بعد از اینکه بیگانه رو خوندم، یه جای کار به نظرم خراب اومد. هنوز نمیدونم کجا.
چند تا چیز هست. یکی اینکه خیلی از آدما، خب از مردن مامانشون ناراحت میشن، گریه میکنن و و و ..
اونا هم دروغ نمیگن. همونطور که مورسو دروغ نمیگقت.
و مورسو هم علاقه داشت که بقیه مثل خودش حقیقت رو همون طور که اون میدید بگن. "بدون شک" . . بقیه هم علاقه داشتن که همونجور که خودشون داشتن به مورسو القا کنن.
منظورم اینه که احتمالا ذاتا آدم چیزی که به نظرش درسته، خب به نظرش درسته و ترجیح میده بقیه هم هینطور باشن.
و یه چیز دیگه.
مورسو در هر صورت آدم کشته بود.
------------------------------
اه. بالاخره یه ملاکایی باید وجود داشته باشه یا نه؟؟؟؟؟؟؟
چند تا چیز هست. یکی اینکه خیلی از آدما، خب از مردن مامانشون ناراحت میشن، گریه میکنن و و و ..
اونا هم دروغ نمیگن. همونطور که مورسو دروغ نمیگقت.
و مورسو هم علاقه داشت که بقیه مثل خودش حقیقت رو همون طور که اون میدید بگن. "بدون شک" . . بقیه هم علاقه داشتن که همونجور که خودشون داشتن به مورسو القا کنن.
منظورم اینه که احتمالا ذاتا آدم چیزی که به نظرش درسته، خب به نظرش درسته و ترجیح میده بقیه هم هینطور باشن.
و یه چیز دیگه.
مورسو در هر صورت آدم کشته بود.
------------------------------
اه. بالاخره یه ملاکایی باید وجود داشته باشه یا نه؟؟؟؟؟؟؟
یه مدت پیش یه سمینار برای بچه های دبیرستانی دادم درباره ی شبکه ی عصبی و نورون ها.
غلط غولوط زیاد داشت حرفام ولی کلیتش این بود که مغز ما یه مشت نورونه و غیر از نوروت هیچی نیست توش. عصبها مون هم نورون هستن. پس اصولا هرکاری که از ما سر میزنه حاصل فعالیت این نورونها هست.
حالا. دستمو که بالا میارم یه رشته از نورونا تحریک شدن و این رشته به مغز و احتمالا یه نورون خاص میرسه.
بعدش مکانیزم های یادگیری و شرطی شدن رو با نورونها ساختم براشون.
دست آخر گفتم که خب دیدم که نورونها چطوری کارارو انجام میدن. و مثلا بالا آوردن دست من حاصل یه تعدادی فعالیت نورونها هست.
این وسط اختیار من کجا عمل میکنه؟ یعنی این اختیاری که ازش حرف میزنیم کجا عمل میکنه؟
و بعدش نتیجه گرفتم که اصولا با این حساب ما اختیار نداریم و همه چیز جبریه.
---
جدی
خب اگه یکی یه جوریه و یکی یه جور دیگه محیطش باعث شده که اینطور رفتار کنه. اصلا خوب و بد یعنی چی؟
غلط غولوط زیاد داشت حرفام ولی کلیتش این بود که مغز ما یه مشت نورونه و غیر از نوروت هیچی نیست توش. عصبها مون هم نورون هستن. پس اصولا هرکاری که از ما سر میزنه حاصل فعالیت این نورونها هست.
حالا. دستمو که بالا میارم یه رشته از نورونا تحریک شدن و این رشته به مغز و احتمالا یه نورون خاص میرسه.
بعدش مکانیزم های یادگیری و شرطی شدن رو با نورونها ساختم براشون.
دست آخر گفتم که خب دیدم که نورونها چطوری کارارو انجام میدن. و مثلا بالا آوردن دست من حاصل یه تعدادی فعالیت نورونها هست.
این وسط اختیار من کجا عمل میکنه؟ یعنی این اختیاری که ازش حرف میزنیم کجا عمل میکنه؟
و بعدش نتیجه گرفتم که اصولا با این حساب ما اختیار نداریم و همه چیز جبریه.
---
جدی
خب اگه یکی یه جوریه و یکی یه جور دیگه محیطش باعث شده که اینطور رفتار کنه. اصلا خوب و بد یعنی چی؟
پراگمات
تا مدتها ایده الیست بودم. به هیچی به جز ایده آلام نمیتونستم فک کنم. بدبختی از جایی شروع میشد که ایده آلام با محیطی که توش بودم سازگاری نداشت.
کم کم عملگرا (پراگمات) شدم و بعد از یه مدت دیدم بدجوری پراگماتیسم شدم. یا یه جور ایده آلیست عملگرا.
سهیل حرف جالبی درباره ی دکتر دانشگر زد. فرض کن ایده آلت قله ی دماوند باشه. یه آدم پراگماتیسم (اگر یه نیمچه ایده آلی تو زندگیش داشته باشه) خطی رو که مکان فعلی رو به قله وصل میکنه میگیره و میره جلو. یه آدم ایده آلیست انقد درباره ی ایده آلش فک میکنه که هیچ وقت به قله نمیرسه.
یه جورایی آدم باید ایده آل-پراگمات باشه. یعنی یه ایده آل داشته باشه. اما مسیر حرکت به طرف قله رو مرتب بهینه کنه. با این بهینه کردن هم همیشه داره حرکت میکنه و هم از مسیر های بد نمیره جلو.
پس الان مساله ی اصلی شد بهینه کردن مسیر.
کم کم عملگرا (پراگمات) شدم و بعد از یه مدت دیدم بدجوری پراگماتیسم شدم. یا یه جور ایده آلیست عملگرا.
سهیل حرف جالبی درباره ی دکتر دانشگر زد. فرض کن ایده آلت قله ی دماوند باشه. یه آدم پراگماتیسم (اگر یه نیمچه ایده آلی تو زندگیش داشته باشه) خطی رو که مکان فعلی رو به قله وصل میکنه میگیره و میره جلو. یه آدم ایده آلیست انقد درباره ی ایده آلش فک میکنه که هیچ وقت به قله نمیرسه.
یه جورایی آدم باید ایده آل-پراگمات باشه. یعنی یه ایده آل داشته باشه. اما مسیر حرکت به طرف قله رو مرتب بهینه کنه. با این بهینه کردن هم همیشه داره حرکت میکنه و هم از مسیر های بد نمیره جلو.
پس الان مساله ی اصلی شد بهینه کردن مسیر.
اشتراک در:
پستها (Atom)