خسته

برای دیدن قطره های باران که همچنان میباریدند سرش را به سمت بالاچرخاند. در همین حین غارغار کلاغی توجهش را جلب کرد.

اه، کثافت

لکه ی سفیدی روی چشمش را پوشانده بود.

:::::

آدمها توی کنسرت 3 دسته ان:
* اونهایی که با شنیدن موسیقی به اون گوش میدن
* اونهایی که با شنیدن موسیقی صداشونو بلندتر میکنن تا همه ادامه حرفشونو بشنون
* اونهایی که موسیقی میزنن!

امشب کنسرت پاکوپنیا بودیم در مجموعه سعد آباد. جالب تر از خود آهنگهای گیتار پاکوپنیا وضعیت غم انگیز شنونده های ایرانی بود که بی فرهنگی خودشون رو به هر بهانه ای رو میکردند.

داستان زندگی یک آدم معمولی - 2

از آنجایی که داستان قبلی با عنوان "داستان زندگی یک آدم معمولی" با واکنشهای ضد و نقیض و بعضا تماشاگرنمایانه ی مخاطبان عزیز مواجه شده و در راستای هدف "تاثیر دادن مخاطبان داستان در روند داستان" در پایان بندی داستان تغییراتی ارایه میکنیم. امیدواریم که باب طبع خواننده ی خوش ذوق قرار گیرد:
1) داستان دنباله دار متناهی (برای مینا):
او مدتی بعد از آنکه پدر و مادر و همسر و تمام در و همسایه ها ترکش کردند به سرطان پروستات مبتلا شد، در نتیجه همه دوباره با او دوست شدند و او هم خیلی احساس میکرد که دیگر معمولی نیست و همه با او به شکل یک آدم کاملا خاص نگاه میکنند. او 33 روز بعد از این قضیه مرد.

2) داستان دنباله دار نامتناهی (برای مینا):
بعد از اینکه زنش او را ول کرد او متنبه شد و بنا بر توصیه مادرش برای آنکه زندگیشان از یکنواخنی در بیاید بچه دار شدند. نام بچه را آقای چ گذاشتند و وقتی چند سالی از تولد بچه گذشت پدر افسانه ای برای او تعریف کرد به این شرح: "داستان زندگی یک آدم معمولی: آقای جیم از وقتی که به دنیا آمد دنیا را از چشم یک آدم معمولی دید ... یک بار او تصمیم گرفت که دیگر معمولی نباشد. بعد ..."

