*_*

به خواب زمستانی فرو رفته، خرس، یه خرس قطبی، یه خرس قطبی واقعی. باد موهای سفیدش رو این ور و اون ور میکرد.

جورج اسلحه رو از اسلیم گرفت. بدون سر و صدا جلو رفت.
"لنی!"
یه هیکل گنده از توی آب، از پشت علفها بیرون اومد. پاشد وایستاد.
" جورج! میخوای دعوام کنی؟ نمیخواستم سگه رو بکشم. به خدا"
جورج پشت پاشو یه کم خاروند.
"نه لنی. دعوات نمیکنم"
" نمیخواستم بکشمش. اون دستمو گاز گرفت، منم واسه تنبیهش زدم تو سرش. دیگه چشاشو باز نکرد."
"لنی! اون فقط یه توله بود. بیخیال"
صداهایی از دور نزدیک میشدن. انگار چن نفر به اون سمت میومدن.
"جورجی. واسم از مزرعه بگو. خرگوشا"
"یه ماه که کار کنیم، یه مزرعه میتونیم بخریم. کندی هم 300 دلار بهمون میده. بعدش یه مزرعه میخریم. توش جو میکاریم. آخر تابستون جوارو میکنیم تو کیسه. شاید یه گاوم بخریم."
"از برکت زمین زندگی میکنیم. خرگوشم نیگه میداریم جو. خرگوشا رو من نیگه میدارم. خرگوشای سفید. خرگوشای سفید و قهوه ای"
"آره لنی. خرگوشم نیگه میداریم. دیگه کسی اربابمون نیس. آدم خودمونیم"
جورج همه اینا رو انگار که از بر کرده باشه میگف. لنی هنوز توی آب وایستاده بود. از آستیناش آب میچکید.
"لنی! لنیه دردسر ساز. کاش دختره رو نکشته بودی. میدونستم آخرش کارو خراب میکنه. کاش تو نبودی. اونوقت یه ماه کار میکردم 50 دلار در میاوردم. بعدش میرفتم یه شب تا صبح همه شو تو جنده خونه خرج میکردم. دوباره از اول ..."
"جورجی مهم اینه که ما همو داریم. اینجوری تنها نیستیم. مثه بقیه نیستیم. اگه یه باکیمون بشه یکی هس کخ نیگرانمون باشه"
صداها نزدیکتر میشدن. چن نفر به این سمت میومدن. صدای خش خش پاهاشون روی علفا...
"جورجی واسه م از اون مزرعه هه بگو ..."
"ولم کن لنی، خودت که همه شو از بری . کاش خنگ نبودی"
لنی هیکل مثله خرسشو تکونی داد.
"بگو جورج. دوس دارم برام بگی مثله اونروزا"
"خیله خب. اونور رودخونه رو نگاه کن. مزرعه اونجاس"
لنی برگشت و اونورو نگاه کرد. چیزی نبود. یه بیشه، بعدش چن تا تپه. توی تپه ها یه سری غار بودش.
" چیزی نمیبینم جورج، کجا رو میگی"
"اون ور. خوب نگاه کن لنی. (صداش میلرزید، عصبی شده بود) بر نگرد. اونورو نگاه کن. مزرعه اونجاس. میبینی؟ (لنی به علامت تایید سری تکون میده). جو میکاریم. شاید یه گاوم بگیریم. روزای یه شنبه هم یه مرغ یا خوک سر میبریم. از برکت زمین زندگی میکنیم."
دستای جورج میلرزید. به زحمت اسلحه رو در اورد.
" به رویامون میرسیم. چون همو داریم. خب من یه کم خنگم ولی زورم زیاده. تاازه، تو حواست بم هس"
"آره لنی، خرگوشا رو تو نیگه میداری. میتونی نازشونم بکنی، اونا مثه موشا و توله سگا زود نمیمیرن جورج"
بدن لنی از فرط هیجان و شاید هم سرما به لرز افتاده بود. جورج به زحمت تفنگو بالا آورده بود. صدای پاها خیلی نزدیک شده بود. لنی از برکت زمین، از خرگوشا، از مزرعه شون، از باهم بودنشون، از روزای یه شنبه، از یونجه ها، از دوستیشون حرف میزد. نشونه گیری واسه ش سخت شده بود. یاد حرف کروکس افتاد که گف اگه پشت گردن سگه رو بزنه اصن دردش نمیات. به زحمت نشونه گرفت.
"جورجی!"
و زد.
رویا بر باد رفت ...
.مدتی بود که افتاده بودم، نمیدونم چرا. شاید خواب بودم، یا بیهوش شده بودم. یا همینطوری خودمو به افتادن زده بودم

