خواب ۴

خوابی که این بار میخام تعریف کنم خیلی ترسناک هست و هروقت که بهش فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه. اما قبل از اون یک اصطلاح رو باید توضیح بدم.

بختک

بختک یک حالتی هست که در اون فردی که خوابیده نسبت به محیط اطرافش کاملا هشیار هست ولی هیچ حرکتی نمیتونه بکنه. قدیمیها عقیده داشتند که در این حالت یک موجود جنواره (به اسم بختک) روی سینه ی فرد نشسته و سنگینی بیش از حد این موجود باعث میشه که نفس کشیدن برای فرد مشکل بشه و حرکت نتونه بکنه. و اسم موجود برای این بختک بوده که اگر فردی که خوابیده بتونه سریع بیدار بشه و این موجود رو قبل از اینکه فرار کنه یا غیب بشه بگیره، این موجود بخت اون آدم رو باز میکنه و هر آرزویی که داشته باشه رو برآورده میکنه. این موضوع رو تقریبا همه تجربه کردند در خواب و من همیشه یک حسی که در این زمان دارم ترسی هست که دیگه نتونم نفس بکشم و بمیرم. از نظر علمی بختک یک حالتی هست بین خواب و بیداری که در اون مغز در حال فرو رفتن به حالت خواب هست ولی هنوز کامل نخوابیده. در واقع یادش میره که هشیاری بدن رو خاموش کنه. چون همونطور که میدونید در هنگام خواب ما حواسمون مشغول هستند ولی کنترلی روی ماهیچه هامون نداریم. در عین حال نسبت به حواسمون هشیار هم نیستیم.
به نظر من هر کسی میتونه وارد حالت بختک بشه. برای من که این طور بود. این کار رو وقتی که دبیرستان بودم انجام دادم. یک کار خیلی ساده هست که موقع خواب آدم میتونه انجام بده و بعد از چند شب میتونه این حالت رو تجربه کنه. چون ممکنه که تجربه ی چندان خوشایندی نباشه جزییات این کار رو این جا نمیگذارم. اگر خیلی دوست داشتین که این موضوع رو تجربه کنید با ایمیل توضیحات بیشتری بهتون میدم. 

حدود دو هفته پیش یک خوابی دیدم به این شرح
من خوابیده بودم. (یعنی توی خوابی که میدیدم خوابیده بودم). تخت من کنار در اتاق هست. مدتی که گذشت چراغ راهرو روشن شد. یک نفر اومد توی راهرو. اولش همه چیز خیلی ساکت بود. یک دفعه اون کسی که توی راهرو بود شروع کرد به ور رفتن با در اتاق. میخواست در رو باز کنه و بیاد تو. ولی چفت در رو انداخته بودم و نمیتونست. هی در رو فشار میداد. من تمام این ها رو میدیدم و میخواستم پاشم یک کاری بکنم. خیلی ترسیده بودم ولی بختک گرفته بودم تکون نمیتونستم بخورم. سعی میکردم داد بزنم. با همه ی وجودم سعی میکردم یک صدایی از خودم در بیارم کسی را که کنارم خوابیده بیدار کنم ولی فقط صدای نفس کشیدن و زور زدنم در میومد و صدای دیگه ای نبود. همین طور که داشتم زیر بار این فشار له میشدم طرف در رو باز کرد و اومد تو. سرش رو خم کرد جلو و منو نگاه کرد. اون طرف خود من بودم.
« جایت آن‌جا نیست، آنقدر دور‌، روی سیم‌های برق فشار قوی که در امتداد هم تجزیه می‌شوند/ جایت این‌جاست، در گودی ِ میان ِ گردن و شانه‌ام خانه‌ای بساز» 
انیتا گلزار
من تازگی متوجه شدم که در ایران آدمهایی که پولش را دارند حالش رو میبرند و آدمهایی که پولش رو ندارند حد اکثر کاری که میتوانند بکنند این هست که کشکشان را بسابند.

خواب ۳

دیشب باز یه خواب طولانی دیدم که شاید نتونم همش رو بگذارم این جا...

