دوست دارم - قسمت پنجم (بختک ۲)






سالها قبل، وقتی که هنوز ماشین و کامپیوتر و ساعت مچی اختراع نشده بود، شیراز پر بود از عطر بهار نارنج. هر خانه با باغچه ی بزرگش دری بود به باغ بهشت. زیبا رویان خود را در پشت پنجره ها مخفی نمیکردند و بلبل ها خود را از گلها دریغ. آری، در آن شهر گل و بلبل همه از وقتی که میفهمیدند چه طور میشود از حافظیه تا بازار وکیل رفت و گم نشد طعم عشق را کم کمک تجربه میکردند. در آن هوای همیشه بهار کسی نبود که نتواند عاشق و دلداده ی یار خود نباشد.

هر شب، وقتی که کارهای روزانه به سر میرسید ، عشاق شیرازی دست در دست یکدیگر در خیابان ها قدم میزدند و زیر لب زمزمه ی عشق و دلدادگی سر میدادند. آنوقتها ، هنوز یاد نگرفته بودند به دور عشق خود زنجیر بکشند. نیروی دلدادگی بیشتر از آن بود که خواسته های خودخواهانه بتوانند رابطه های رویایی را خراب کنند. انگار نیروی مستی عجیبی در زندگی جاری بود. انگار هنوز میشد به پرواز پروانه ها ایمان داشت.

اما به خاطر یک آرزوی قلبی بود که من ناگهان خودم را در شیراز قدیم یافتم. همیشه آرزو داشتم جایی باشم که روابطم با انسانها بر اساس آدمیت باشد و یک عشق اصیل شیرازی داشته باشم. باری، آن روز که از خواب بیدار شدم خودم را در شیراز قدیم یافتم. کتم همچنان کنار تخت بود و از بختک خبری نبود. تصمیم گرفتم گشتی در شهر بزنم. چهره شهر در مجموع فرق زیادی نداشت اما آدمهایی که آنجا بودند آدمها نازنینی بودند که مطمئن بودم هیچوقت دوباره دیده نخواهند شد. جاهایی از شهر مثل بازار وکیل خیلی برای م هیجان انگیز بودند. کاروانهایی از شتر پارچه های نفیسی از سرزمین هندوستان برای فروش در این بازار بزرگ ایران آورده بودند. انگار که روح کریمخان هنوز در تک تک آجرهای بازار نفس میکشید، با دیدن این عظمت های تاریخی نفسم در سینه حبس شده بود. اما من به دنبال چیز دیگری به اینجا آمده بودم.

دم دمای غروب بود. باد خنکی در کوچه ها وزیدن گرفته بود که هوش از سر آدم میبرد. وقتی به دختر سلام کردم، جواب سلامم را با آشفتگی داد، گونه های سرخ شده ی دختر برای من خبر از اتفاقات خوش آیندی میداد. اما دختر با عجله خداحافظی کرد و در میان جمعیت ناپدید شد.
من تصمیمم را گرفته بودم. روز بعد دوباره به آنجا آمدم. دختر همان جای قبلی با وقار و متانت خاصی ایستاده بود. جلو رفتم و با لبخند سلام کردم. جواب سلامم را داد. کمی با هم آشنا شدیم اما دوباره دختر در چشم بر هم زدنی میان جمعیت ناپدید شد.
بهتی پنهانی در میان جمعیت موج میزد. انگار حضور من در آنجا ، مثل آتشی در جنگل بافت جمعیت را در هم میریخت، متلاشی میکرد. سعی کردم خوب نگاه کنم. دختر خیلی تند میدوید در حالی که اشکهایش رد خیسی روی زمین بر جا گذاشته بود. آرزو داشتم فقط یک بار دیگر آن اسطوره ی عشق و احساس را ببینم.
روز بعد دوباره به همانجا رفتم. چهره ی خیابان عوض شده بود. انگار تمام خانه ها سر به جلو خم کرده بودند و می گریستند. به هر خیابانی که پای میگذاشتم انگار که جمعیت از هم شکاف بر میداشت. کاشیهای خیابان زیر قدمهایم از هم وا میرفتند، انگار این یک نفرین ابدی بود که میخواست مرا به قعر زمین فرو برد. آن مردم حضور من را در آنجا بر نمیتابیدند اما به خود جرات نمیدادند با من ، این موجود خارق العاده که همه چیزش با آنها فرق داشت رودررو حرف بزنند. باز فک کردم، حضور من در آنجا مثل ویروسی سراسر آن جامعه را مبتلا میکند. مبتلا به بیماریهای زندگی امروز، دروغ، فقر، خیانت... . اما اگر میرفتم دختر چه میشد؟ تک تک سلولهای بدنم در شوق دیدن او له له میزدند. یک بار، فقط یک بار دیگر دوست داشتم او را ببینم تا به زستاخیز خود ایمان بیاورم.
جای اشکهای دختر هنوز روی خیابان دیده میشدند. اما، خوب نگاه کردم، انگار خیل عظیم جمعیت آن دورها جنازه ای بر دوش میکشیدند. خدای من چه جمعیت عظیمی بودند. ترسیدم، شروع به دویدن کردم، دویدن که نه . در طول خیابان با نیرویی اثیری پرواز میکردم. جای اشکهای دختر اما، خدای من، چه طور ممکن است، لکه های قرمز و پررنگ، وای خون ...

***

با فریاد بلند "نه" از خواب بیدار شدم. عرق کرده بودم. از بختک خبری نبود. آب خوردم. نگاه کردم. کت جادویی هنوز در کنار تختم بود. نفسی به راحتی کشیدم، چشمهایم را روی هم گذاشتم. شیراز قدیم فکرم را مشغول کرده بود.