یه هو، انگار که یه قطره ی آب از یه کولر خودشو دزدکی کشونده باشه زیر یقه م، بیدار شدم. در حقیقت، بیدار نشدم. پریدم. حس کردم معلقم، جایی بین زمین و آسمون، بین بودن و نبودن،... بین خواستن و نخواستن.
گم شده بودم. گم شده بودم و نمیدونستم کجا گم شدم. دور و برمو نگاه کردم. چیزی نبود که توجهمو جلب کنه.
بعد از چند سال گشتن فهمیدم که هیچ مهم نیست که بدونم کجام.
تو میری / من میمونم/ منمی مونم/ من می مو نم
من میمونم/ تا برگردی/ من می مو نم همونجوری/ تا برگردی
تو برنمیگردی/ من میرم/ میرم/ بازم می رم
تو برمیگردی/ من نیستم/ نیس تم/ دنبالم میگردی
صدام میکنی/ من نیستم/ گوش نمیکنم/ نیست م/ نمیک نم/ نم نم
دیر برگشتی/ برگش تی/ برگ شتی/ دیر بر گشتی
دو پرنده روی درختی نشسته بودند. مردی را نگاه میکردند که منتظر بود. بعد از یک هفته زن آمد. نگاهی انداخت و رفت. مرد کوله بارش را بر دوش گرفت و از طرف دیگر رفت.
پرنده اول به دومی گفت :" کاش این طور نمیشد" پرنده دوم با تعجب سری تکان داد.
من آن درخت بودم. درخت بودن هم بخشی از زندگی است.
و پرستش
و تمنا
و غرور