" ما توی یه ساختمون بزرگ چند طبقه زندگی میکردیم. من یه خونه ی خیلی کوچیک، شاید چهل متری داشتم که کلن فقط یه راهرو با یه اتاق بود. 

پارت ۰.
خواب از این جا شروع شد که نشسته بودم توی اتاقم که س زنگ زد. س یکی از دوستام بود که دو سال حبس براش بریده بودن ولی نرفته بود خودشو به زندان معرفی کنه، گفت که ما داریم با قطار فردا صبح میریم مشهد. تو هم بیا باهامون. گفتم باشه بهت خبر میدم. مشکل این بود که من از قبل یه برنامه ی دیگه ریخته بودم. یه سفر دیگه شاید با یه دختری. دوباره زنگ زد گفت چی شد؟ گفتم ببین من یه برنامه دیگه ای دارم. گفت خب باشه. ولی حیف شد و اینا چون شاید آخرین سفری باشه که میرم ...

پارت ۱.
 نصف شب بود و با یه سر و صدایی از خواب پریدم. پاشدم رفتم بیرون دیدم که نیروی انتظامی س رو دستگیر کرده داره میبره. حالا اومده بودن که ببرنش بعد از مدتی. همه ی همسایه ها خیلی هیجان زده و عصبی بودن. س رو دست بند زده از در ساختمون بردند بیرون تا سوار ماشینش کنن. مخصوصا نصف شب اومده بودن که کسی متوجه نشه. از در اصلی ساختمون دویدم بیرون و دیدم که دارن س رو سوار ماشین میکنن. داشتم دیوونه میشدم. داد زدم کثافتا ... یکیشون اومد پرتم کرد عقب و رفتن.
من همونطور خراب برگشتم. یکم با عمو ج که یکی از آشناهامون هست حرف زدیم. بعدش رفتم توی خونه. افتادم روی مبلم. یکهو بدون اینکه متوجه باشم، زدم زیر گریه. خیلی گریه کردم، طوری که تمام بدنم داشت میلرزید.  

پارت ۲.
صبح که رفتم بیرون خودم یه پلیس بودم. تفنگ داشتم و بند و بساط. از حراست پلیس اومدن سراغم. خوشبختانه نمیدونستن که دیشب چه اتفاقی افتاده و من همش نگران بودم که مبادا متوجه بشن. یه گندی زده بودم توی خواب که الان یادم نیست، ولی یه جایی یه فشنگ از تفنگم کم شده بود و یه فشنگ الکی جاش توی خشاب گذاشته بودم. خلاصه اینا اومدن پیش من و یه مقدار سوال و جواب کردن که مشخص بود بهم شک دارن. بعدش یه ماموریتی پیش اومد همه با هم سوار موتور شدیم که بریم اونجا. توی راه که داشتیم میرفتیم کلی ماشین پلیس دیدیم و از همین لباس سیاه خفنا با کلاه کاسکت تنمون بود. یه جایی وسط راه تفنگامونو ازمون گرفتن و به جاش کلاشینکف دادن بهمون. وقتی که پرسیدیم چرا گفتن که میخوایم تفنگا رو چک کنیم. و مشخص بود که دستم رو میشه به خاطر اون یه فشنگ ...

پارت۳.
باز جلوی خونه وایستاده بودم که حراستیا اومدن. شروع کردن باز به بازخواست. یکم خواستم جلوشون شاخ بشم که رییسشون اومد خیلی با خشونت درجمو از رو شونم کند گذاشت توی جیبم. گفت تو دیگه هیچی نیستی تا بعدن درباره ت تصمیم بگیریم. از این به بعد هم تحت نظری. بعدشم مجبور بودم که هر روز برم پیش اونا و تحملشون کنم. و خب از این گنده بک های حراستی هرزه بودن. 