3) داستانی "بس عجیب" (برای سیف حسین):
او برای نامعمولی شدن نقشه ای کشید. تصمیم گرفت به صورت داوطلبانه به ایستگاه فضایی بین المللی ارسال شود. پس از انجام تمرینات سخت و دشوار اولیه سر انجام به ایستگاه فضایی رسید. در آنجا ناگهان شلوار خود را پایید کشید و شروع به شاشیدن در فضا کرد. او آنن از ایستگاه اخراج شده و به زمین باز گردانده شد، اما از پول فروش کارت پستالهای عکسهای "شاشیدن در فضا" چنان سرمایه هنگفتی به هم زد که تا آخر عمر دیگر به شکل غیر ارادب متفاوت بود. او به قدری متفاوت بود که عده ای ادعا کردند بارانهای شدید موسمی که در آن سال باریده و موجب انحراف زمین به میزان یک صدم درصد از مدار خود شده است همان شاشهای آقای جیم بوده است.
4) داستانی آموزنده و همراه پیام (برای میلاد):
الف:پیام: سعی کنید متفاوت باشید
آقای جیم وقتی که همه حتی همسرش ترکش کردند باز هم نا امید نشد. او به یک گروه بین المللی برای کمک به جنگ زدگان سومالیایی پیوست. او فکر میکرد که مهمترین کاری که میتواند بکند کمک به همنوعان خودش است. وقتی که او وارد سومالی شد این دیالوگ بین او و اولین قاچاقچی انسان (آقای ق) درگرفت:
ق: هی هرچی پول داری رد کن بیات وگرنه با همین تفنگ میکنم تو ...ت.
ج: ای بی ادب. تو چرا انقدر بدون محتوی سعی میکنی متفاوت باشی. باید تفاوتت به آدمها درسهای خوب بده. تو اصلن آدمی؟
ق: هه هه. زکی. حالا نشونت میدم.
ج: ا ا ا. نکن. بی ادب نکن. ا مگه خودت زن نداری.
ق: ها ها ها
ج: کمک کمک. یکی به دادم برسه. نکش پایین شلوارمو
ق: چقد سفیدی تو!
ج:!!!
ق: ا ای خال چیه؟
ج: کدوم خال؟
ق: همینی که این نوکه. منم دقیقن یکی همینجوری دارم.
ج: اااا، برادر، کجا بودی این همه سال، یا حضرت ... ، چطور ممکنه. تو اینجا چیکار میکنی؟ تو چرا سیاه پوستی؟
ق: (گریه کنان) اینها همه اش واکسه برادر. من آدم خوبی بودم ولی من را سر راه گذاشتند از زور یتیمی و بی کسی اینجوری شدم.
بعد آقای جیم آقای قاف را همراه خود به وطن برد و متفاوت بودن او باعث شد که یک نفر به زندگی سالم خود باز گردد. پس بچه ها از متفاوت بودن نهراسید!

-----
شما چه ادامه ای برای این داستان متصورید؟

داستان زندگی یک آدم معمولی

آقای جیم از وقتی که به دنیا آمد دنیا را از چشم یک آدم معمولی دید. او هیچ چیز خاصی نداشت. در یک خانواده معمولی بزرگ شد. پدر او مرد بسیار شریفی بود که سی سال از عمر شریفش را در یک اداره ی عریض و طویل دولتی نشست. اداره انقدر عریض و طویل بود که او حتی یک بار هم نفهمید که دقیقا چه کاری باید در این اداره انجام دهد. در طول این سی سال او 134 بار پیشنهاد رشوه دریافت کرد اما هیچ کدام را نپذیرفت. 