آفتااب

مرد روستایی بالاپوشش رو محکم تر بدور خودش پیچید. با نگاهش آب گل آلودی رو دنبال رکد که خودش رو به زحمت توی جوب به جلو میکشید. دو طرف جوب پر بود از علفهای بند و درهم و برهمی که از زور سرما و کم آبی زرد و بیحال شده بودن. هر از گاهی بادی توی علفها میوزید و اونها رو به رقش وامیداشت، انگار که واسه خوردن آب جشن گرفته باشن.
مرد باز نگاهی به خورشید انداخت و دوباره سعی کرد که بالاپوشش رو محکمتر بدور خودش بپیچه. این بار مدت زمان بیشتری به خورشید خیره موند. زیر لب چیزی میگفت. پروانه ای آرام و بیخیال توی فضا پرواز میکردو هرازگاهی روی یکی از علفهای کنار جوب مینشست و با علف تاب میخورد. بعد بال زنان بلند میشد و به طرف دیگری میرفت. بار آخر که بلند شد خودش رو ول داد دست باد و باد اونو با خودش برد تا دوردورا. مرد با نگاه خیره ش اونو همینطور دنبال کرد تا وقتی که از نظر ناپدید شد و رفت. بعدش رو به سمت مزرعه ش برگردوند. گندمهای زرد و طلایی که خیلی آروم کنار هم بودن. باد بین گندم ها موج می انداخت و صداش که مرد رو به یاد دریا می انداخت. گندمها زرد بودن اما هنوز پاییز نرسیده بود. وسط تابستون بود ولی گندمها بجای اینکه سبز باشن زرد شده بودن. مرد هنوز توی فکر بود. داشت توی فکرش چیزهایی رو که اتفاق افتاده بود مرور میکرد.
سالیان سال، از وقتی که مرد کوچه های خاکی و خونه های کاهگلی روستا رو به یاد میاورد، خورشید گرم و درخشان توی آسمون میدرخشید. تموم بچگی و جوونی مرد توی همون روستا گذشته بود. خورشید هر سال به اونها میتابید و مزرعه هاشونو محصول میداد.تا اینکه یکروز صبح که مرد از خونه بیرون اومد حس کرد که خورشید به گرمی دیروز نیست. روزهای اول محلی نگذاشتند. قبلا هم سابقه داشت که خورشید چندروزی سردتر بشه. اما این بار دیگه خورشید گرم نشده بود. وضع بدی بود. اهالی روستا برای خورشید قربانی میکردنو پیرمردها از افسانه ای قدیمی حرف میزدن. در این افسانه "خورشید، خورشید مهربون، نور خودش رو از مردم یک شهر دریغ کرده بود. مردم بیچاره در ظلمت و تاریکی فرو رفته بودن. بیچاره مردم. وقتی که همه چیز، حتی لباسهایی که به تن داشتند را سوزاندند، وقتی که دیگر هیچ چیز برای سوزاندن باقی نماند، مثل کورها در شهر سرگردان شدند. هیچ نوری نبود و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود. آدمها بی هدف در شهر حرکت میکردند. بدون اینکه چیزی ببینند یا بدانند به کجا حرکت میکنند خیابانهای سرد و تاریک شهر را طی میکردند. در این بین شنیدن صدای دیگر رهگذران به آنها امید میداد. حسی از بودن، از وجود داشتن، از تنها نبودن. پس از مدتی اما، آنها در خیابانها بدون اینکه هم را ببینند به هم تنه میزدند و فحشهای رکیک میدادند. از همه جای شهر سیاه صدای جیغها و ضجه های وحشت زده ی زنان به گوش میرسید. آنگاه، آنقدر تعداد آدمهای مرده ای که روی خیابانها افتاده بودند زیاد شد که دیگر نمیشد به راحتی از جایی به جای دیگر رفت. آنوقت، آنها مثل دیوانه هایی که در فکر خد چیزی جز جرم و جنایت نمی یابند شروع به آتش زدن خانه های خود کردند. ساعتی بیش طول نکشید که تمام شهر در آتش شعله ور بود. بوی خون، بوی گوشت کباب شده در همه جا به مشام میرسید. آنها مبهوت ایستاده بودند به بدنهای لخت یکدیگر نگاه میکردند. بعضیها هم میدویدند. فقط میدویدند. به هر جهتی که بشود. وقتی که دیگر هیچ رمقی برای حرکت در آنها نمی ماند خود را به درون آتش می انداختند و میسوختند."