پارت ۴.
رها شده بودم توی شهر. دیگه هیچی نداشتم. واقعا لازم داشتم که یکی کمکم کنه. زنگ زدم به م که قبلا دوست دخترم بود. گفت واسه چی زنگ زدی؟ گفتم م من از کار اخراج شدم. گفت خب؟ بعدش؟ گفتم دیگه جایی ندارم دهنم سرویس شده. باز گفت خب که چی؟ خلاصه همین طور گفتم و گفت و محل نگذاشت تا اینکه قطع کردم. سعی داشتم که بهش حالی کنم واقعا دهنم سرویس شده الان و احتیاج به کمک کنم و اونم سعی داشت بهم حالی کنه که نمیخاد بهم محل بگذاره. خلاصه همین طور راه افتادم توی شهر. شیراز بود. توی قصر الدشت. دنبال یه جایی میگشتم ولی شهر عوض شده بود انگار. هرچی میگشتم پیداش نمیکردم. تا اینکه رفتم بالای یه تپه ای. اونجا یه گروه آدم بودن و میخواستن برن اون طرف که اتفاقن دبیرستانمون بود. راه افتادن و من گفتم میدونین چیه، من پرواز میکنم. و از بالای سر اونها پرواز کردم و رفتم توی دبیرستانمون. شب بود. گشتم توی کلاسها یکم.

پارت ۵.
توی خونه بودم. راهرو رو که نگاه کردم دیدم عمو ج یه مبل و یه چراغ آباژور کهنه شون رو گذاشته توی راهرو. برشون داشتم آوردمشون توی خونه.

پارت ۶.
حراستیا نشسته بودن توی دفترشون. خبر آوردن که یه دختری که مشهور هم بود توی خونش دو تا پسر رفتن، یا یه چیزی توی این مایه ها. بعدش خونه رو دیدم که یکی از پسرا توی کنج سقف نشسته بود و نگاه میکرد و اون یکی روی زمین چسبیده بود به دیوار. دختره میگشت توی خونه و یک جور کششی بینشون بود انگار میخان س.ک. س کنن یا هرچی. ظاهرا از بچه های دانشکده کامپیوتر بودن و این اخبارم روی یکی از وبلاگا منتشر میشد. حراستیا با ولع ماجرا رو دنبال میکردن.

پارت ۷.
باز نصفه شب بود. تلفنم زنگ زد. س بود. فرار کرده بود از دستشون و پناهگاه میخواست. آوردمش توی ساختمون طوری که کسی نبینه. یه اتاق تاسیسات داشتیم که همیشه خالی بود. اول خواست بره اونجا ولی از شانس بدمون دو تا تعمیرکار اونجا بودن. آوردمش توی خونه ی خودم. داشتیم فکر میکردیم که چیکار کنیم. همین طور گذشت و من گفتم که اوه شت، این جا تحت نظره. دوربین گذاشتن توی خونه ی من. ولی زیاد توجهی نشون نداد. همین طور افتاده بود.


امشب داشتم وسایلم را که آوردم برلین مرتب میکردم. لابلای همه ی خرت و پرت ها یک گل سرخ خشک شده، یک غنچه ی کوچک را دیدم که من را برد به سالها پیش. وقتی که با م دوست بودم و او یک روز برایم این غنچه خشک شده را به همراه طره ای از موهایش و یک فنجان شیشه ای کوچک که رویش نقاشی کرده بود را آورده بود.

روزی که داشتم وسایلم را میپیچیدم توی ایران وضعیتی پیش آمد که مجبور شدم همه چیزم را بریزم دور. فقط به اندازه ی دو تا چمدانی که با خودم آوردم اینجا میتوانستم چیز بردارم. این طور بود که تمام یادگاری ها و ریشه هایم را تک تک برداشتم، نگاه کردم و انداختم دور. رهایش کردم و معلق شدم در یک فضایی که نه جاذبه ای داشت و نه دافعه ای. از تمام چیزهایی که از م داشتم این غنچه ی گل و همان طره ی مویش را برداشتم با خودم آوردم این طرف دنیا، که این ها انگار یک معصومیت و پاکی را یدک میکشند از زمانی دور. زمانی که م با تمام افکار خودش و همه ی فانتزی ها و دنیای خودش نشست یک روز و این ها را برای من درست کرد.

امروز که دوباره این غنچه را دیدم اما کاملا پرپر شده و شکسته بود. دیدم دیگر فایده ای ندارد که نگهش دارم. آن را هم انداختم دور،

و معصومیتی که بر باد رفت...