50 بار کافی بود فقط اقدام کند تا ارتقای شغلی پیدا کند. اما هیچ وقت این کار را نکرد. لابد میپرسید چرا؟ من هم خیلی به این سوال فکر کردم، اما نتوانستم جواب قانع کننده ای برایش پیدا کنم. فقط یکبار که داشتم از زیر پنجره خانه شان رد میشدم متوجه شدم که زن او قابلمه ای در دست، با یک حالت تهدید آمیز ایستاده است (راستش را بخواهید زنش به نظرم خیلی در این وضعیت جذاب آمد!) و او (یعنی پدر آقای جیم) بایک حالت تضرع و زاری داشت میگفت که آخر چه میگویی زن. من توانسته ام یک زندگی معمولی فراهم کنم. دیگر چه نیازی به این پولهای اضافی داریم. من میخواهم که یک آدم معمولی باشم. چرا انقدر من را اذیت میکنی؟
مادر او که بعد از سالها زندگی بدون هیچ گونه امر غیر عادی، معمولی بودن را به عنوان جزیی جدایی ناپذیر از زندگی پذیرفته بود اعتقاد داشت که باید بچه ها را به معمولی ترین شکل ممکن بزرگ بار بیاورد و از آنها آدمهایی کاملا معمولی بسازد. این طور شد که آقای جیم از همان اول در یک مدرسه کاملا معمولی بزرگ شد و نظارت سختگیرانه و سرسختانه ی مادر وی باعث میشد که دوستان او از خانواده هایی کاملا معمولی انتخاب شوند. او هیچ وقت استعداد قابل توجهی در مدرسه از خود نشان نداد و هیچ وقت هم در درسی مردود نشد. وقتی هم که آقای جیم به دانشگاه رفت مادر وی سرسختانه به وی اصرار کرد که زنی معمولی برای خود بیابد، اما آقای جیم به علت معمولی بودن مفرط موفق به انجام این کار نشد و سر انجام هم مادر آقای جیم خود آستینها را بالا زده و از میان دختران دوستها و آشنایان یک دختر معمولی پیداکرد. مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج به سرعت و با معمولیترین شکل خود برگذار شدند و آقای جیم راهی خانه بخت شد.
از فردای آن روز زندگی ملال آور آقای جیم شروع شد. یک کار معمولی با یک حقوق معمولی، با یک زن معمولی و ماشین معمولی. بله آن زندگی ملال آور بود اما او این را نمیفهمید. او فقط سعی میکرد به شکلی معمولی و مثل دیگران زندگی کند.
تا اینکه،
یک روز با دیدن پرندگان مهاجر،
تصمیم گرفت که دیگر معمولی نباشد.
او همانروز از کارش استعفا داد و همه چیز را ول کرد. پدرش او را به سختی سرزنش کرد. مادرش گفت که شیرش را حلالش نخواهد کرد. او مدتها در خانه مینشست و فکر میکرد که چه طور میتواند معمولی نباشد، سرآمد باشد. زنش هم وی را ترک گفت. او پس از گذشت شش ماه متوجه شد که عقلش به حایی قد نمیدهد. در نتیجه تصمیم گرفت که لااقل افکارش را بر روی کاغذ بنویسد و بدین ترتیب بود که اولین شعر عالم پدید آمد.