**
این افسانه ها دهن به دهن میان مردم ده میگشت و آنها وحشت زده بار و بندیل خود را جمع میکردند و هرکسی از راهی سعی میکرد از دهکده نفرین زده فرار کند. هیچ وقت خبری از کسانی که رفته بودند باز نیامد. دهکده کم کم خالی از مردم میشد و خورشید روزبروز سردتر. مرد اما بی آنکه گله ای داشته باشد روال زندگی خود را ادامه میداد. فقط یک روز بعد از آنکه احساس کرد گندمهای مزرعه اش از کم نوری در حال زرد شدن هستند نجوا کنان با خورشید از وضع گندمها شکایت کرد و خورشید فردای آنروز کمی گرمتر تابید و مرد، دلشاد، روی گندمهای مزرعه اش غلتی زد.
او، در دل، گرفتار خورشید بود. او مطمئن بود که سردی خورشید موقتی است. او مطمئن بود که خورشید هیچوقت اورا ترک نمیکند.
عصرها، درحالی که به فکر فرو رفته بود، به دسته بیلش تکیه میداد و غروب خورشید را تماشا میکرد. وقتی که خورشید غروب میکرد آهی میکشید و به خانه برمیگشت. شبهنگام پیش آرزو میکرد که فردا خورشید گرم طلوع کند. آرزو میکرد که خورشید به گندمها، به علفهای مزرعه اش، به خودش بتابد. در خواب گاوش را میدید که میان شبدرها میدود و خودش که کنار چشمه نشسته نان و ماست میخورد و میرزا خسن که در مزرعه بقلی تراکتور میراند و هروقت چشم آنها در چشم هم می افتد، به یاد گل خاتون دختر میرزا می افتد که با هم عهد و پیمان بسته اند و میرزا موتفقت نمیکند، میگوید مرد، مرد زندگی نیست. میگوید مرد خیالاتی است. میگوید مرد آینده ی خوبی ندارد و گل خاتون که هر روز عصر به مزرعه او می آید و گریه میکند و میگوید که میخواهند او را به یک مرد غریبه بدهند، ولی او آن مرد غریبه را دوست ندارد و مرد موهای گل خاتون را نوازش میکند و به او میگوید که همه چیز چقدر زود درست میشود و یک روز آنها همدیگر را گرم خواهند کرد مثل خورشید که آنها را گرم میکند و آن وقت آنها هردو میخندند و به خورشید دست تکان میدهند و خورشید به آنها میخندد و باد می آید و...
از خواب که بیدار میشود اما، خورشید باز سرد است. سردتر از روز قبل. هر روز سردتر از دیروز. دیگر حتی به نجواهای او هم جوابی نمیداد. دل مرد اما گرم بود.
یک روز که سر زمین رفت، آب در جوب یخ زده بود. قطره های شبنم یخ زده مثل قطره های اشک، روی ساقه های نحیف گندمها خودنمایی میکرند. مرد اما، هنوز امیدوار، آن روز هم در حالی که به دسته بیلش تکیه داده بود غروب آفتاب را تماشا کرد، آن روز غروب مرد تصمیم گرفت به خانه برنگردد و شبها هم همانجا بماند منتظر طلوع خورشید باشد. آنشب هوا سرد بود. خیلی سرد بود...
**
گل خاتون چند هفته بعد دوان دوان به ده بازگشت. میخواست خبر خوبی به مرد بدهد. هیچ کس را در ده ندید. همه رفته بودند. اما او مطمئن بود. مطمئن بود که مرد هیچ وقت از خورشید نا امید نمیشود. دهکده گرم بود و خورشید داغ میتابید. گل خاتون دم در خانه ی مرد لحظه ای ایستاد. با چشمانش پروانه ی کوچکی را دنبال می کرد که به این طرف می آمد و بعد همانطور که با باد به آنجا آمده بود، با باد هم از آنجا رفت. کسی در خانه نبود. گل خاتون به طرف مزرعه مرد به راه افتادو در کنار جوی آب راه میرفت. هر از گاهی از این طرف جوی به آن طرف جوی میپرید. در جوی، آب زلالی جاری بود. زنجره ها که جانی تازه یافته بودند، سرخوش از گرمای خورشید، بی امان میخواندند. علفهای کنار جوی ریشه در خاک کرده بودند. جانی تازه یافته بودند و روی خود به سمت خورشید گرفته بودند تا از گرمای آن استفاده کنند.
موجهایی که باد درون گندمهای رسیده درست میکرد، یاد موجهای دریا را در دل گل خاتون زنده میکرد.
**
بیچاره طاقت نیاورد، خورشید زیادی دیر برگشته بود.

