارچه رو سق بزنه و از مغازه دارها پولی یا غذایی بگیره. دم غروب هم که میشد. بچه ها ی مردم که خدا بزنم به تخته همه شون رو سالم و سر حال ساخته بود هرکدوم سنگی دست میگرفتن و میگذاشتن به دنبال چراغعلی کچل گدا. میدوین و میزدن. میزدن و میدویدن. نزن لامصب. چراغعلی هراسون توی کوچه ها میدوید و بچه ها پشت سرش سنگ بدست. اما کاش میزدن همه سنگ ها رو و تموم میشد تا اینکه بخوات یک ساعت بدوه و اونها باز سنگ رو پرت نمیکردن. که اگه پرت میکردن دیگه سنگی نبود و ترسی نبود.
اینجا اما پسرکی بود که از وقتی که خودشو توی آینه دیده بود متوجه تفاوت بزرگی بین خودش و بقیه شده بود :"کچلی". هر روز که از توی خونه میخواست بیرون بره و باز هم بدون اینکه دلش بخوات نگاهش از توی آینه به خودش می افتاد، بر میگشت به مادرش همون نگاه بغض آلود رو میانداخت و مادر هم باز دلش از این نگاه به درد می اومد و باز سعی میکرد وانمود کنه که ندیده این نگاه رو ، سرشو مینداخت پایین و سوزنو تو پارچه فرو میکرد. پسرک وقتی که به مدرسه میرسید باز هم با نگاه های تمسخر آمیز بچه ها روبرو میشد و سعی میکرد که بروی خودش نیاره و وقتی که با کسی بحثش میشد شنیدن جمله ی :" خدا وقتی موها رو بین آدما تقسیم میکرد سهم تورو به بقیه داد" و بعدش پسرک خفه خون میگرفت. اما اینها هیچ مهم نبود که دیگه عادت کرده بود و اینکه هر بار مجله ی دانستنیها میدید و چشمش به آگهی کاشت مو میافتاد باز یادش میومد که مامانش پول نداره براش مو بکاره و اینکه خدا نه به اون مو داد و نه پول. اما باز هم مهم نبود.
اما امروز که بچه ها هو کنان با سنگ پشت سر چراغعلی میدویدند درست وقتی که میخواستند از زیر بازارچه رد بشن حالتی پیش اومد که سنگها همه از دستشان به زمین افتاد و مات و مبهوت بر سر جاشون باقی موندند.
پسرک وقتی یه کم بزرگ تر شد فهمید که نه، انگار به همین سادگی ها هم نیست. انگار نمیشه همیشه از کنار این قضیه ساده و آسون رد شد. نه، نه، انگار واقعا یه فرقی بین اون و بقیه هس. انگاری اوس رحیم واقعا حواسش پرت شده . اون شب که گریه میکرد چون دخترک ولش کرده بود. اما نه انگار ولش هم نکرده بود. اون فقط گفته بود که پسرک واسه دوستی خوبه ولی واسه ازدواج خوب نیست. و پسرک خوب فهمیده بود که منظور دخترک از پسرک همون کچلک بوده. که پسرک خوب ولی کچلک بد. آره انگار واقعا یه فرقایی بود بین پسرک و کچلک. بعد شب که دیگه طاقتش طاق شد و توی کوچه داد زد که آاای من پسرکم من کچلک نیستم و بعدش که ننه ش اومدو به زور بردش خونه. نه دیگه کسی اون رو نمیخواست. چون اون کچلک بود و کچلک انگار خوب نیست. تا وقتی دور بود پسرک بود و وقتی نزدیک میشد یه هو کچلک میشد. نه نه این رسمش نبود. پسرک نمیخواست کچلک باشه. نه.
امروز اما زیر بازارچه کچلعلی که داشت توی بازارچه میدویید نگاش تو نگاه زن افتاد. زن زود سرش را برگرداند. بعد بچه ها دیدند که چراغعلی موهای زن رو دور مشتش پیچونده و اون رو از زمین بلند کرده. زن از هوش رفته بود و وقتی که کچلعلی سرش رو محکم توی دیوار کوفت لاجرم زن تموم کرد در حالی که کچلک توی صورتش فریاد میزد : من پسرکم، پسرکم، من پسرکم ...