------------------

آه
آیا صدای زنجره ای را
که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت
از انتهای باغ شنیدید ؟


من فکر میکنم که تمام ستاره ها
به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند
و شهر ، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خستهء خواب آلود
با هیچ جیز روبرو نشدم



" آیا شما که صورتتان را
در سایهء نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه میکنید
که زنده های امروزی
چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟
گوئی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب - این کتیبهء مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد



شاید که اعتبار به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده و انسانی را
به ورطهء زوال کشانده ست
شاید که روح را
به انزوای یک جزیرهء نامسکون
تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه
بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
آن بادپا سوارانند ؟
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلند اندیش ؟
پس راست است ، راست ، که انسان
دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز برودری دوزی
چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

فروغ فرخزاد - دیدار در شب

دوست دارم - قسمت چهارم (بختک)


من یک کت جادویی داشم. وقتی که این کت را می پوشیدم چهره ام چنان جذبه ای پیدا میکرد که طرف مقابل به هیچ وجه درخواست دوستی من را ممکن نبود که رد کند. این کت یک کت معمولی نبود و داستان پیدا کردن آن مثل خود کت داستانی عجیب و باور نکردنی بود.
سالها قبل جایی در مورد بختک خوانده بودم. بختک موجود کوچکی است که هنگام خواب بر روی سینه ی افرد مینشیند. در این هنگام فردی که بختک رویش افتاده است خوابهای پریشان دیده و گاها محتلم میگردد. (هم برای مردان و هم زنان) باری، افسانه ها روایت از این دارند که اگر وقتی که بختک روی سینه شما نشسته است از خوا بیدار شوید و دماق گلی او را بگیرید، هر آرزویی که داشته باشید برآورده خواهد شد.
شبی از شبهای سرد زمستانی در تعطیلات بین ترم به شیراز رفته بودم. نمیدانم به خاطر تغییر محیط یا چیز دیگری بود که چند شب پشت سر هم خوابهای آشفته میدیدم و ... تا اینکه گمان بردم شاید بختک روی من می افتد. این بود که یک روز خوب خوابیدم تا شب بتوانم بیدار بمانم. شب شد و چراقها خاموش. من هم به زیر لحافم خزیدم و به ظاهر خودم را به خواب زدم. مدتی که گذشت صدای خش خش کمی به گوشم خورد. پرده ی اتاق میلرزید و نور ماه به درون اتاق می افتاد. خوب گوش کردم،در خانه همه خواب بودند. لحظه ای به خودم گفتم بگیر بخواب بابا، بختک کجا بوده. اینا همش افسانه ست. باری کم کم چشم هایم سنگین شد و بین خواب و بیداری غوطه ور شدم. در حالی که هنوز هشیاری خودم را کامل از دست نداده بودم حس کردم که سینه های کمی سنگین شده اند. انگار عروسکی روی سینه هایم گذاشته باشند. شستم خبردار شد که بختک آمده است. اما پیش خودم گفتم بهتر است کمی صبر کنم ببینم بختک چه طور کار خود را انجام میدهد. خیلی عجیب بود. اول به طرز عجیبی با چشمهای گود و فرو رته اش به من خیره شده بود. (من زیر چشمی میتوانستم او را ببینم). انگار یک ارباط مغذی با من برقرار میکند. کم کم خیالات من را بر میداشت. بعد از مدتی این موجود بی حیا چیزی دم مانند را کرد زیر لحاف و شروع کرد به ور رفتن با من. اگرچه خیلی لذت بخش بود اما ترجیه دادم به آرزویم برسم تا اینکه یک شب بختک با من ور برود. ناگهان دستم را دراز کردم و بینی گلی بختک را گرفتم.
بختک سریع دمش را جمع و جور کرد . خیلی عیب بود این موجود گلی فقط دمش تکان میخورد و بقیه بدن او حرکتی نداشت، با این وجود میتوانست حرف بزند. به من گفت که ای انسان خوشبخت، تو موفق شدی مرا در حین انجام کارم غافلگیر کنی و از همینک من تو را بنده ام. هر چیزی که بخواهی برای تو می آورم.
من کمی ترسیده بودم ، اما سعی کردم اعتماد به نفس خودم را حفظ کنم. بعد از چند نفس عمیق ماجرای خودم را برای او شرح دادم. و برایش توضیح دادم که در این دنیای وانفسا آرزویی ندارم به جز اینکه دخترکی به من بگوید "دوست دارم" و هر چیز دیگری که بخواهم خودم بدست می آورم. بختک گفت بله ارباب. من برای شما راه حلی دارم. چاره ی شما داشتن یک کت جادویی است. با پوشیدن این کت هیچ بنی بشری به شما جواب رد نخواهد داد. اما به خاطر داشته باشید که این طلسم اگر شما دل کسی را بشکنید از بین خواهد رفت. پس بسیار هشیار باشید. من هم قبول کردم. سپس یکی از کتهای من که در کنار تخت بود را نگاهی کرد، دمش را بر آن کشید و گقت این هم از کت شما. هنوز هاج و واج مانده بودم که از نظرم نا پدید شد.

ادمه دارد...