ماهی

صدها تنگ، جایی وسط اقیانوس روی هم چیده شده بودن. ماهی توی تنگ زندگی میکرد. تنگ اون در بین صدها تنگ دیگه جایی وسط اقیانوس شناور بود. روی تنگ ها رو با یک توری پوشونده بودن تا ماهی ها نتونن خارج بشن.
*
ماهی رفت کنار دیواره ی تنگ، جایی که بهتر میتونست چهره ی ماهی تنگ بغلی رو فارغ از کش و قوس هایی که آب بهش میداد ببینه. ماهی سعی کرد در چهره ی ماهی بغلی حالتی رو تشخیص بده.به نظر میومد که ماهی بغلی داره به اون نگاه میکنه. ضربان قلبش زیاد شده بود. فکر میکرد که بالاخره بعد از 6 ماه ماهی بغلی داره پیامی برای اون میفرسته. نزدیکتر شد. صورتشو به دیواره ی تنگ چسبونده بود. اما ماهی بغلی همونطور ثابت و معلق توی آب تنگش ایستاده بود، زل زده بود به نقطه ای نامعلوم، انگار که ماهی رو نمیبینه. مدتی که گذشت ماهی بغلی با بیخیالی و لختی خاصی حرکتی به دمش داد و به جهت دیگه ای برگشت. همونطور معلق و در حالی که موجهای کوچیک آب اونو کمی تکون میداد به نقطه نامعلوم دیگه ای خیره شد.
ماهی برگشت. سعی کرد جای خودش رو بین صدها تنگ دیگه مشخص کنه، میخواست بفهمه تا آبهای آزاد اقیانوس چقدر فاصله داره، فاییده ای نداشت. از هر طرف که نگاه میکرد تنها چیزی که میدید تعدادی تنگ و ماهی بود که انگار تا بینهایت تکرار میشدن.
*
یک روز چشمش به یک سنگ ریزه ی قرمز کف تنگش افتاد. سنگ ریزه جایی در وسط بقیه ی سنگریزه ها که همگی خاکستری رنگ بودند گیر افتاده بود. ماهی حس کرد که سنگریزه ی قرمز براش آشناست. خوب که فکر کرد فهمید که روزهای زیادی بودند که این سنگریزه توجه اونو به خودش جلب کرده. به یاد آورد که قبلا سنگریزه پایین تر بوده است و او فقط نقطه هایی قرمز را میتوانسته تشخیص بدهد. یک سنگریزه قرمز جایی بین سنگریزه های خاکستری در تنگ اون قرار داشت. مدتی همینطور خیره به سنگریزه نگاه کرد. بعد از اون بدون اینکه به خاطر بیاره که به چی داشته نگاه میکرده برگشت و نگاهش رو به سمت دیگه ای چرخوند. بعدش سعی کرد با دهنش یک حباب هوا درست کنه. لپاشو گرد کرد و حباب آروم از بین امواج آب به طرف بالا حرکت کرد. ماهی بغلی به یک نقطه ی موهومی دیگه خیره شده بود.
ماهی چرخی خورد.
*
فردای اونروز سعی کرد با توری ای که بالای سرش بود کمی سر و کله بزند، بعدش خودش رو به دیواره های شیشه ای تنگش مالید، برای یک بار دیگه سعی کرد حدس بزنه که چند تا پولک داره. بیفایده بود. هیچ جوری نمیشد فهمید که چند تا پولک داره. شاید میتونست یه جوری تعداد پولکای ماهی بغلی رو بشماره، ولی بیفایده بود. هیچ تضمینی وجود نداشت که تعداد پولکاشون هم تعداد باشه. ظهر شده بود. گاهی از صدای برخورد تنگهای شیشه ای با یکدیگر موسیقی رنگینی در اقیانوس منتشر میشد.
خودش رو معلق توی تنگش ول کرد، به جریان آب اجازه داد که خودش غذاهای ذره بینی رو. وارد دهن اون کنه. عصر که شده شروع کرد به جابجا کردن سنگریزه های کف تنگ. باز چشمش به سنگریزه قرمز افتاد. خیلی نزدیک شده بود اما هنوز چندتا سنگ روش بودن. تلاش کرد تا سنگریزه های رویی رو جابجا کنه. این کارش تا شب طول کشید. شب دیگه نوری نبود. خوابید.
صبح که پاشد سنگریزه رو دید که حالا دیگه روی بقیه ی سنگریزه ها بود. یک سنگریزه قرمز کوچک بود.
یک بار دیگه توری رو چک کرد. وقتی که مطمئن شد برگشت پایین و سعی کرد سنگریزه رو با دهنش بلند کنه. سنگریزه برای اون سنگین بود ولی اون سعی خودش رو میکرد. بعد از مدتی موفق شد اونو بین دندونهای کوچیکش بگیره. در حالی که از بین دندونهاش خون میومد با تلاش زیادی سنگریزه رو کشون کشون به سمت توری برد. چند بار سنگریزه از دهنش افتاد ولی باز برگشت و اونو برداشت.
*
وقتی که سنگریزه رو به توری رسوند دیگه براش رمقی نمونده بود. آخرین نیروش رو جمع کرد و سنگریزه رو از توی سراخ توری به بیرون پرت کرد. از شدن خستگی و خوشحالی برای مدتی از حال رفت و نفهمید که چه اتفاقی افتاده.
*
سنگریزه وقتی از توری افتاد بیرون دلنگ دلنگ به شیشه ی تنگ خورد و بعدش افتاد توی تنگی که درست زیر تنگ ماهی قرار داشت.

هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست، یا داستان بطری بازی دیالکتیک

آذین اون آذین همیشگی نیست گرچه خودش شاید این ور اون ور بشه ولی مشتقش زیادم تغییری نمیکنه. هوشمند بی حوصله س، رستم قاطی میکنه. همیشه فک میکردم که این رستم خفنه، یا میتونه خفن باشه یا لا اقل یه زمانی تو زندگیش خفت بوده یا ...
روزبه فکر میکنه. وقتی فکرش تموم میشه، بازم فکر می کنه. روزبه ساز هم میزنه، حتی گاهی وقتا با سینا 83 درباره سه تار گپ میزنن.
سینا 83 ترم حذف میکنه، سینا 83 هی میات تهران هی میره شهرشون، سینا 83 زنگ میزنه میپرسه که چی شد؟ من چه میدونم که چی شد، هیچی نشد. مگه کی قرار بوده چیزی بشه؟
من به رستم میگم که حال ندارم، میگم که اگه حال این کارارو داشتم خودم یه کاری میکردم. رستم میخنده، سینا زل میزنه.
هوشمند تو تاکسی میشینه میگه من دزدم. رستم میخنده و تایید میکنه. من میگم که اون دفترچه ی کوفتی رو من کاریش نکردم. رستم طرف هوشمند و میگیره. من اعصابم خورد میشه. تو دلم فش میدم. رستم پیاده میشه...
آرزو میات تو تعاونی. بار دومیه که میبینمش. واسم قرقوروت میخره. میارمش پیش بچه ها معرفیش میکنم. علی، آرزو. امیق، آرزو. گلناز آرزو، رستم، آرزو ... امیق منو میکشه کنار و نظرمو به پرکاری خودم جلب میکنه. اولش ربط موضوعو نمیفهمم. بعدش .... وااا . امیق کلاسیکه. امیق دوست داره داستان بنویسه. امیق یه کی هس که داره سگ محلش میکنه. خدای من یه جایی توی این کره ی خاکی یکی داره سگ محل میشه. یه لحظه خودمو جای اون میزارم. خوب سگ محل که چیزی نیس، تشویقش میکنم. ای ول اصن نصفه زندگی تو سگ محله شه.
پارک طرشت خاک گرفته ست . پارک طرشت پر از لات و لوته. پارک طرشت یه شهید گمنام داره. یه روز یه آقا و یه خانوم چادری باهم رفتن سر قبر شهید گمنام. داشتن نگاهش میکردن و آقاهه دستشو انداخته بود گردن خانوم. پارک طرشت پر از بچه هایی یه که میا اونجا تاب بازی میکنن. پارک طرشت پر از بابا و مامانایی هست که با بچه هاشون میان پارک و باهاشون بازی می کنن. پارک طرشت پر از دخترای ده ساله ای هست که بالانس میزنن تا یه کم پیرنشون بیات بالا و شیکم کوچیکشون معلوم شهف بعدش بر میگردن . به من که بهشون زل زدم نگاه میکنن و زیر زیرکی میخندن.
پارک طرشت پره از لحظه های انتظار . پارک طرشت پره از بیم و امید. پره از خنده و گریه، پره از جوونه و شکوفه.
گروه نجوم پر از آدم خل و چل و احمقه. نسرین دلش نمیات با پول دانشگاه چن تا دوربین دو چشمی واسه گروه بخرن. اون پسره که اسمش یادم نیست میخوات عکسه زحلو روی 50 متر پارچه پلات کنه. وقتی میرم گروه نجوم یه جورایی فک میکنم به 20 - 30 سال پیش برگشتم. گروه نجوم توی من یه حسی از رنگ، از نقاشی، از نقاشی های 50 متری، از فلوتهای آیدین، از خنده های ارغوان، از پاورشات ای 530. گروه نجوم انگار که یه ماه از زندگی منو توی خودش جا داده باشه. اون گروه مزخرف دوست داشتنی.
سینا سر کلاس میشینه از من نقاشی دختر میخوات. دختر خوشگل. من همه ی زور خودمو میزنم ولی نمیتونم اونجوری بکشم. من واقعا دوست داشتم یه کاری خوبی کرده باشم که اون شماره مزخرفو بهش دادم، هوشمند باز منو متهم به یه سری چیز مزخرف کرد. من باز بش گفتم که خوشم نمیات. رستم باز میخندید.
