از آنجایی که داستان قبلی با عنوان "داستان زندگی یک آدم معمولی" با واکنشهای ضد و نقیض و بعضا تماشاگرنمایانه ی مخاطبان عزیز مواجه شده و در راستای هدف "تاثیر دادن مخاطبان داستان در روند داستان" در پایان بندی داستان تغییراتی ارایه میکنیم. امیدواریم که باب طبع خواننده ی خوش ذوق قرار گیرد:
1) داستان دنباله دار متناهی (برای مینا):
او مدتی بعد از آنکه پدر و مادر و همسر و تمام در و همسایه ها ترکش کردند به سرطان پروستات مبتلا شد، در نتیجه همه دوباره با او دوست شدند و او هم خیلی احساس میکرد که دیگر معمولی نیست و همه با او به شکل یک آدم کاملا خاص نگاه میکنند. او 33 روز بعد از این قضیه مرد.
2) داستان دنباله دار نامتناهی (برای مینا):
بعد از اینکه زنش او را ول کرد او متنبه شد و بنا بر توصیه مادرش برای آنکه زندگیشان از یکنواخنی در بیاید بچه دار شدند. نام بچه را آقای چ گذاشتند و وقتی چند سالی از تولد بچه گذشت پدر افسانه ای برای او تعریف کرد به این شرح: "داستان زندگی یک آدم معمولی: آقای جیم از وقتی که به دنیا آمد دنیا را از چشم یک آدم معمولی دید ... یک بار او تصمیم گرفت که دیگر معمولی نباشد. بعد ..."
3) داستانی "بس عجیب" (برای سیف حسین):
او برای نامعمولی شدن نقشه ای کشید. تصمیم گرفت به صورت داوطلبانه به ایستگاه فضایی بین المللی ارسال شود. پس از انجام تمرینات سخت و دشوار اولیه سر انجام به ایستگاه فضایی رسید. در آنجا ناگهان شلوار خود را پایید کشید و شروع به شاشیدن در فضا کرد. او آنن از ایستگاه اخراج شده و به زمین باز گردانده شد، اما از پول فروش کارت پستالهای عکسهای "شاشیدن در فضا" چنان سرمایه هنگفتی به هم زد که تا آخر عمر دیگر به شکل غیر ارادب متفاوت بود. او به قدری متفاوت بود که عده ای ادعا کردند بارانهای شدید موسمی که در آن سال باریده و موجب انحراف زمین به میزان یک صدم درصد از مدار خود شده است همان شاشهای آقای جیم بوده است.
4) داستانی آموزنده و همراه پیام (برای میلاد):
الف:پیام: سعی کنید متفاوت باشید
آقای جیم وقتی که همه حتی همسرش ترکش کردند باز هم نا امید نشد. او به یک گروه بین المللی برای کمک به جنگ زدگان سومالیایی پیوست. او فکر میکرد که مهمترین کاری که میتواند بکند کمک به همنوعان خودش است. وقتی که او وارد سومالی شد این دیالوگ بین او و اولین قاچاقچی انسان (آقای ق) درگرفت:
ق: هی هرچی پول داری رد کن بیات وگرنه با همین تفنگ میکنم تو ...ت.
ج: ای بی ادب. تو چرا انقدر بدون محتوی سعی میکنی متفاوت باشی. باید تفاوتت به آدمها درسهای خوب بده. تو اصلن آدمی؟
ق: هه هه. زکی. حالا نشونت میدم.
ج: ا ا ا. نکن. بی ادب نکن. ا مگه خودت زن نداری.
ق: ها ها ها
ج: کمک کمک. یکی به دادم برسه. نکش پایین شلوارمو
ق: چقد سفیدی تو!
ج:!!!
ق: ا ای خال چیه؟
ج: کدوم خال؟
ق: همینی که این نوکه. منم دقیقن یکی همینجوری دارم.
ج: اااا، برادر، کجا بودی این همه سال، یا حضرت ... ، چطور ممکنه. تو اینجا چیکار میکنی؟ تو چرا سیاه پوستی؟
ق: (گریه کنان) اینها همه اش واکسه برادر. من آدم خوبی بودم ولی من را سر راه گذاشتند از زور یتیمی و بی کسی اینجوری شدم.
بعد آقای جیم آقای قاف را همراه خود به وطن برد و متفاوت بودن او باعث شد که یک نفر به زندگی سالم خود باز گردد. پس بچه ها از متفاوت بودن نهراسید!
-----
شما چه ادامه ای برای این داستان متصورید؟