دوست دارم - قسمت سوم

گرچه ماجراهای عاشقی که در راه شنیدن جمله دوست دارم پشت سر گذاشتم با دردها و مصیبتهای بسیاری همراه بود اما این راه ناهموار گاهی هم هموار و مطابق میل میشد و همین لحظات نادر بود که در من شوق به ادامه دادن و رسیدن به چشمه ی اصیل عشق را زنده نگه میداشت. وگرنه وجود مرده ای بودم که بودنش رو جز زندگی نباتی دلیل دیگری نبود.
یکی از این موارد دختری بود به نام س. من از مدتها قبل دختر رو میشناختم. بار آخری که به یک شکست عاشقانه برخورده بودم تصمیم گرفتم تا حدودی پام رو از این دست مسایل بیرون بکشم و کمی هم به فکر زندگی خودم باشم. چون معدلم 13.5 بود و با این معدل بعید بود که بتونم اپلای کنم. خلاصه، این خانم س بسیار دختر خوبی بود. نه تنها از نظر ظاهر بلکه از نظر باطن و طرز فکری که داشت خیلی دختر خوبی بود. گرچه خیلی سریع و در نزدیکی های پشت بام دانشکده با هم دوست شده بودیم اما از همان ابتدا نزدیکی طرز فکرمان خیلی توی چشم بود و همین عامل بود که باعث شد خیلی سریع صمیمی بشویم. روی همرفته مشکلی برای روابط پیچیده تر نبود به جز یک مشکل. این مشکل به سادگی قابل حدس است. همیشه در چنین موارد دختره خودش یک دوست پسر دیگر دارد که به نوعی مزاحم ایجاد یک رابطه قشنگ و دوست داشتنی است. متاسفانه برای من هم همین اتفاق افتاد. حتما باور نمیکنید و میخواهید از خواندن ادامه ماجرا منصرف شوید اما این طور نیست. باور کنید که این مطالب را از یک رمان عاشقانه کش نرفته ام و این ها عین حقیقت است.
بله س یک دوست پسر داشت که اتفاقا خیلی همدیگر را دوست داشتند اما انصافا من هرچقدر بیشتر توجه میکردم متوجه میشدم که این دو نفر اصلا به هم نمی آیند. انگار یکی را برای خشکش ساخته باشند و دیگری را برای دریا. یکی همیشه طلب آب میکرد و دیگری از آن متنفر بود. جالب این بود که با وجود این همه تضاد آنها باز هم عاشق هم بودند. عاشق چه چیز همدیگر بودند را خدا میداند. این همه باعث شد که رابطه من با س به یک رابطه معمولی ولی صمیمی تبدیل شود گرچه روزی صدها هزار مرتبه در دل لعن و نفرین به این شانس میفرستادم که چنین دختر وجیهه ای نصیب چنان پسری شده است.
این سیستم چند ماه ادامه داشت ، تا اینکه ...
یک روز س با چشمانی گریان که سنگ را آب میکرد نزد من آمد و خبر جداییش از پسر کذایی را به من داد. دچار حس دوگانه ای شده بودم. ناراحت و خوشحال. نمیدانستم چه کنم. فکر کردم بهترین کاری که در حق یک دوست میتوانم بکنم آرام کردن او است و این کار را هم کردم. اما جدایی برای او سخت بود. من به علت دوستی و هم به علت اینکه به این رابطه بین من و او امید بسته بودم سعی کردم نقش اساسی در آرام کردن او بازی کنم. دو ماهی کار من این شده بود که هر روز دو سه ساعت به درد دلها ، خاطرات و عقده های او از رابطه ی قبلیش گوش کنم و حرهای او را مبنی بر مزخرف و گه بودن پسر تایید کنم. کم کم مهری در دل ما نسبت به یکدیگر جای میگرفت و حرفها رنگ و بوی دیگری میافت. حتی یکبار که در خیابان راه میرفتیم او دست من را گرفت ولی من اصلا خوشم نیامد ، . خلاصه همه چیز با خوبی و خوشی داشت پیش میرفت و تقریبا مطمئن شده بودم تا اینکه یک روز متوجه شدم که پسر برگشته و اظهار ندامت کرده است. با این کار او شعله های عشق در وجود س دوباره روشن شدند و باز همان آش بود و همان کاسه!

دوست دارم - قسمت دوم


متاسفانه رابطه م با ن زیاد ادامه ای پیدا نکرد. همه چیز خوب پیشرفته بود اما مشکلاتی عجیب و غریب انگار که میخواست اتفاق دیگه ای بیفته. من هنوز هم گاهی وقتها وقتی با ن روبرو میشم یا از دور میبینمش به لرزه میفتم. انگار چیزی کف پام رو قلقلک میده. دنیای عجیبیه، تمام آرزوها و اوهام من در یک روز بارانی به دست خودم از بین رفتن، در نهایت از اون خواستم که یا بهم بگه که دوستم داره و یا رک و پوست کنده بگه که چرا این جمله ی لعنت شده رو به زبون نمیاره. افسوس او پاسخ روشنی نداد، اون در بطن خودش انفعال دیوانه واری رو دنبال میکرد. انفعالی که به نظرم من به غایت سخت تر از فاعل بودن بود و فکر همین بود که من رو دیوونه میکرد. فی الواقع هیچ وقت برای نزدیکی یا دوری به من عملی انجام نداد. و این طور شد که اون اتفاق افتاد. چون نمیخوام دلیلشو بدونه و چون میدونم که میخونه نمیتونم دلیلشو ایجا بگم.

بعد از ن برای یافتن دلبری خوش بر و رو مشتاقتر شده بودم. دختران زیبا و پریان آسمانی از هر طرف من رو احاطه کرده بود. خیلی نزدیک به من و خیلی دور از من بودن. زیبا و دست نیافتنی. البته این طور نبود که من به مخ اونها توجهی نداشته و فقط با روی اونها کار داشته باشم.