سی اس ویکلی تعطیل شده. سی اس ویکلی از همون اولم یه جورایی تعطیل بود. بچه ها میگن که خب جذب نیرو. بچه ها نصفه شون همین جوری قول همکاری دادن. بعدش کاغذ زدم رو دیوار. یه نفر اومد فقط. بچه های ما اسطوره ی دودره بازی، بچه های ما اهل عشق و حال، اهل درس و مدرسه، اهل تفریح و پژوهش هستن.
نازنین اون ور میشینه میگه کم پیدا شدی آذین، نازنین ایمیل میزنه زمان سمینارا رو از من میخوات. امید و هوشمند میان جولو تعاونی به نازنین میگن بیا با این آذین دوس شو، نگا کن چه پسر خوبیه. من میخندم. نازنین نمیخوات. اونا سعی میکنن یه جوری بش اثبات کنن که این کارو باید بکنه. من فک میکنم که اگه این جوری بشه گلناز چه فکری میکنه، باز میخندم. یه لحظه خودمو نازنین رو تجسم میکنم که کاپل شدیم. باز خنده م میگیره. امید و هوشمند دس بردار نیستن. حوصله م سر میره، کاش یکی نظر منو میپرسید. ولی کسی کاری به کاره من نداره انگار. ایول رستم میات، میپیچونم و میرم. رستم میگه که سینا ....
زیر لب زمزمه میکنم: هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
آیدین فلوت میزنه، آیدین همیشه توی من یه حسی از شیرازو القا میکنه. آیدین ما رو میبره رستوران چینی، یه لپ و دو لپ و دو لپ و نیم، یه سبد انار شیرینف یه هویج کلع قندی، یه آدم پشندی، ... غذای رستوران چینی اصن جالب نیس. باز فک میکنم که به هر حال یه جایی اینا غذای خوبیه، میخورم و سی میکنم لذت ببرم. باز فکر میکنم که فلوت بزنم.
میرم خانه هنرمندان. جلسه آسیفا هست. فقط من و نگار اومدیم. میگم خوبی نگار؟ میگه آره شما خوبین؟!! یه خورده دلم میسوزه واسش. احتمالا هنوز به هیچ پسری تو نگفته. بعدش اون آقاهه میات. نشریه یه هفته دیگه در میات. با تیراژ 2000. شاد میشم. تو دلم خدا خدا میکنم تابستون بتونم یه کاره خیلی عالی بکنم. یه کاری که بالاخره تکلیفمو روشن کنه.
هوا گرمه، کولرای مزخرف خوابگاهو درس نکردن، میام دانشگاه شاید یه جای خنگ پیدا کنم. سایت جهنمه، دفتر مجله زیاد بد نیست ولی شلوغه، میرم تعاونی و بر میگردم. سعی میکنم یکیو پیدا کنم که یه آب پرتقال برام بخره. واسه اینکه حوصله م سر نره سعی میکنم راهو پش بسته برم. وحشتناکهف هر لحظه این حس رو دارم که با سر میرم تو یه دیوار گرچه مطمئنم دیواری در بین نیست. میشینم اونجا و فلوت میزنم. کاش آیدین اینجا بود یک کم یادم میداد. هوشمند میات سیگار میکشه. باد مزخرف باز مستقیم دودشو میاره تو صورتم. زیر لب فش میدم. میشینم جلو دانشکده. ام پی تری گوش میدم. دیوید بوی. چنگی به دل نمیزنه. گل ناز اون جلو راه میره، تو ذهنم فک میکنم که میات جلو سلامی بکنه یا چیزی بگه یا نمیات، بعدش صبر میکنم. چن بار رد میشه، یه بارم میره آب خوریه سنایع. چیزی نمیگه، پا میشم میرم سر کلاس اندیشه سیاسی امام. سعی میکنم تو مخم با کلمه های زندگی، انیمیشن، میکی ماوس، دوس دختر، رستم، فلوت، پارک طرشت و صدتا چیز دیگه جمله بسازم. استاد درباره اندیشه والای امام حرف میبافه.
هوووفف. یه بطری بازی مگه چه قد حرف میتونه توش باشه ....
تابستون بود.
ظهر بود.
گرم بود.
ملخ نیمه له شده روی آسفالت خیابون انتظار مردنو میکشید،
نمیتونم وقتی حماقت آدما رو میبینم جلوشونو بگیرم. اونا خودشونن. ولی از دیدنش ناراحت میشم.