شب - 3


بعدها که بزرگتر شدم حس کردم که جیرجیرکها را بهتر از همین آدمهای دور و برم، همین آدمهای معمولی میفهمم و درک میکنم. آدمهایی که روزها صبح زود از خواب پا میشدند، تا شب کار میکردند و شب خسته و گرسنه به خانه می آمدند و میخوابیدند. این آدمهای معمولی که خیلی ساده فکر میکنند عاشق شده اند. این آدمها که نه از خوابشان لذت میبردند و نه از بیداریشان. اما من این طور نبودم. من روزها میخوابیدم و شبها بیدار میشدم. هم از خوابم لذت میبردم و هم از بیداریم. غروبها که از خواب پا میشدم ویولونم را بر میداشتم و میرفتم گوشه کافه برای دل خودم ویولن میزدم. آرشه را که روی سیمهای ویولن ول میدادم انگار ذهنم توی یک فضای عجیب و موهومی رها میشد. یک جوری مثل یک پرستوی وحشی که در عمق شب توی یک بیابان تاریک پرواز میکند. خودش هم نمیداند به کجا میرود. میرود فقط میرود تا خسته شود و از پا در آید. بعد روی زمین میافتد و باز نگاهش به ستاره ها می افتد که لا مذهب ها هر چقدر بیشتر میخواهی بپری و بهشان نوک بزنی انگار آنها ده برابر از تو دور میشوند و تو باز که روی زمین می افتی از آن بالا نگاهت میکنند. انگار از آنجا تمام ریشخند های دنیا را به سمت تو پرتاب میکنند و تو توی یک بیابان سیاه گیر می افتی که انگار هیچ راه فراری ندارد. انگار که صبح هیچ وقت نمیخواهد پا به این بیابان بگذارد.

شب - 2



یادم می آید. آنوقتها که بچه بودم از روز و روشنایی بدم می آمد. احساس افسردگی و کسالت میکردم. گرمای روز مرا بیحال میکرد و مثل مار توی لانه ام میکشانید. عصرهای گرم تابستان همانطور ولو میشدم روی تختم و توی رویاهای خودم غرق میشدم. اما غروب که میشد ناخودآگاه احساس نشاط و سرزندگی میکردم. در تاریکی، انگار، چیزها بهتر و واضحتر دیده میشدند. از خانه بیرون میزدم و توی کوچه های پیچ در پیچ اطراف خانه مان میگشتم. هر کوچه رازی داشت و قصه ای. هر روز که از این کوچه ها رد میشدم پیش خودم تمام افسانه هایی را که از این کوچه ها ساخته بودم مرور میکردم و به آنها بال و پر میدادم. مدتها به جیرجیرکی که میخواست از درخت بالا برود یا خودش را از زیر شاخه ای که رویش افتاده بود نجات دهد، خیره میشدم. به این موجودات کوچک و غریب خیره میشدم. سعی میکردم حدس بزنم او دنیا را چگونه میبیند. در مغز او چه میگذرد. به چه چیزی فکر میکند؟ آیا او هم مثل من از روز و روشنایی بیزار است؟ مطمئنا همینطور است. آخر کی جیرجیرکی را دیده که روزها آواز بخواند. جیرجیرکها هم مثل من روزها خسته و بیحال میخوابیدند. جیرجیرک مگر اینکه عاشق و دیوانه باشد که روز آواز بخواند.

شب - 1


نمیدانم چقدر وقت است در این سیاهی گیر کرده ام. اینجا حتی یک پرتو خورشید هم نمیتابد. روزهای اول، روز که نمیتوان گفت . اینجا انقدر تیره و تار است که روز و شب معنای خود را از دست داده اند. اینجا همیشه شب است. ساعتهای اول مثل دیوانه ها خودم را به این طرف و آن طرف میکشاندم هرجایی را به دنبال کمترین نور خورشید سرک کشیدم اما هیچ چیزی نصیبم نشد. یک پرتو نور، حتی یک پرتو هم به این بیابان تاریک نمیتابید. انگار اینجا همیشه شب است. در شبی تاریک گیر افتاده ام که هیچ سحری ندارد. ستاره ها، ستاره هایی که یک عمر دلم به دیدن آنها خوش بود آنها هم انگار از این بیابان کوچ کرده اند و رفته اند.

ادامه دارد...