یک روز وقتی در حال رفتن به بانک برای پرداخت قبض تلفن بودم. متوجه شدم که در وسط کوچه گودالی کنده شده احتمالا توسط شهرداری. در تلاش خودم برای عبور از گودال متوجه راه باریکی در کناره ی کوچه شدم که دختری روی آن راه ایستاده بود. دختر پشتش به من بود ، کمی میلرزید و سرش را بالا و پایین میبرد. حالت عجیب دخترک حس ناخوشایندی را نسبت به رفتن به سمتش در من ایجار کرده بود. از طرفی باید قبض را سریع پرداخت میکردم و به خانه بر میگشتم. کمی صبر کردم شاید دخترک راهی باز کند. تغییری حاصل نشد. کسی هم در کوچه نبود که امید داشته باشم زودتر از من برود و راه را باز کند.
راه دیگری نداشتم. کم کم به دخترک نزدیک میشدم. به تازگی از ن جدا شده بودم (گرچه هیچوقت نچسبیده بودیم!) و نزدیکی به یک مونث دیگر همان حس مضحک را در من قویتر از گدشته بیدار میکرد. با هر قدم که به او نزدیک تر میشدم این احساس نزدیکی من را به ارگاسم نزدیکتر میکرد. قدم ها یم را آرام و آرامتر کردم تا اینکه به پشت سرش رسیدم. قلبم از شدن هیجان داشت منفجر میشد. کم مانده بود که کنترل خودم را از دست بدهم و ... نمیدانستم دخترک متوجه حضور من هست یا نه. خیلی سریع در ذهن خودم جوانب کار را بررسی میکردم. ناگهان دخترک با حرکتی فوق العاده سریع به سمت من برگشت و توی گوش من با جیغ گفت :"دوست دارم" نمیتوانم لذتی را که این صحنه داشت برایتان توصیف کنم. یک ارگاسم کامل. انگار تک تک سلولها بدنم از فرط لذت و هیجان میخواستند خودشان را از بدنم بکنند و پرواز کنند. چشمانم سیاهی میرفتند و تنها چیزی از جهان خارج حس میکردم شبه دخترکی بود که گریه کنان از من دور میشد. در حالی که سرم گیج میرفت و بدون اینکه متوجه باشم قدمهایم را کجا میگذارم به دنبال او راه افتادم. تا اینکه متوجه شدم روی یک نیمکت نشسته است. رفتم روی نیمکت نشستم . گریه کردم. او هم گریه کرد. سرم را توی سینه اش بغل کرد. موهایم را ناز میکرد. بعدش من همینکار را با او کردم. شروع به بوسیدن او کردم. همه جای تنش را میبوسیدم. تمام ذرات تن او برای مقدس بودند. خلاصه خیلی رمانتیک بود. بعدش کلی لب گرفتیم از هم. بدون هیچ حرفی. چه لحظه هایی بود. خلسه ی کامل. بعدش رفتیم کافه هشت و نیم. شروع به حرف زدن کردیم. البته اون چیز زیادی نگفت. گرچه من هیچ وقت باور نکردم اما انگار توی کوچه اون جمله دو کلمه ای رو توی موبایل به دوست پسرش گفته بوده و بعدش از هم جدا شده بودن و بعد از اون واقعا دوس داشته که یکی بغل کنه، ببوسه و ...
کره بز حتی آی دی یاهوشو هم بهم نداد :(

