خواب ۱

خب از امروز تصمیم گرفتم خوابهایی رو که میبینم اینجا بگذارم. جدیدن خوابها عجیب شدن...
به عنوان اولین خواب، خوابی که چند شب پیش دیدم رو میگذارم.
پس خواب از این قرار بود که ...
من و داداشم خوابیده بودیم توی تخت دو طبقه ای که قدیم ها در زمان بچگی توی خونه ی فلکه ی گاز شیرازمون داشتیم. تازه سر شب بود و مطابق معمول آن دوران داداشم خواب بود و من چراغ مطالعه رو روشن کرده بودم و داشتم توی تختم مطالعه میکردم. یعنی لپ تاپ رو باز کرده بودم و داشتم توی اینترنت میچرخیدم برای خودم تا اینکه در یک سایت انگلیسی زبان خیلی اتفاقی به یک داستان فارسی برخوردم و شروع به خوندنش کردم. داستان از این قرار بود (دقیقن جوری که متن رو توی خواب دیدم سعی میکنم که بنویسم؛:
"
[1]
تابستان سال قبل بود که پینوکیو به جزایر قناری سفر کرد تا اوقاتش را بگذراند. او در آنجا مهمان عمو بیلی بود که هات داگهایش در همه جای دنیا مشهور هستند.

۲
وقتی که پینوکیو به خانه برگشت عمو بیلی یکی از آن هات داگهای یک و نیم متریش را به رسم دوستی برایش پست کرد که از سر تا ته آن را با سس خردل زرد کرده اند و فقط یک نان کوچک در وسط داشت به عنوان دستگیره.

۳
چند روز بعد پینوکیو میمیرد. در یک بیمارستان در کف دریا. (پینوکیو ماهی بود). پرستارها منتظر پلیس بودند که بیاید تحقیقاتش را انجام بدهد. بعد از چند دقیقه ریچی وارد بیمارستان میشود.

- پینوکیو کجاست؟ میخوام ببینمش.
* نمیشه! برو، ماهی ولگرد. از اینجا برو.

ریچی یک ماهی زرد و چاق بود.

- من میدونم چطوری مرده. باید ببینمش. همین الان.
* نمیشه، برو. الان باید پلیس بیاد. نباید هیچی دست بخوره تا اون موقع. تو کی هستی اصلن؟
- نه من باید ببینمش. بیاید اینم پاسپورتم. گرو نگهش دارین. قول میدم به هیچی دست نزنم. باید ببینمش.
* چی میگی؟ مگه بچه بازیه. برو بیرون.
- من کشتمش. اقرار میکنم. باید ببینمش الان. خواهش میکنم بزارید ببینمش

پرستارها با شنیدن این جمله ی آخری وحشت زده ریچی رو از بیمارستان می اندازند بیرون. ریچی همینطور مغموم و افسرده حال شروع کرد به شنا کردن توی دریا. میون آبها غلط میخورد و فلس های نقره ای رنگش از تنش جدا میشد.

بعد از انجام تحقیقات اولیه پلیس تشیع جنازه پینوکیو شروع شد. گروه عزاداران همین طور که پینوکیو به دست در خیابان های اطراف بیمارستان راه میرفتند شاهد یک باران نقره ای رنگ غمناک بودند که همان فلس های ریچی بود.

آه ای سایه ی من، این جوانی من بود که با تو خاک شد!

پریچهر فرخزاد.
"

بعد از اینکه داستان رو خوندم مامانم اومد توی اتاقمون تا شب به خیر بگه بهمون و داداشم بیدار شد سر این قضیه.  من داشتم فکر میکردم که ما چه داستان های خفنی در فارسی داریم که به خاطر سانسور شدید هیچ وقت مهلت انتشار نداشتند. و از برادرم خواستم که بیاد و داستان رو یک دور بخونه. در دور دومی که داستان در خوابم خونده شد تغییرات اساسی توش داده شد که چیز زیادی یادم نمونده ازش و تنها چیزی که یادمه این بود که در این مورد حرف زدیم که یه زن در آن واحد به دو نفر فکر نمیکنه یا یک همچین چیزی. در انتهای داستان نام نویسنده به فروغ فرخزاد تغییر پیدا کرده بود.

۲ نظر:

میم گفت...

میم در باره ی آن جمله جور دیگری فکر کرد. چیزی که نشنیده بود و برایش جذابیت داشت و دارد.

آتنا گفت...

زن درآن واحد به دو نفر فکر نمیکنه...