..........

آخرین نصیحت من به شما:
همه چیز رو بشنوید،
چرا که،
آگاهی بنیان رهاییست

.........

با اولین تلالو خورشید،
وقتی که اولین کلاغ شهر چشمهایش را باز کند و متن غارغار صبحگاهیش را ادا کند
درست وقتی که شما این غار غار نحص را بشنوید
تمام مطالب این وبلاگ پاک گشته
و درست هنگامی که شما این غار غار را بشنوید
بمبهای آخرین سیستم تروریستهای عزیز شهر ما
بنیان اینترنت را منفجر خواهند کرد
پس
از همین حالا
گوشهای خود را بگیرید

حتی شما، دوست عزیز

........

اینجا رادیو سیگار
صدای ما را از بیرون زمان میشنوید

.

... "غافلان همسازند" ...








شاملو

nature 2


با توجه به اینکه مطلب بار پیش جلب توجه چندانی نکرد اصلا نمیشه نتیجه گرفت که قسمت دوم رو نذارم. خوب این طبیعی بود چرا که همه شما احتمالا جزو اون دسته مسخره کنها بودید و نتونستید به کنه مطلب پی ببرین (شاید هم نخواستین).
بدن ما در ارتباط دایمی با تمام محیط اطرافش هست. از اینکه نفس میکشید شروع کنید تا تمام غذایی که میخورید و .../ چند درصد از حجم بدنتون برای ارتباط با محیط طراحی شده؟ دهان و گوشها، شکم و تمام محتویات آن. در حقیقت شاید فقط دستها و پاها باشن که ارتباطشون بدیهی نیست. بدین ترتیب در حقیقت نمیشه مرزی بین درون و بیرون قایل شد.
درون متصل و متمایل به بیرون و بیرون مثل مادر و تغذیه کننده درون هست. حالا توی تفکر امروزی که زیر سلطه تفکر غربیه بیرون (طبیعت) به عنوان برده ی درون (بشر) تلقی میشه. این ارتباط یک طرفه میشه. شاید در ابتدا به نظر بیاد که این یک طرفه بودن خوبه. اما حقیقت امر اینه که این طور نیست!
فرض کنید که یه مرد میخوات یه زن ببره خونش. دو حالت داره، یا زنه همسرشه و یا اینکه خدمتکاره یا کنیزه یا فاحشه است. توی حالت دوم زنه دقیقن برده شه. مرده هر کاری بخات میتونه باهاش بکنه. اما آیا حالت دوم بهتره یا حالت اول؟
حالت دوم مشکل داره. خوب ممکنه در ظاهر بهتر باشه، اما این رابطه یک رابطه ی تهی از احساساته. یک رابطه ی مادی شده. انگار چیزی کم داره. این رابطهتهی شده از جنبه های انسانی رابطه. یک رابطه خالی از احساس و صرفا ماشینی. رابطه ای که در اون زنه صرفا به عنوان یه ماشین سکس بکار برده میشه و عملا به خاطر نوع رابطه ای که بر اون تحمیل شده نمیتونه غیر از این هم رفتاری داشته باشه. در این حالت خود مرده هم عملا از رابطه ش ارضا نیست.
در باره ی طبیعت هم همین بر قراره. شما با طبیعت رابطه دارید، اما چون نگاه ابزاری نسبت به اون دارید رابطه تون عملا یک رابطه ی تهی شده است. رابطه ای که خالی شده از همه ی ابعاد غیر مادی. شما عملا توی این رابطه ارضا نمیشید. این در حالیه که توی فرهنگ شرق دور وضع عملا جور دیگه ای یه. رابطه دو طرفه است. شما توی اون رابطه بیشتر ارضا میشین. معنی و مفهوم براتون داره.
و در یک کلام اینکه هیچ ساخته بشری به عظمت و زیبایی کوهستانهای سبز و مه گرفته ی طبیعی نیست.

و اما درباره ی رابطه انسان با طبیعت!