دوست دارم- قسمت اول

آخرین باری بود که تصمیم گرفته بودم به یکی از اون سفرای عجیب توی کسی برم. در واقع وقتی صبح از خواب بیدار شده بودم به شدت احساس نیاز به دوست داشته شدن کرده بودم. این احساس با همه ی مراضت ا و عقده های روحیم ترکیب شد تا این تصمیم رو بگیرم.
خب نیازی به توضیح نداره که سفر کردن به درون یه نفر دیگه، فهمیدنش و بعد از اون منحرف کردن ذهنش به سمت دوست داشتن و دوست بودن چه کتر پیچیده و خطرناکیه. افسوس هیچ وقت نمیشه مطمئن بود که اونی که مخشو زدی واقعا و از ته دل تورو دوست داره.
ولی اینها برای من مهم نبود. من فقط میل دیوانه واری به شنیدن یک جمله : "دوست دارم!" در خودم حس میکردم و همین انرژی لازم رو برای شروع کار فراهم میکرد. انقدر تشنه ی شنیدن این جمله بودم که حس میکردم با فقط یک بار شنیدن اون به ارگاسم کامل میرسم.
این شد که تصمیم گرفتم هر طور شده به هدفم برسم. مناسب ترین فردی (ترجیحا دوست داشتم دختر باشه) که به نظرم میرسید ن بود. از همدانشکده ای های قدیمی. با هر بدبختی ای که بود یه قرار باهاش گذاشتم. کم کم سعی میکردم که رابطه مون رو زیاد کنم. اون هم ظاهرن پایه بود. بعد از مدتی تبدیل به دوستهای عادی شدیم، معرکه بود: روزها با هم بارها به تعاونی میرفتیم و نکتار میخوردیم. هر روز بیشتر خودم رو به هدفم نزدیک میدیدم، اما بعد از مدتی مشکلی پیش اومد. دیگه وقتش بود که این جمله ی لعنتی رو بگه، اما نمیگفت. در رمانتیک ترین لحظه ها در هر موردی حرف میزد اما هیچ در این مورد صحبت نمیکرد.
دستمو خونده بود . خر
یک روز داشتم از دانشکده به سمت سلف میرفتم. هوا خوب و آفتابی بود. نسبتا مسیر خلوت بود. احتمالا مطابق معمول همه کلاسی داشتند که من نداشتم، یا همه جایی رفته بودند که من خبر نداشتم. مدتی بعد، وقتی که به روبروی م شیمی رسیدم متوجه شدم چیزی در کنار من کم است. به طرز آزار دهنده ای حس کمبودی در دستان و پهلوی خود حس میکردم. انگار لازم بود مهربانی کنار من راه بیاید تا دستانش را در دست بگیرم. حس نگرانی کم کم تبدیل به حس خارش میشد. کف دستانم به طرز دیوانه واری میخاریدند.
کمی آنطرف تر دانشکده م شیمی بود که به داشتن دختران زیبا شهره است. اگرچه زیبا رویی با مهربانی متضاد است اما بد ندیدم برای رفع خارش سری به آنجا بزنم.وقتی به سردر م شیمی رسیدم متوجه شدم که در دانشکده به علت نامعلومی بسته شده و تعدادی از زیبا رویان در آنسوی در گیر کرده اند. فرصت مناسبی بود که هم کاری برای رضای خدا بکنم و هم به این وسیله دل یکی از زیبا رویان را بدست آورده و مشکل خارش را مرتفع سازم. فلذا شروع کردم به تکان دادن در، شاید باز شود. زیبارویان از آن سوی در با انجام داد و فریاد و حرکات موزون سعی در افزایش روحیه من داشتند. پیش خود فکر کردم :"خوبه، یه سگ پزیم میریم باهاشون!". و به کار خود ادامه دادم. در باز نشد و پی بردم که باید اصولی تر به قضیه نگاه کنم، از طرف دیگر یکی از دختر ها بدجوری چشمم را گرفته بود. علایم خوبی هم از خودش ساطع میکرد، انگار که او هم دستش میخارد. هرچه کردم متوجه مشکل در نشدم. این شد که شدیدتر آنرا تکان دادم. دخترها مخصوصا زیبا روی من هم از آن طرف در به من کمک میکردند. اگر چه آنها تنها با خیال باز کردن در حال میکردند و انگار برایشان مهم نبود که این در واقعا باید باز شود، اصلا زور نمیزدند.
داستان ادامه داشت، من کم کم خسته میشدم و از وصال به زیبا رویم نا امید. پسران دیگری هم از این سو به من پیوسته بودند و در را فشار میدادند. البته بیشتر مرا فشار میدادند، گویی میخواستند مرا از صحنه رقابت به در کنند. از طرف دیگر زیبا روی من در آن سوی در به بهانه فشار دادند در هی خودش را به شیشه ها فشار میداد و این هی خارش من را بیشتر میکرد. کم کم احساس سنگینی و سرگیجه ی شدیدی به من دست داد. خسته شده و ضعف کرده بودم. همه چیز را محو میدیدم و صورت زیبا رویم کج و معوج میشد. در یک لحظه نمیدانم به خاطر فشار بیش از حد پشتی ها یا خارش بیش از حد دستم بود که خودم را به سمت زیبا رویم پرت کردم. در واقع متوجه شیشه ای که بین ما بود نشدم. شیشه با پرتاب من خورد و خاک شیر شد و من روی زیبا رویم افتادم. گرچه من متوجه نبودم ولی بیشک وضع بدی بود، مخصوصا برای زیبا روی من که گویا نفس های آخر را میکشید. در این بین بعضی از دخترها همراه با پسرهای دلخواهشان رفتند و بقیه با تمام وجود در حال جیغ کشیدن بودند. من اما سعی داشتم دستان زیبا رویم را در دست گرفته و خارش خود را مرتفع کنم.
حالا اما این نوشته را در گوشه بند 211 اوین با تکه سنگی روی دیوار حک میکنم تا تو که همدرد منی آخرین حرفهای من را خوانده باشی که فردا طناب دار است و خاموشی نهان!
هر بار که میام شیراز خاطرات، محیطآ آدمها واسم ریلود میشن. مثله داستانی که هر شب یه صفحه ش رو میخونی. خاطرات بد و خوب. این بار باید خونه قبلیمون رو رنگ میکردیم. هیچی توی خونه نبود. لخت و خالی اونجا افتاده بود . بعد از دو روز کار راه افتادم توش. تک تک زاویه هاش رو نگاه کردم. از هر گوشه ش صد تا خاطره داشته م. خاطره هایی از بیهودگی آدما، از بی منطقیا، از فشارا و تردیدا، تعصبات بی مورد. از ایده زددنا، بازیای زمان بچگی. فکرا و آرزوها. لایه های مزخرف قدیمی مغزم رو اومدن، انگار که دوباره توی همون فضا فرو رفته بودم. چه روزایی بود. بچه ای با آرزوای به غایت کوچیک. با خواسته های کوچیک ولی بزرگ، کوچیک برای بقیه و بزرگ برای خودش با دنیای درونی بزرگ ولی کوچیک بزرگ برای خودش ولی کوچیک برای بقیه.
حالا که فکرشو میکنم مامان و بابام مشکل حادی نداشتن ولی همه مسایل از همینجا ناشی میشد که این بزرگی و کوچیکی رو نمیفهمیدن، اما خودم چی؟ خودم میفهمم؟ چقدر از درک آدما عاجزیم. نگاه کردن به آدما با فیلتری که خودمون روش میگذاریم. قضاوت کردنا با پیش فرضای خودمون. مدت زیادیه ک با دیدن آدمایی که با همن ولی با هم نیستن چندشم میشه. تنم رعشه میگیره. دیگه حالم از اینکه با کسی بحث کنم که حتی یه لحظه به این فکر نمیکنه که یه کم به پیش فرضای منم توی بحث توجه کنه، جایی که بحث دقیقا به شخص من مربوط میشه، به هم میخوره. ترجیح میدم جلوشون مثه خودشون برخورد کنم. حرف خودم و بزنم یا بیخیال بحث شم.
امروز عصر خونه بابابزرگ این بودیم. بیچاره بدحال بود. با نود سال سن، زوجی که هیچ ربطی به هم ندارن، با پایی که توش تازه پلاتین گذاشته ن و همیشه درد میکنه. ماهواره یی که مدام مزخرف میریزه بیرون. بچه هایی که خیلی کم سر میزنن، مغازه ای که دیگه نمیتونه بره توش پارچه بفروشه، دلش میخواس حرف بزنه. آره ه همین سادگی ، فقط دلش میخواس حرف بزنه. اما با کی؟ درباره چی؟ این اسن مهم نبود. ولی حرفی هم نبود. دنیای بیحرفی مردونه ی مزخرفی بود. مامان بزرگه یک بند حرف میزد و اون فقط ساکت نشسته بود. یه بار کلی زور زد که حرف بزنه ولی کمتر از یه دقیقه مکالمه ادامه پیدا کرد. حرفی نبود، حرفی نیست. همینه زندگی همینه
حالا دیگه نه به پرواز
نه به پرنده
و نه به تو هم فکر نمیکنم.
چرا من باید دزد باشم؟
من فقط میخواستم پرواز کنم، اما بال و پری نداشتم
تو، تو منو مجبور کردی که بالتو بکنم تا پرواز کنم
بالا رفتم با بال تو گرچه تو خونین روی زمین افتاده بودی
و حالا داری نفسهای آخرتو میکشی
چرا من باید گناه کار باشم در حالی که این توبودی که شوق پروازو به کله م انداختی