 وستر وله نفر دوم از راست

تاخلیس. یه ساختمون متروکه از زمان جنگ جهانی دوم که هنرمندای گرافیتی کار تسخیرش کردن. حالا ظاهرا صاحبشو تو آفریقای جنوبی پیدا کردن میخان بزننش زمین یه مجتمع تجاری توش بسازن...

رودخونه - کلیسای جامع - برج تلویزیون



دیروز اولین روز کاریم توی آلمان بود. با یه کنفرانس خبری شروع کردیم که توش این آقای وستروله هم بود و در این بین یه سری نکات جالبی وجود داشت:
۱. آقایون همکارهای آلمانی از وستروله به عنوان صدر اعظم Prime minister یاد میکردند ولی من هرچی فکر کردم به نظرم این آقا وزیر امور خارجه بود. بعدش که از یکیشون پرسیدم گفت که برادرا، همانا من زیاد از این مسایل سر رشته ای ندارم!

۲. من شخصا فکر میکردم که منظورشون مدیر عامل شرکتشون هست انقدر که معمولی بهم گفته بودن امروز بیای صدر اعظمو هم میبینی. بعدش دم در اون سالنه یه ماشین پلیس دیدم گفتم واسه یه کنفرانس ماشین پلیس آوردن، چه مملکت امنی و اینا. بعدش توی کنفرانس که هی همه آلمانی حرف میزدن منم بیل میرفتم یه هو دیدم قیافه ی این آقاهه خیلی آشناست برام. چون عکسشو توی سایت سفارت موقعه ویزا گرفتن دیده بودم. هی به خودم گفتم بابا تو حافظه ت ضعیفه این عمرا اون نیست. آخرش دیدم که راه نداره از بغلیم پرسیدم که این کیه، گفت  صدر اعظمه و اینا، گفتم ایول بابا. بعدش تعجبم باز دو چندان شد که یه وزیرشون اومده اینجا فقط یه ماشین پلیس آوردن گذاشتن دم در. تازه داخل سالن هم که میخاستم بیام اسمم توی لیستشون نبود همینجوری اسممو اون ته اضافه کرد گفت برو تو. آخرین باری که شاهد اضافه شدن اسمم ته لیست بود، روزی بود که رفته بودم پادگان برای سربازی، اسمم توی لیست نبود. اونوقتم همینجوری سرهنگه اسممو اون ته نوشت گفت برو تو!

۳. موضوع جالب توجه بعدی این بود که خیلی ساده بود این آقای وزیره. یعنی اینکه میگن حاکم باید پای حرف مردم بشینه و اینا، قشنگ همینجوری بود. اولندش اینجا به زحمت ۱۵۰ تا آدم اومده بودن. وقتی هم که خواست شروع کنه حرف زدن اصلا روضه و اینا نخوند. عین آدم جواب سوالی که مجری از پرسیده بودو داد بعدم ساکت شد بقیه حرف بزنن. خلاصه ساده و اینا بود قشنگ آقاهه.

خواب ۲

این خوابی بود که بعد از سفرمون به فرانسه و بلژیک دیدم. سفر یک هفته بود و خیلی جاهای جدیدی دیدیم اون موقع و وقتی که برگشتیم چند روز مثل جسد افتاده بودیم از فرط خستگی.

پارت ۱
" اوایلش رو زیاد یادم نمیاد. توی یک شهر شلوغ بودیم. نشسته بودم توی یه ماشین توی ردیف عقب پشت سر راننده. وسط خیابون یک دستی از بیرون پنجره اومد و یه کیف گذاشت توی بغلم. یه کیف سیاه یا قهوه ای چرمی گنده بود مثل یه زنبیل. گذاشتمش روی پام. بعدش هی دست میکردم توش ببینم چی هست. هر بار یه چیزی در میومد. یه بار یه توپ چل تیکه درومد ازش. یه بار یه رادیوی بزرگ. چیزای خیلی مختلف و رنگ و وارنگ. یه مدت همین طور از توش در می آوردم تا اینکه سرم رو برگردوندم دیدم س هم نشسته توی ردیف عقب. ماشین داشت دنده عقب میرفت. برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم که بر خلاف جهت بقیه ماشین ها داریم حرکت میکنیم. توی یک سرپایینی خیلی وحشتناک و بقیه ماشین ها از دو طرفمون ویراژ میدادن. برگشتم جلو دیدم ماشین راننده نداره و همین طور داره میره پایین. ولی انگار یک جورهایی خودش رونده میشد. برگشتم به طرف س گفتم ماشین راننده نداره باید یه کاری بکنیم ولی دیدم که س فقط میخنده و هیچ عکس العملی نشون نمیده ..."