و اما درباره ی رابطه انسان با طبیعت!
آدمها به چند دسته تقسیم میشوند:
1- آدمهایی که کلن از طبیعت بدشان می آید. این آدمها ترجیح میدهند روز 13 به در را توی رختخواب بمانند و نلویزیون تماشا کنند. اصولا به آدمهای دیگر دسته ها در چنین روزی به شکلی تحقیر آمیز و عاقل اندر سفیه نگاه میکنند.
2- آدمهایی از طبیعت بدشان نمی آید ولی اشتیاقی هم به آن نشان نمیدهند. اینها اگر جور بشود یکی دو ساعتی را در پارک یا یک جای نزدیک میگذرانند. اصولا اگر بیرون هم میروند بیشتر برای دیدن و صحبت کردن با آشنایان و دوستان است.
3- آدمهایی که از طبیعت خوششان می آید ولی طبیعت را زیر سلطه خودشان میخواهند. اینها ساعات زیادی در طبیعت هستند ولی در آسیب رساندن به طبیعت دریغ نمیکنند. اینها شیفته قطع درختان جهت درست کردن آتش برای پخت کباب هستند. گاها حیوانات خانگی مثل سگ و گربه نیز نگهداری میکنند اما سگ و گربه برای آنها مثل یک توپ فوتبال است. مسئولیتی در قبال حفظ آن احساس نمیکنند.
4- عاشقان طبیعت. اینها حس میکنند که بودن در طبیعت روح آنها را زنده نگاه میدارد و به نوعی حس کردن طبیعت را جزیی حیاتی از زندگی خویش تلقی میکنند. و البته رفتار اینها مثل دسته سوم به طبیعت آسیب وارد نمیکند. آنها طبیعت را جزیی از وجود خود و خود را جزیی از طبیعت تلقی میکنند و همانطور که به خود آسیبی وارد نمیکنند به طبیعت را نیز خراب نمیکنند. پر بیراه نیست که این رده از موجودات، اغلب به عنوان بازماندگان عصر پارینه سنگی تلقی میشوند و مایه ی خنده و مضحکه اطرافیان را فراهم می آورند. 3 دسته ی نخست به شدت از درک رفتار این دسته عاجزند و به همین منظور کار آنها را "احمقانه" یا "املی" تلقی میکنند. در اینجا قصد دارم تا حدی علت رفتار این دسته را برای شما شرح بدهم:
طبیعت گرایی:
تا همین اواخر زندگی انسانها اجبارا با طبیعت عجین بوده است. آنها به اجبار باید بخش مهمی از زندگی خود را با طبیعت سر میکردند. این موضوع زیاد پیچیده نیست. همانطور که من ممکن است روزی 5 ساعت پای کامپیوتر بنشینم و "کد" بزنم، آذین 100 سال پیش روزی 5 ساعت پای مزرعه می ایستاد و "شخم" میزد. همانطور که آذین امروزی مجبور است با "ویروسهای کامپیوتری" سر و کله بزند، آذین دیروزی باید با "آفات گیاهی" سر و کله میزد.
اما تفاوتی که آذین امروزی با دیروزی دارد این است که آذین دیروزی ناخواسته در یک محیط طبیعی قرار میگرفت و آذین امروزی ناخواسته در یک محیط غیر طبیعی قرار گرفته است. اگر اطراف آذین دیروزی پر بود از "درختهای بلند قامت" و "جانوران مختلف" اطراف آذین امروزی را "ساختمانهای سیمانی" و "ماشینهای آخرین مدل" پر کرده است.
اما چه اتفاقی باعث شده است که آدم امروزی تا این حد از طبیعت بیزار شده و از آن دوری بجوید؟
به نظر من علت این امر را باید در روح حاکم بر اندیشه بشری جستجو کرد. بشر مغرب زمین از دیر باز در فکر "سلطه" بر طبیعت بوده است. او در مقایسه با انسانهای شرق دور که روح زندگی را در "آمیختگی" و "هماهنگی" با طبیعت جستجو میکردند، زندگی خود را بر پایه جنگ با طبیعت بنا نهاد. هرچقدر طبیعت برای انسان شرقی دوست محسوب میشد، همانقدر هم دشمن مردم مغرب زمین بود. دشمنی که پله به پله باید از مرزهایش عقب رانده میشد و تمام قوای آن به "بردگی" گرفته میشدند.
از طرف دیگر یک تجارت بزرگ در عصر صنعتی "مصنوعی" کردن چیزهای "طبیعی" است. گلهای مصنوعی، باغ وحشهای مصنوعی با حیوانات پلاستیکی، عروسکهای سخنگو، ... همه و همه از الزامات عصر صنعتی بودند. در یک کلام اینها همه دست به دست هم داده اند تا "طبیعت" را از زندگی فرد فرد آدمها به بیرون برانند. به موازات همه اینها مسلما فرهنگ اجتماعی هم به گونه ای "ضد طبیعی" شکل میگیرد. به نحوی که طبیعت را چیزی زاید و نالازم تلقی میکند. و این مهمترین دلیل عدم درک طبیعت گرایان توسط دیگر دسته هاست.
اما چرا طبیعت گرایی؟
سالها قبل وقتی ملوانان اروپایی شروع به سفرهای چند ماهه دریایی کردند، با بیماری اسکوربیس مواجه شدند. این ملوانان در طول سفر دریایی خود "به ناچار" برنامه غذایی خود را تغییر میدادند، و این تغییر ویتامین سی را از برنامه غذایی آنها حذف کرده بود. بعدها آنها فهمیدند که با خوردن انوان لیمو و پرتقال در طول سفر میتوان از وقوع این بیماری جلوگیری کرد.
و حالا رشد تکنولوژی و تغییر فرهنگ عمومی سبب شده است که ما "به ناچار" ارتباط با طبیعت را از برنامه زندگی خود حذف کنیم. آیا این احتمال وجود ندارد که این حذف برای ما منجر به یک سو هاضمه ی روحی شود؟ آیا نمیتوان با قرار دادن معادلهای کوچک طبیعی در برنامه روزانه این مشکل را برطرف کرد؟