*_*

به خواب زمستانی فرو رفته، خرس، یه خرس قطبی، یه خرس قطبی واقعی. باد موهای سفیدش رو این ور و اون ور میکرد.

جورج اسلحه رو از اسلیم گرفت. بدون سر و صدا جلو رفت.
"لنی!"
یه هیکل گنده از توی آب، از پشت علفها بیرون اومد. پاشد وایستاد.
" جورج! میخوای دعوام کنی؟ نمیخواستم سگه رو بکشم. به خدا"
جورج پشت پاشو یه کم خاروند.
"نه لنی. دعوات نمیکنم"
" نمیخواستم بکشمش. اون دستمو گاز گرفت، منم واسه تنبیهش زدم تو سرش. دیگه چشاشو باز نکرد."
"لنی! اون فقط یه توله بود. بیخیال"
صداهایی از دور نزدیک میشدن. انگار چن نفر به اون سمت میومدن.
"جورجی. واسم از مزرعه بگو. خرگوشا"
"یه ماه که کار کنیم، یه مزرعه میتونیم بخریم. کندی هم 300 دلار بهمون میده. بعدش یه مزرعه میخریم. توش جو میکاریم. آخر تابستون جوارو میکنیم تو کیسه. شاید یه گاوم بخریم."
"از برکت زمین زندگی میکنیم. خرگوشم نیگه میداریم جو. خرگوشا رو من نیگه میدارم. خرگوشای سفید. خرگوشای سفید و قهوه ای"
"آره لنی. خرگوشم نیگه میداریم. دیگه کسی اربابمون نیس. آدم خودمونیم"
جورج همه اینا رو انگار که از بر کرده باشه میگف. لنی هنوز توی آب وایستاده بود. از آستیناش آب میچکید.
"لنی! لنیه دردسر ساز. کاش دختره رو نکشته بودی. میدونستم آخرش کارو خراب میکنه. کاش تو نبودی. اونوقت یه ماه کار میکردم 50 دلار در میاوردم. بعدش میرفتم یه شب تا صبح همه شو تو جنده خونه خرج میکردم. دوباره از اول ..."
"جورجی مهم اینه که ما همو داریم. اینجوری تنها نیستیم. مثه بقیه نیستیم. اگه یه باکیمون بشه یکی هس کخ نیگرانمون باشه"
صداها نزدیکتر میشدن. چن نفر به این سمت میومدن. صدای خش خش پاهاشون روی علفا...
"جورجی واسه م از اون مزرعه هه بگو ..."
"ولم کن لنی، خودت که همه شو از بری . کاش خنگ نبودی"
لنی هیکل مثله خرسشو تکونی داد.
"بگو جورج. دوس دارم برام بگی مثله اونروزا"
"خیله خب. اونور رودخونه رو نگاه کن. مزرعه اونجاس"
لنی برگشت و اونورو نگاه کرد. چیزی نبود. یه بیشه، بعدش چن تا تپه. توی تپه ها یه سری غار بودش.
" چیزی نمیبینم جورج، کجا رو میگی"
"اون ور. خوب نگاه کن لنی. (صداش میلرزید، عصبی شده بود) بر نگرد. اونورو نگاه کن. مزرعه اونجاس. میبینی؟ (لنی به علامت تایید سری تکون میده). جو میکاریم. شاید یه گاوم بگیریم. روزای یه شنبه هم یه مرغ یا خوک سر میبریم. از برکت زمین زندگی میکنیم."
دستای جورج میلرزید. به زحمت اسلحه رو در اورد.
" به رویامون میرسیم. چون همو داریم. خب من یه کم خنگم ولی زورم زیاده. تاازه، تو حواست بم هس"
"آره لنی، خرگوشا رو تو نیگه میداری. میتونی نازشونم بکنی، اونا مثه موشا و توله سگا زود نمیمیرن جورج"
بدن لنی از فرط هیجان و شاید هم سرما به لرز افتاده بود. جورج به زحمت تفنگو بالا آورده بود. صدای پاها خیلی نزدیک شده بود. لنی از برکت زمین، از خرگوشا، از مزرعه شون، از باهم بودنشون، از روزای یه شنبه، از یونجه ها، از دوستیشون حرف میزد. نشونه گیری واسه ش سخت شده بود. یاد حرف کروکس افتاد که گف اگه پشت گردن سگه رو بزنه اصن دردش نمیات. به زحمت نشونه گرفت.
"جورجی!"
و زد.
رویا بر باد رفت ...
.مدتی بود که افتاده بودم، نمیدونم چرا. شاید خواب بودم، یا بیهوش شده بودم. یا همینطوری خودمو به افتادن زده بودم