پارت ۲
" فضا مثل یک درمانگاه. یک راهرو هست که دو طرفش پر از اتاقه. اتاقها به سمت راهرو پنجره های درازی و باریکی دارن که از زمین تا سقف هستند و فضا مثل معماریهای سبک گوتیک میمونه. من اول به عنوان ناظر خارجی از توی راهرو رد میشم و این فضا رو میبینم که با نور خیلی زرد متمایل به نارنجی آفتاب پر شده. توی هر اتاق پر از تختهایی هست که کنار هم چیده شدند و روی هر کدوم یک نفر خوابیده. در انتهای راهرو یک پرستار زن هست که از انتهای راهرو شروع به حرکت میکنه. سرش رو توی اتاق اول میکنه و میگه، بخواب بخواب. بعدش اتاق دوم. باز میگه، بخواب بخواب. باز میاد جلو اتاق سوم یک نفر روی تختش نیم خیز شده و انگار میخاد بلند شه. پرستار میره توی اتاق و پتو رو میکشه روی سرش و میگه، بخواب بخواب. همین طور میاد جلو.
حالا من از ناظر خارجی تبدیل میشم به یکی از کسانی که خوابیده. توی اتاق بعدی هستم. نیم خیز شدم که پرستار میاد بالای سرم. میگه بخواب بخواب. این بخواب بخواب رو شاید بیست بار تکرار میکنه. سرم داره از شدت تکرار این واژه منفجر میشه. بهش میگم فقط یک لحظه اجازه بدم. بلند میشم از اتاق میام بیرون توی راهرو شروع به قدم زدن به طرف ابتدای راهرو میکنم. نور خیلی زرد خورشید انگار که موقع غروب باشه از بین پنجره های قلمی اتاقها توی راهرو پخش شده. توی راه از بین پنجره ها داخل بقیه اتاقها رو میبینم که همین طور پر هست از آدمهایی که دراز کشیدند و پرستاری که بین اتاقها راه میره و میگه بخواب بخواب. در ابتدای راهرو یک میز هست که روش یک دفتر خیلی بزرگ گذاشتن.
دفتر رو باز میکنم و اولین صفحه ی سفیدش رو میارم. اونجا مینویسم:
زنده باد قانون اساسی فرانسه که حافظ آزادی های انسانی ملت بزرگ و عظیم الشان و بدبخت و بینوای فرانسه است. 
و امضا میکنم. همانطور خمودانه برمیگردم به سمت اتاقم که بخوابم./"

در اینجا بود که با نفس نفس شدیدی از خواب پریدم...

خواب ۱

خب از امروز تصمیم گرفتم خوابهایی رو که میبینم اینجا بگذارم. جدیدن خوابها عجیب شدن...
به عنوان اولین خواب، خوابی که چند شب پیش دیدم رو میگذارم.
پس خواب از این قرار بود که ...
من و داداشم خوابیده بودیم توی تخت دو طبقه ای که قدیم ها در زمان بچگی توی خونه ی فلکه ی گاز شیرازمون داشتیم. تازه سر شب بود و مطابق معمول آن دوران داداشم خواب بود و من چراغ مطالعه رو روشن کرده بودم و داشتم توی تختم مطالعه میکردم. یعنی لپ تاپ رو باز کرده بودم و داشتم توی اینترنت میچرخیدم برای خودم تا اینکه در یک سایت انگلیسی زبان خیلی اتفاقی به یک داستان فارسی برخوردم و شروع به خوندنش کردم. داستان از این قرار بود (دقیقن جوری که متن رو توی خواب دیدم سعی میکنم که بنویسم؛:
"
[1]
تابستان سال قبل بود که پینوکیو به جزایر قناری سفر کرد تا اوقاتش را بگذراند. او در آنجا مهمان عمو بیلی بود که هات داگهایش در همه جای دنیا مشهور هستند.