اینها سوالهایی است که دوست دارم در مورد آنها فکر کنید و به من جواب بدهید.
انگار زمين مرده است
انگار خورشيد ديگر دست شاخه هاي توت را نميبوسد
ببين كه آفتابگردان ديگر كمر راست نميكند
انگار زمين مرده است
و من تكه پاره هاي يك درخت زخمي بودم
كه گرماي تابستان را بشارت ميدادم
انگار زمين مرده است



×زمستان 86

میخ

آقای محترم
بس است، میخی که دارید توی سرم با پتک میکوبید
درد دارد، میدانید؟
آقای محترم
وقتی که با صدای شومتان سرنوشت مرا رقم میزنید
وقتی که با میخ های پولادین و چکمه های سیاه سرنوشتم را پیش چشمم ریش میکنید
درد دارد، میدانید؟
آقای محترم
سالهاست که میخ های پولادینتان را توی سر بنده ی حقیر میکوبید
و من بارهاست که توی ذهن خود شما را میبینم که در میان انبوه میخ ها
انبوه بی امان پتک ها و فولاد ها
با شقیقه های خونین و چشم های له شده زیر بار سکوت من
له میشوید آقای محترم له میشوید، میدانید؟
آقای محترم

شب - 5

اما در تمام این شب سیاه، یک بار، فقط یک بار نوری، ستاره ای، در زندگی من درخشیدن گرفت. درست یادم نیست کی آن ستاره ی بزرگ و درخشان را دیدم. آخر اینجا همیشه شب است. آدم حساب روزها، ساعتها از دستش خارج میشود. اینها را هم که اینجا مینویسم فقط دارم توی ذهنم مرور میکنم. مثل یک متن مقدس که تابحال 1000 بار از بر خوانده باشمش....

