خواب ۲

این خوابی بود که بعد از سفرمون به فرانسه و بلژیک دیدم. سفر یک هفته بود و خیلی جاهای جدیدی دیدیم اون موقع و وقتی که برگشتیم چند روز مثل جسد افتاده بودیم از فرط خستگی.

پارت ۱
" اوایلش رو زیاد یادم نمیاد. توی یک شهر شلوغ بودیم. نشسته بودم توی یه ماشین توی ردیف عقب پشت سر راننده. وسط خیابون یک دستی از بیرون پنجره اومد و یه کیف گذاشت توی بغلم. یه کیف سیاه یا قهوه ای چرمی گنده بود مثل یه زنبیل. گذاشتمش روی پام. بعدش هی دست میکردم توش ببینم چی هست. هر بار یه چیزی در میومد. یه بار یه توپ چل تیکه درومد ازش. یه بار یه رادیوی بزرگ. چیزای خیلی مختلف و رنگ و وارنگ. یه مدت همین طور از توش در می آوردم تا اینکه سرم رو برگردوندم دیدم س هم نشسته توی ردیف عقب. ماشین داشت دنده عقب میرفت. برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم که بر خلاف جهت بقیه ماشین ها داریم حرکت میکنیم. توی یک سرپایینی خیلی وحشتناک و بقیه ماشین ها از دو طرفمون ویراژ میدادن. برگشتم جلو دیدم ماشین راننده نداره و همین طور داره میره پایین. ولی انگار یک جورهایی خودش رونده میشد. برگشتم به طرف س گفتم ماشین راننده نداره باید یه کاری بکنیم ولی دیدم که س فقط میخنده و هیچ عکس العملی نشون نمیده ..."

پارت ۲
" فضا مثل یک درمانگاه. یک راهرو هست که دو طرفش پر از اتاقه. اتاقها به سمت راهرو پنجره های درازی و باریکی دارن که از زمین تا سقف هستند و فضا مثل معماریهای سبک گوتیک میمونه. من اول به عنوان ناظر خارجی از توی راهرو رد میشم و این فضا رو میبینم که با نور خیلی زرد متمایل به نارنجی آفتاب پر شده. توی هر اتاق پر از تختهایی هست که کنار هم چیده شدند و روی هر کدوم یک نفر خوابیده. در انتهای راهرو یک پرستار زن هست که از انتهای راهرو شروع به حرکت میکنه. سرش رو توی اتاق اول میکنه و میگه، بخواب بخواب. بعدش اتاق دوم. باز میگه، بخواب بخواب. باز میاد جلو اتاق سوم یک نفر روی تختش نیم خیز شده و انگار میخاد بلند شه. پرستار میره توی اتاق و پتو رو میکشه روی سرش و میگه، بخواب بخواب. همین طور میاد جلو.
حالا من از ناظر خارجی تبدیل میشم به یکی از کسانی که خوابیده. توی اتاق بعدی هستم. نیم خیز شدم که پرستار میاد بالای سرم. میگه بخواب بخواب. این بخواب بخواب رو شاید بیست بار تکرار میکنه. سرم داره از شدت تکرار این واژه منفجر میشه. بهش میگم فقط یک لحظه اجازه بدم. بلند میشم از اتاق میام بیرون توی راهرو شروع به قدم زدن به طرف ابتدای راهرو میکنم. نور خیلی زرد خورشید انگار که موقع غروب باشه از بین پنجره های قلمی اتاقها توی راهرو پخش شده. توی راه از بین پنجره ها داخل بقیه اتاقها رو میبینم که همین طور پر هست از آدمهایی که دراز کشیدند و پرستاری که بین اتاقها راه میره و میگه بخواب بخواب. در ابتدای راهرو یک میز هست که روش یک دفتر خیلی بزرگ گذاشتن.
دفتر رو باز میکنم و اولین صفحه ی سفیدش رو میارم. اونجا مینویسم:
زنده باد قانون اساسی فرانسه که حافظ آزادی های انسانی ملت بزرگ و عظیم الشان و بدبخت و بینوای فرانسه است. 
و امضا میکنم. همانطور خمودانه برمیگردم به سمت اتاقم که بخوابم./"

در اینجا بود که با نفس نفس شدیدی از خواب پریدم...

۴ نظر:

zahra گفت...

سلام، ممنونم از بازدیدت

چه خوب می‌نویسی، قلمت روان هست و آدم از خوندنش خسته نمی‌شه،

راستی‌ چرا خواب هاتو می‌نویسی؟

جوجه تیغی گفت...

وبلاگت فیلتره.ذین جان.سخت میشه دیدش

Aria Lonely گفت...

خواب های عجیب و غریبی میبینی
حالا تعبیرشون چیه
پینوکیو
بیمارستان
فروغ رو خیلی دوست داری نه ؟
چون چند بار تو نوشته هات ازش گفتی
مینیمال هات هم زیبان
شاد باشی

azy گفت...

چه خوبه خواب هاتون رو می نویسید. می تونید یه تحلیل شخصیتی خوب از خودتون داشته باشید