دوست دارم قسمت ششم

روز 30 مرداد 86 جلوی متروی شریف قرار داشتم و باید منتظر می موندم. این جلوی متروی شریف واسه ی من جای نوستالژیکیه. هروقت اونجا میرم یاد داستان ممدلی میفتم که درباره زنی بود که واسه شوهرش تو همین مکان یه شورت مردونه میخره چون شوهره خودش روش نمیشه شورت بخره. در ضمن نکته ای که مهم بود این بود که اون زنه در مورد قیمت شورت چونه هم میزنه و در نهایت وقتی که اون شب درست در هنگام قکس بود که زنه یه هو از رختخواب میره بیرون که زیرِ غذا رو خاموش کنه و مرده در این هنگام بود که متوجه شد واقعا و با تمام وجود عاشقه زنشه. زنی که هنگام چکس میره توی آشپزخونه تا غذا را خاموش کنه.
خوب زندگی اینجوریه دیگه چه میشه کرد؟
خولاصه من رفتم درست دم در مترو و با چیز عجیبی روبرو شدم. زنی چادری نشسته بود و داشت از این بیسکوییت ها میفروخت. 6 تا 1000 تومن. یه بچه کوچیک هم کنارش خودش رو به اون آویزون کرده بود. دخترکی با موهای طلایی باسن در حدود 4-5 سال. موهاش روی پیشونیش ریخته بود. اون موهای طلایی خوشگل مثل یک چتر سر بزرگ و بچه گونش رو پوشونده بود. یک لحظه با خودم فکر کردم که اگر ن.گ اینجا بود حتمن یک نیم ساعتی با دختره حرف میزنه. توی این فکرا بودم که صدای اون زن من رو به دنیای آدمها برگردوند. محتوای کلام اون این بود :"توروخدا بخرین. شما رو به حضرت زهرا بخرین. 6 تا 1000 تومن. بچه کوچیک دارم. توروخدا بخرین. یه دونه بخرین. تورو خدا یه دونه بخرین بچه کوچیک دارم ایشالا که هیچ وقت به این روز گرفتار نشین" خلاصه زنه داشت این طور جنس هاش رو میفروخت اما در اون طرف پله های مترو چه خبر بود. مردی که قیافش به پیری میزد کم کم سی دی فیلم میفروخت. این دو دقیقن روبروی همنشسته بودند. پیرمرد به نظر مرد خوبی میومد. معلوم بود که تنش داره سیدی میفروشه اما ذهنش داره پرواز میکنه و این تن خاکی رو بر نمی تابه.و من باز فکر کردم که چقدر شغل مزخرفیه این فروشندگی. دخترک رویاییِ من ناگهان شروع به گریه کردن کرد. این گریه اندگی فروش زن را بیشتر کرد. اما دخترک دست بردار نبود. مرد با حالت جالبی گفت :"دِ گریه نکن دیگه بچه" صداش رو به طرز باحالی کلفت کرده بود. "گریه نکن دیگه" و پشت دستش را به نشانه تو دهنی به او نشان داد. البته این کارهایش اصلن جنبه ی خشنی نداشت و کلن دختره هم اصلن به شخمش نبود که مرده چی میگوید. بعد مرد به من نگاه کرد و خندید. من هم خندیدم. بعد از مدتی گریه دختر قطع شد و فروش زن هم به حالت عادی برگشت. مرد گفت :" نیگاش کن این همه گریه کرد ولی یه قطره اشکم نریخت!" آیا اشکی برای آن دختر مانده بود که ریخته شود؟ برای دختری که معده اش به مهره های کمرش چسبیده بود آیا بدنش اجازه میداد که اشکی از چشمش خارج شود. نه. مطمئنن اینطور نیست. بگذریم.
گریه ی دخترک تمام شد اما تلاقی نگاه آن مرد در نگاه زن که با چادر بندری روی زمین نشسته بود تمام نشد. مسافران مترو که از در خارج میشدند ازدحام میکردند و رشته نگاه قطع میشد اما این دو همچنان به هم نگاه میکردند. خدای من چه نیروی عجیبی توانشته بود این چنین قلب اینها را به هم پیوند دهد. درست مثل قلب من که آن روز گیر م افتاده بود و هیچ نمیتوانستم دل بردارم از نگاه کردن به کسی که انگار تمام هستی من بود. هنگام رقص..، وقتی که همه به شیوه ایرانی به سمت غذا حجوم میبردند باز هم من نمیتوانستم از این تمام زندگیم چشم بردارم. حاضر بودم به زیر میز بخزم و از آنجا فقط او را نگاه کنم که مثل ستاره ای در میان جمع میدرخشید اما چه حیف که اینکار امکان پذیر نبود. "مردم چه خواهند گفت؟"
آری نگاه آن زن و مرد هم دقیقن همینقدر رمانتیک وار و فرا بشری به هم گره خورده بود. چند بار چند نفر خواستند که از زن بیسکویت بخرند اما آن زن انگار در این دنیا سیر نمیکرد آنها هم بیخیال شدند و رفتند. دخترک لحظه ای خواست گریه را دوباره ول بدهد اما انگار که عظمت صحنه در ذهن او هم نفوذ کرده بود ساکت ماند. در همین هنگام صحنه ناگهان روشن شد و دلبر من مثل ستاره ای از خط ستارخان - مترو پیاده شد. (البته من میدانم که شما تصدیق خواهید کرد که من هم از آن آدمهای عقب مانده و ندید بدیدی هستم که هی همه جا این چیزها را خود نمایی کنیم و عکس طرف را هم بگذاریم توی یاهویمان ولی خوب ما زیاد به شخممان نیست و داستانمان را مینویسیم همینطور شخمی) خلاصه دیگر من نفهمیدم که بین آن زن و مرد چه گذشت اما میتوانم حدس بزنم که بعد از آن آنها رسمن به عقد هم در آمده اند و یک کار و کاسبی جدید را در کنار مترو راه انداخته اند. درست یک ماه بعد ذهن مرد درگیر این موضوع میشود که آیا واقعن این زن را دوست دارد و اینکه آیا واقعن ارزشش را داشته است یا نه. تا اینکه یک شب موقع رکس ناگهان زن از رختخواب بلند شد و رفت زیر غذا را خاموش کرد و در همان لحظه بود که مرد عاشقانه ترین و رویایی ترین احساس خودش را نسبت به یک زن با دیدن زنش که لخت به سمت آشپزخانه میرفت پیدا کرد.