اما این ستاره به شکل یک دختر بر من ظاهر شد. آن شب طوفانی که ویولونم را برداشتم به کافه بروم، انقدر باد می آمد که چند بار خواستم صرف نظر کنم اما باز به راهم ادامه دادم. به کافه که رسیدم اندکی نشستم نفسی تازه کنم تا اینکه آن ستاره ی درخشان در هیات یک دختر پریشان وارد کافه شد. با آشفتگی وارد شد و بلند بلند با خودش میگفت : عجب بادی میات سگ مصب . و موهای بلندش را مرتب کرد. من با همین یک جمله تمام دین و ایمانم را به پای آن ستاره، فرشته باختم. کافه چی گفت: بزن پسر جون. بزن دلمون وا شه. و من شروع به زدن کردم. آرشه را که روی سیم ها ول میدادم انگار داشتم لحن صدای او را تکرار میکردم. روح پر هیجان من قدرت تحمل این نیروی پر کشش را نداشت. کمر خم کرده بود. من که هیچ چیز از محیط اطرافم، از صدای به هم خوردن لیوانها، سوختن شمع های جشن تولد هیچ چیز از این ها را نمیفهمیدم و تمام روح و روان من متوجه دختر بود که حالا تنها پشت یک میز نشسته بود و انگار داشت سیگار میکشید. دوست داشتم سیگار او باشم و او من را ذره ذره دود کند، کوچک وکوچکتر شوم و توی جسم او حل شوم. اما او آنطرفتر بیخیال نشسته بود و من اینجا داشتم میسوختم. سعی کردم با عوض کردن آهنگ توجه او را جلب کنم. فکر کردم چه آهنگی میتواند مطابق میل این موجود ماورایی و اثیری باشد. افسوس هیچ کدام از نغمه های عاشقانه من خوشایند او نبود. اما او حتما تنها به اینجا نمی آید. فکر کردم که لابد با کسی قرار دارد. از فکر اینکه او با یک موجود زمینی حرف بزند چندشم میشد، با یکی از همین مردهای احمقی که همه جا میدیدم با دیدن یک لبخند تا آن سر دنیا به دنبال دختر راه می افتند. میخواستم بالا بیاورم. فکر میکردم او به محض اینکه توسط آن مرد لمس شود خاکستر خواهد شد و روی زمین خواهد ریخت. نه. نه. نمیتوانستم این را تحمل کنم. بلند شدم و در حالی که ویولون میزدم بین میزها شروع به قدم زدن کردم. نا خود آگاه به چند نفر تنه زدم. هیچ کاری به ذهنم نمیرسید. میتوانستم خیلی آرام مقابل او بنشینم و نگاهش کنم. آن وقت در یک لحظه مناسب به او پیشنهاد میدادم. مطمئنن کافه چی خوشش نمی آمد اما هیچ چیز برایم مهمتر از وصل او نبود، از طرف دیگر او آنقدر رویایی و آسمانی بود که مطمئنن نمیشد با این روشهای پست و حقیر او را به دست آورد. همینطور بین میزها میچرخیدم و میزدم . کم کم تپش قلبم تند شد. طوفان هم بیرون شدت گرفته بود. سایه ی مردی پشت شیشه دیده میشد. به طرف در می آمد. یقین پیدا کردم که خودش است. قلبم داشت دیوانه وار خودش را به قفسه سینه میکوبید. بی اختیار به طرف میز او به راه افتادم. سایه به پشت در رسید، من شروع به دویدن کردم. در باز شد، خودش بود، یکی از همین مردهای پست و زمینی. تمام کافه روی صندلیهایشان برگشته بودند و با تعجب من را نگاه میکردن. مرد پایش را که توی کافه گذاشت من خودم را به سمت دختر پرتاب کردم. روی او افتادم و همانموقع ناگهان شب شد. اول فکر کردم که توی همین بیابان افتاده ام. اما نه. توی یک دریای سیاه بودم . توی یک دریای قیر معلق و رها بودم. به زحمت خودم را به سمت پایین کشیدم. وقتی که پایم را از توی قیر ها بیرون گذاشتم. توی یک آسمان سیاه افتادم و سقوط کردم. ساعتها، ساعتهای متمادی داشتم همینطور سقوط میکردم. توی یک آسمان سیاه. هیچ چیزی آنجا نبود. فقط یک ستاره، یک ستاره روشن آن دورها سو سو میزد و دیگر هیچ. توی یک فضای خالی بزرگ داشتم سقوط میکردم و هیچ جای بدنم را نمیتوانستم تکان بدهم. کاملا معلق توی یک فضای سیاه. همین طور سقوط میکردم ...

شب - 4

اما در این سیاهی تنها همدمان من موشهای کوچک رهگذری هستند که یکی یکی یا دوتا دوتا از این اطراف میگذرند. من آنها را از روی صدای جیر جیری که هنگام گذشتن ازخود در می آورند میشناسم. آنها از روبرو شدن با من واهمه دارند اما من سعی میکنم با دستانم آنها را بگیرم، لمس کنم. نفسهای تند تندشان را حس کنم. ناخونم را به پوزه ی آنها که مرتب بالا و پایین میرود میکشم اما آنها باز از دست من فرار میکنند. انگار که من دشمن آنها یا یک گربه ی زشت و بدترکیب هستم. افسوس آنها هیچ وقت نفهمیدند.