یه هو، انگار که یه قطره ی آب از یه کولر خودشو دزدکی کشونده باشه زیر یقه م، بیدار شدم. در حقیقت، بیدار نشدم. پریدم. حس کردم معلقم، جایی بین زمین و آسمون، بین بودن و نبودن،... بین خواستن و نخواستن.
گم شده بودم. گم شده بودم و نمیدونستم کجا گم شدم. دور و برمو نگاه کردم. چیزی نبود که توجهمو جلب کنه.
بعد از چند سال گشتن فهمیدم که هیچ مهم نیست که بدونم کجام.
تو میری / من میمونم/ منمی مونم/ من می مو نم
من میمونم/ تا برگردی/ من می مو نم همونجوری/ تا برگردی
تو برنمیگردی/ من میرم/ میرم/ بازم می رم
تو برمیگردی/ من نیستم/ نیس تم/ دنبالم میگردی
صدام میکنی/ من نیستم/ گوش نمیکنم/ نیست م/ نمیک نم/ نم نم
دیر برگشتی/ برگش تی/ برگ شتی/ دیر بر گشتی
دو پرنده روی درختی نشسته بودند. مردی را نگاه میکردند که منتظر بود. بعد از یک هفته زن آمد. نگاهی انداخت و رفت. مرد کوله بارش را بر دوش گرفت و از طرف دیگر رفت.
پرنده اول به دومی گفت :" کاش این طور نمیشد" پرنده دوم با تعجب سری تکان داد.
من آن درخت بودم. درخت بودن هم بخشی از زندگی است.
و پرستش
و تمنا
و غرور