3mnar

حیاط خانه ما تنهاست
حياط خانه ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ما خاليست
ستاره هاي كوچك بي تحربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ماهيها
شبها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ما تنهاست

صبه. دیشب تا 4 داشتم زر میزدم. همه حقوق دارن. حقوق دارن چون آدمن. بعضیا ندارن. لیاقتشون قده یه حیوونه. تو اون بعضیا رو نمیبینی. تو حق نداری به اونا توهین کنی چون فکی میکنی ازشون بهتری. اینجا قانون جنگل نیست.
صب ساعت 8 پا میشم. اون حرفاشو زده حالا عین جسد افتاده خوابیده. این من که باید بدوم دنبال کارام. آرش بهم گفته برو کلاس زبان. صبح زود میام دانشکده. دانشگر بهم قهوه میده. فرجودیان میخوات هسکل ارائه کنه. همه چی از حسین شروع شده. 84ایا شاکین که c++میخوان. دانشگر خبر نداره. نوید خودشو قاطی میکنه. دانشگر میگه شما کار خودتونو بکنین. آقای رزاقی نیم ساعت میکارتم برای لیست اسامی کلاس. ولش میدم میرم کلاس زبان. آقا ما به خدا شیراز بودیم نتونستیم مقاله بنویسیم. مگه شیراز بودن ربطی به مقاله داره؟؟!!
میام دانشکده. ساعت دوازده سمیناره. امید تایتل نویدو عوض کنیم. امید ایمیل من خیلی زاغارته که اسمش کویر ه. چه غلطی کردم با این آی دی انتخاب کردنم. تور خدا خودت عوضش کن امید. ساعت 10 دیقه به دوازده میشه . میخوام پروژکتور بگیرم. مسئولای سایت ول کردن رفتن ناهار. اونا گه میخورن که 10 دیقه زودتر میرن ناهار. بد بخ شدیم امید پروژکتور نداریم. میرم پیش محمودیان. دکتر تور خوا پورژکتورت بده ما. سگ محل میکنه اساسی. موبایل تابش خاموشه. پروژکتور عتیقه هه در اتاقش بازه. ضایه عه بدون اجازه برداریم. دستم به دومنت امید. موبایل تابش میگیره. امید میره که پورژکتورو بگیره از تابش.
ساعتو نگاه میکنم. 12 هست. الان باید سمینار شروع شده باشه ولی هیچ کس نیست. اصلا ندیدم و نمیشناسم سمینار دهنده رو. الهام تورو خدا یه مورد مشکوک اگه دیدی کپچرش کن.
ساعا 12 و رب میشه. کم کم بچه ها جم میشن. موبایلم شارژ نداره. با موبایل امید موبایل یارو رو میگیریم. همون موقع مورد مشکوک میات تو و کپچر میشه.وای این چرا انقد با کلاسه. آب میشم میرم تو زمین. قراره که خیلی هوای این یارو رو داشته باشیم. یه دفعه میگه بهتون گفته بودم دات نت میخوام. اصلا یادم نبود. رستم اونجاست. دات نت داره. آفیسشو پاک کرد. مثله سگ دلهره دارم. دات نت کار نمیکنه. دلم میخوات بزنم زیر گریه. خستمه . خوابم میات. گلناز ساندویچ میاره. امید و رضا و رستم وارد کار میشن. من هیچ کاری از دستم بر نمیات. فک میکنم اگه اینا نبودن واقعا نابود میشدم. سمینار با بدبختی ساعت 12 و نیم شروع میشه. الهام میگه فرجود اینجا کلاس داره. هوشمند اس ام اس میزنه چرا این یارو انقد چرت میگه. علی عکس بگیر با فلاش فک کنن اینجا خبریه. علی عکس میگیره. ملت درک نمیکنن که وقتی میان تو اون در شیشه ای رو هم پشت سرشون ببندن. یه کم آروم میشم. الهام بیا بریم پیش فرجود بگیم بندازه عقب کلاسشو. فرجود نیست. استرس دارم. سمینار طول میکشه. دارن رو لپ تاپ رضا دات نت نصب میکنن. حالا همه منتظرن که این دات نت لعنتی نصب بشه. واقعا هیچی از این چیزا حالیم نیست. 10 دیقه س همه بیکارن. دوربین ور میدارم از همه عکس میگیرم با فلاش.
وض خرابه. الهام یه دفعه یه سوال میپرسه. الهام واقعا خفنه. بحث پیش میره بچه ها همینجور نشستن. ساعت دو شده ولی نمیرن. این دات نت لعنتی نصب نشد آخر. عجب ریزالتلی خفنی داشته این الگوریتمه.
به فکر هفته بعدم. سینا تور خدا این ویکیو اپدیت کن. اردو بریم. پول کمه. چرا سارا نیومد. تو که نمیفهمی. همه تون مثه همید. اه. اینار و هوشمند میگه. خودتی هوشمند.
ووووو
پشقش ذث ناشدثشپ ذثذشق

graph lab v1 finished.
Feel the Graph World...

nagooo

خسته و گرسنه بود. رفت تو سوپر مارکته.همون سوپر مارکته بورژوازیه. یه چیزی خرید. یادته؟ یادت نیست؟؟ :( یه لامپ شیشه ای اونجا بود. یکی از همین لامپ رنگیای کوچولو. دلش لک زده بود برا اینکه از اونجا یه چیزی کش بره. چیش مهم نبود. مهم همون نفس کش رفتن بود.
لامپو برداشت گذاشت تو جیبش. بعدشم خیلی ریلکس حساب کرد و اومد بیرون. پیش خودش فک میکرد چیکار کنه با این لامپ خوشگله. اولش خواست که سیم و جالامپی بگیره و لامپو بزنه بالای تختش. اینجوری میتونست هر شب لعنت بفرسته به هرچی بورژوازی هست. با این خیالا یه مدت راه رفت. بعدش لامپو در آورد از جیبش و کوبوند روی زمین. به نام هرچی پرولتاریای بدبخته میشکنم تورو ای لامپ. لامپه پقی پکید و خورده شیشه ها پخش شدن روی زمین. عجب صدایی داشت. یادته؟
----


English Translation:
He was tired and starved.He entered the supermarket,
the expensive one.He bought something,Do you
remember?Don't you?
There was a little glass-made light bulb, One of these
little coloured light bulbs. He eagerly wanted to rub
somthing;no matter what.The thing that mattered most
was the rubbing iteself!
He put the bulb in his packet, and then paid the bill
gently and exited the supermarket.He was thinking of
doing something with that pretty bulb.
First he thought to buy some wire and a bulb-holder,
and then assemble them upon his bed, in that case he
could curse all the Rich people every night . He
dreamed for a while walking down the street, then he
brought out
the bulb from his packet, and threw the bulb onto the
ground. "I break you in the name of all the poor
arround the world"he said.The blub broke sounding
"POGH"
and the glass-pices spread around on the ground, what
a
great sound it had, Do you remember?