پسرک

خدا وقتی داشت آدمیزادو میساخت انگار که سرش شلوغ بود، نتونس حواسشو به همه جا جم کنه.
شاید وتسه همین بود که از بین این همه آدم سالم و سر حال و شاداب ، یکی کور میشد، یکی کر میشد یکی هم میشد چراغعلی کچل گدا که کارش این بود که صوب تا شب سر تا ته بازارچه رو سق بزنه و از مغازه دارها پولی یا غذایی بگیره. دم غروب هم که میشد. بچه ها ی مردم که خدا بزنم به تخته همه شون رو سالم و سر حال ساخته بود هرکدوم سنگی دست میگرفتن و میگذاشتن به دنبال چراغعلی کچل گدا. میدوین و میزدن. میزدن و میدویدن. نزن لامصب. چراغعلی هراسون توی کوچه ها میدوید و بچه ها پشت سرش سنگ بدست. اما کاش میزدن همه سنگ ها رو و تموم میشد تا اینکه بخوات یک ساعت بدوه و اونها باز سنگ رو پرت نمیکردن. که اگه پرت میکردن دیگه سنگی نبود و ترسی نبود.
اینجا اما پسرکی بود که از وقتی که خودشو توی آینه دیده بود متوجه تفاوت بزرگی بین خودش و بقیه شده بود :"کچلی". هر روز که از توی خونه میخواست بیرون بره و باز هم بدون اینکه دلش بخوات نگاهش از توی آینه به خودش می افتاد، بر میگشت به مادرش همون نگاه بغض آلود رو میانداخت و مادر هم باز دلش از این نگاه به درد می اومد و باز سعی میکرد وانمود کنه که ندیده این نگاه رو ، سرشو مینداخت پایین و سوزنو تو پارچه فرو میکرد. پسرک وقتی که به مدرسه میرسید باز هم با نگاه های تمسخر آمیز بچه ها روبرو میشد و سعی میکرد که بروی خودش نیاره و وقتی که با کسی بحثش میشد شنیدن جمله ی :" خدا وقتی موها رو بین آدما تقسیم میکرد سهم تورو به بقیه داد" و بعدش پسرک خفه خون میگرفت. اما اینها هیچ مهم نبود که دیگه عادت کرده بود و اینکه هر بار مجله ی دانستنیها میدید و چشمش به آگهی کاشت مو میافتاد باز یادش میومد که مامانش پول نداره براش مو بکاره و اینکه خدا نه به اون مو داد و نه پول. اما باز هم مهم نبود.
اما امروز که بچه ها هو کنان با سنگ پشت سر چراغعلی میدویدند درست وقتی که میخواستند از زیر بازارچه رد بشن حالتی پیش اومد که سنگها همه از دستشان به زمین افتاد و مات و مبهوت بر سر جاشون باقی موندند.
پسرک وقتی یه کم بزرگ تر شد فهمید که نه، انگار به همین سادگی ها هم نیست. انگار نمیشه همیشه از کنار این قضیه ساده و آسون رد شد. نه، نه، انگار واقعا یه فرقی بین اون و بقیه هس. انگاری اوس رحیم واقعا حواسش پرت شده . اون شب که گریه میکرد چون دخترک ولش کرده بود. اما نه انگار ولش هم نکرده بود. اون فقط گفته بود که پسرک واسه دوستی خوبه ولی واسه ازدواج خوب نیست. و پسرک خوب فهمیده بود که منظور دخترک از پسرک همون کچلک بوده. که پسرک خوب ولی کچلک بد. آره انگار واقعا یه فرقایی بود بین پسرک و کچلک. بعد شب که دیگه طاقتش طاق شد و توی کوچه داد زد که آاای من پسرکم من کچلک نیستم و بعدش که ننه ش اومدو به زور بردش خونه. نه دیگه کسی اون رو نمیخواست. چون اون کچلک بود و کچلک انگار خوب نیست. تا وقتی دور بود پسرک بود و وقتی نزدیک میشد یه هو کچلک میشد. نه نه این رسمش نبود. پسرک نمیخواست کچلک باشه. نه.
امروز اما زیر بازارچه کچلعلی که داشت توی بازارچه میدویید نگاش تو نگاه زن افتاد. زن زود سرش را برگرداند. بعد بچه ها دیدند که چراغعلی موهای زن رو دور مشتش پیچونده و اون رو از زمین بلند کرده. زن از هوش رفته بود و وقتی که کچلعلی سرش رو محکم توی دیوار کوفت لاجرم زن تموم کرد در حالی که کچلک توی صورتش فریاد میزد : من پسرکم، پسرکم، من پسرکم ...