یک ماجرای واقعی که با همین دو چشمان خودم دیده ام. بمیرم اگر دروغ بگویم

اکبر آقا، سوپری محل ما وقتی که داشت یه کیسه خیار شورو واسه حاج خانم وزن میکرد زیر لب گفت که تف به این زندگی. قصد نداشت کسی بشنفه ولی من که اتفاقی داشتم یه بسه چیپس میخریدم شنیدم این حرفشو. سرمو که برگردوندم داشت به حاج خانم چادری که به شکل یک مخروط سیاه در صحنه حضور داشت سر 100 تومن کم و زیاد چونه میزد. آخر سر مخروط پیروز شد و پیروزمندانه کیسه رو از دست گلابی گرفت و با غرولند از در مغازه بیرون رفت.
این بار اکبر اقا بدون پرده پوشی گفت: تف به این زندگی، صوب تا شوم باید با هزار نفر جر و دوا بکنیم تا یه لقمه نون دراریم. همونم زنه تو خونه کوفتمون میکنه تا از صوب دوباره پاشیم بیایم دره دوکون. و گفت و گفت و گفت تا جایی که به اینجا رسید که همه بدختی ما از کله سفیداست. اینو که گفت جهیدم از مغزه بیرون که دیگه داشت دردسر میشد.
سالها گذشت و من برای درس خوندن به تهرون اومدم. دیروز بعد از 4 سال دوباره دیدمش. دمدمای شب بود و کم کم آن باد خنک داشت توی شیراز میوزید. پیر و شکسته شده بود. یک آن تصویر مردی از جلوی چشمانم رد شد که 4 سال کارش این بوده که روزها چانه بزند و شبها نقها را تحمل کند. این طرفتر توی مسجد محله یک کله سفید داشت با چند جوان حرف میزد. اکبر آقا را دیدم که زیر لب چیزی گفت. انگار توی مایه های تف تو این زندگی بود. بعد شروع کرد با پسر جوانی که تازه از زیر تیغ کنکور رد شده بود درباره ی بدبختی زندگی حرف میزد. و من توی ذهنم خاطره آن روز باز زنده شد که تازه از زیر تیغ کنکور رد شده بودم و میخواستم دنیا را برای اولین بار آنطور که میخواهم تجربه کنم. بعد رفتم مغازه اکبر آقا اولین چیپس آزاد زندگیم را بخرم که آن جمله لعنتی تف تو این زندگی به گوشم خورد و بعدش که اکبر آقا حرفهایش را شروع کرد و من از همان روز اول فهمیدم که هیچ کجای دنیا نیتوانی آنطور که شایسته ی انسان است و فراتر از حیوان زندگی کنی و فهمیدم که به هر حال روابط حیوانی درون ما و جامعه ما را در بر گرفته است.
این بار اما اکبر آقا بقال محله ما که چین و چروکهای روی صورتش نشانگر پیری او و احترامی که مردم محله برایش قایل بودند بود از در مقازه بیرون آمد. به درون حیاط مسجد رفت و با نیرویی وصف ناپذیر سفید کله را از زمین بلند کرد. طوری با خشم درون چشمان او نگاه میکرد انگار به مسئول تمام بدبختی هایش نگاه میکند. انگار که حاج خانم از این سفیدسر دستور میگیرد که امشب چه غرهایی را روی هم سوار کند و و و و هزار انگار دیگر
بعد با خاری و فضاحت تمام سفید کله را آورد و توی جو انداخت. مردم همه حلقه زده بودند. عده زیادی دلهایشان قیلی ویلی میرفت و عده کم صورت سیاهی هم با کینه صحنه را نگاه کردند.
فردای آنروز سوار تاکسی شدم که برای تهران آمدن به ترمینال برسم. چند ماشین آخرین مدل اکبر آقا را مثل جانی میبردند. انگار اکبر آقا مسئول تمام کینه ی مردم از سفید کله ها بود.