آفتااب

مرد روستایی بالاپوشش رو محکم تر بدور خودش پیچید. با نگاهش آب گل آلودی رو دنبال رکد که خودش رو به زحمت توی جوب به جلو میکشید. دو طرف جوب پر بود از علفهای بند و درهم و برهمی که از زور سرما و کم آبی زرد و بیحال شده بودن. هر از گاهی بادی توی علفها میوزید و اونها رو به رقش وامیداشت، انگار که واسه خوردن آب جشن گرفته باشن.
مرد باز نگاهی به خورشید انداخت و دوباره سعی کرد که بالاپوشش رو محکمتر بدور خودش بپیچه. این بار مدت زمان بیشتری به خورشید خیره موند. زیر لب چیزی میگفت. پروانه ای آرام و بیخیال توی فضا پرواز میکردو هرازگاهی روی یکی از علفهای کنار جوب مینشست و با علف تاب میخورد. بعد بال زنان بلند میشد و به طرف دیگری میرفت. بار آخر که بلند شد خودش رو ول داد دست باد و باد اونو با خودش برد تا دوردورا. مرد با نگاه خیره ش اونو همینطور دنبال کرد تا وقتی که از نظر ناپدید شد و رفت. بعدش رو به سمت مزرعه ش برگردوند. گندمهای زرد و طلایی که خیلی آروم کنار هم بودن. باد بین گندم ها موج می انداخت و صداش که مرد رو به یاد دریا می انداخت. گندمها زرد بودن اما هنوز پاییز نرسیده بود. وسط تابستون بود ولی گندمها بجای اینکه سبز باشن زرد شده بودن. مرد هنوز توی فکر بود. داشت توی فکرش چیزهایی رو که اتفاق افتاده بود مرور میکرد.
سالیان سال، از وقتی که مرد کوچه های خاکی و خونه های کاهگلی روستا رو به یاد میاورد، خورشید گرم و درخشان توی آسمون میدرخشید. تموم بچگی و جوونی مرد توی همون روستا گذشته بود. خورشید هر سال به اونها میتابید و مزرعه هاشونو محصول میداد.تا اینکه یکروز صبح که مرد از خونه بیرون اومد حس کرد که خورشید به گرمی دیروز نیست. روزهای اول محلی نگذاشتند. قبلا هم سابقه داشت که خورشید چندروزی سردتر بشه. اما این بار دیگه خورشید گرم نشده بود. وضع بدی بود. اهالی روستا برای خورشید قربانی میکردنو پیرمردها از افسانه ای قدیمی حرف میزدن. در این افسانه "خورشید، خورشید مهربون، نور خودش رو از مردم یک شهر دریغ کرده بود. مردم بیچاره در ظلمت و تاریکی فرو رفته بودن. بیچاره مردم. وقتی که همه چیز، حتی لباسهایی که به تن داشتند را سوزاندند، وقتی که دیگر هیچ چیز برای سوزاندن باقی نماند، مثل کورها در شهر سرگردان شدند. هیچ نوری نبود و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود. آدمها بی هدف در شهر حرکت میکردند. بدون اینکه چیزی ببینند یا بدانند به کجا حرکت میکنند خیابانهای سرد و تاریک شهر را طی میکردند. در این بین شنیدن صدای دیگر رهگذران به آنها امید میداد. حسی از بودن، از وجود داشتن، از تنها نبودن. پس از مدتی اما، آنها در خیابانها بدون اینکه هم را ببینند به هم تنه میزدند و فحشهای رکیک میدادند. از همه جای شهر سیاه صدای جیغها و ضجه های وحشت زده ی زنان به گوش میرسید. آنگاه، آنقدر تعداد آدمهای مرده ای که روی خیابانها افتاده بودند زیاد شد که دیگر نمیشد به راحتی از جایی به جای دیگر رفت. آنوقت، آنها مثل دیوانه هایی که در فکر خد چیزی جز جرم و جنایت نمی یابند شروع به آتش زدن خانه های خود کردند. ساعتی بیش طول نکشید که تمام شهر در آتش شعله ور بود. بوی خون، بوی گوشت کباب شده در همه جا به مشام میرسید. آنها مبهوت ایستاده بودند به بدنهای لخت یکدیگر نگاه میکردند. بعضیها هم میدویدند. فقط میدویدند. به هر جهتی که بشود. وقتی که دیگر هیچ رمقی برای حرکت در آنها نمی ماند خود را به درون آتش می انداختند و میسوختند."
**
این افسانه ها دهن به دهن میان مردم ده میگشت و آنها وحشت زده بار و بندیل خود را جمع میکردند و هرکسی از راهی سعی میکرد از دهکده نفرین زده فرار کند. هیچ وقت خبری از کسانی که رفته بودند باز نیامد. دهکده کم کم خالی از مردم میشد و خورشید روزبروز سردتر. مرد اما بی آنکه گله ای داشته باشد روال زندگی خود را ادامه میداد. فقط یک روز بعد از آنکه احساس کرد گندمهای مزرعه اش از کم نوری در حال زرد شدن هستند نجوا کنان با خورشید از وضع گندمها شکایت کرد و خورشید فردای آنروز کمی گرمتر تابید و مرد، دلشاد، روی گندمهای مزرعه اش غلتی زد.
او، در دل، گرفتار خورشید بود. او مطمئن بود که سردی خورشید موقتی است. او مطمئن بود که خورشید هیچوقت اورا ترک نمیکند.
عصرها، درحالی که به فکر فرو رفته بود، به دسته بیلش تکیه میداد و غروب خورشید را تماشا میکرد. وقتی که خورشید غروب میکرد آهی میکشید و به خانه برمیگشت. شبهنگام پیش آرزو میکرد که فردا خورشید گرم طلوع کند. آرزو میکرد که خورشید به گندمها، به علفهای مزرعه اش، به خودش بتابد. در خواب گاوش را میدید که میان شبدرها میدود و خودش که کنار چشمه نشسته نان و ماست میخورد و میرزا خسن که در مزرعه بقلی تراکتور میراند و هروقت چشم آنها در چشم هم می افتد، به یاد گل خاتون دختر میرزا می افتد که با هم عهد و پیمان بسته اند و میرزا موتفقت نمیکند، میگوید مرد، مرد زندگی نیست. میگوید مرد خیالاتی است. میگوید مرد آینده ی خوبی ندارد و گل خاتون که هر روز عصر به مزرعه او می آید و گریه میکند و میگوید که میخواهند او را به یک مرد غریبه بدهند، ولی او آن مرد غریبه را دوست ندارد و مرد موهای گل خاتون را نوازش میکند و به او میگوید که همه چیز چقدر زود درست میشود و یک روز آنها همدیگر را گرم خواهند کرد مثل خورشید که آنها را گرم میکند و آن وقت آنها هردو میخندند و به خورشید دست تکان میدهند و خورشید به آنها میخندد و باد می آید و...
از خواب که بیدار میشود اما، خورشید باز سرد است. سردتر از روز قبل. هر روز سردتر از دیروز. دیگر حتی به نجواهای او هم جوابی نمیداد. دل مرد اما گرم بود.
یک روز که سر زمین رفت، آب در جوب یخ زده بود. قطره های شبنم یخ زده مثل قطره های اشک، روی ساقه های نحیف گندمها خودنمایی میکرند. مرد اما، هنوز امیدوار، آن روز هم در حالی که به دسته بیلش تکیه داده بود غروب آفتاب را تماشا کرد، آن روز غروب مرد تصمیم گرفت به خانه برنگردد و شبها هم همانجا بماند منتظر طلوع خورشید باشد. آنشب هوا سرد بود. خیلی سرد بود...
**
گل خاتون چند هفته بعد دوان دوان به ده بازگشت. میخواست خبر خوبی به مرد بدهد. هیچ کس را در ده ندید. همه رفته بودند. اما او مطمئن بود. مطمئن بود که مرد هیچ وقت از خورشید نا امید نمیشود. دهکده گرم بود و خورشید داغ میتابید. گل خاتون دم در خانه ی مرد لحظه ای ایستاد. با چشمانش پروانه ی کوچکی را دنبال می کرد که به این طرف می آمد و بعد همانطور که با باد به آنجا آمده بود، با باد هم از آنجا رفت. کسی در خانه نبود. گل خاتون به طرف مزرعه مرد به راه افتادو در کنار جوی آب راه میرفت. هر از گاهی از این طرف جوی به آن طرف جوی میپرید. در جوی، آب زلالی جاری بود. زنجره ها که جانی تازه یافته بودند، سرخوش از گرمای خورشید، بی امان میخواندند. علفهای کنار جوی ریشه در خاک کرده بودند. جانی تازه یافته بودند و روی خود به سمت خورشید گرفته بودند تا از گرمای آن استفاده کنند.
موجهایی که باد درون گندمهای رسیده درست میکرد، یاد موجهای دریا را در دل گل خاتون زنده میکرد.
**
بیچاره طاقت نیاورد، خورشید زیادی دیر برگشته بود.