۲
وقتی که پینوکیو به خانه برگشت عمو بیلی یکی از آن هات داگهای یک و نیم متریش را به رسم دوستی برایش پست کرد که از سر تا ته آن را با سس خردل زرد کرده اند و فقط یک نان کوچک در وسط داشت به عنوان دستگیره.

۳
چند روز بعد پینوکیو میمیرد. در یک بیمارستان در کف دریا. (پینوکیو ماهی بود). پرستارها منتظر پلیس بودند که بیاید تحقیقاتش را انجام بدهد. بعد از چند دقیقه ریچی وارد بیمارستان میشود.

- پینوکیو کجاست؟ میخوام ببینمش.
* نمیشه! برو، ماهی ولگرد. از اینجا برو.

ریچی یک ماهی زرد و چاق بود.

- من میدونم چطوری مرده. باید ببینمش. همین الان.
* نمیشه، برو. الان باید پلیس بیاد. نباید هیچی دست بخوره تا اون موقع. تو کی هستی اصلن؟
- نه من باید ببینمش. بیاید اینم پاسپورتم. گرو نگهش دارین. قول میدم به هیچی دست نزنم. باید ببینمش.
* چی میگی؟ مگه بچه بازیه. برو بیرون.
- من کشتمش. اقرار میکنم. باید ببینمش الان. خواهش میکنم بزارید ببینمش

پرستارها با شنیدن این جمله ی آخری وحشت زده ریچی رو از بیمارستان می اندازند بیرون. ریچی همینطور مغموم و افسرده حال شروع کرد به شنا کردن توی دریا. میون آبها غلط میخورد و فلس های نقره ای رنگش از تنش جدا میشد.

بعد از انجام تحقیقات اولیه پلیس تشیع جنازه پینوکیو شروع شد. گروه عزاداران همین طور که پینوکیو به دست در خیابان های اطراف بیمارستان راه میرفتند شاهد یک باران نقره ای رنگ غمناک بودند که همان فلس های ریچی بود.

آه ای سایه ی من، این جوانی من بود که با تو خاک شد!

پریچهر فرخزاد.
"

بعد از اینکه داستان رو خوندم مامانم اومد توی اتاقمون تا شب به خیر بگه بهمون و داداشم بیدار شد سر این قضیه.  من داشتم فکر میکردم که ما چه داستان های خفنی در فارسی داریم که به خاطر سانسور شدید هیچ وقت مهلت انتشار نداشتند. و از برادرم خواستم که بیاد و داستان رو یک دور بخونه. در دور دومی که داستان در خوابم خونده شد تغییرات اساسی توش داده شد که چیز زیادی یادم نمونده ازش و تنها چیزی که یادمه این بود که در این مورد حرف زدیم که یه زن در آن واحد به دو نفر فکر نمیکنه یا یک همچین چیزی. در انتهای داستان نام نویسنده به فروغ فرخزاد تغییر پیدا کرده بود.

یک گردش کوتاه در تیمارستان نشان می‏دهد که ایمان چیزی را ثابت نمی‏کند.

--نیچه
بعد از بیست و پنج ثانیه، درست بعد از ۲۵ ثانیه فهمیدم که دیگه نمیخام به حرف زدن ادامه بدم...

کتاب جنایت و مکافات - داستایوفسکی

بالاخره تموم کردم این کتاب رو. فکر کنم تقریبا یک هفته طول کشید خوندنش. بعد از جنگ و صلح دومین رمان بلند روسی بود که میخوندم. باید بگم که این کتاب هم من رو خیلی جذب خودش کرد. البته در اوایل کتاب صحنه های سیاهی از زندگی طبقات فقیر جامعه ی روس در آن زمان نقل میشه که حس خیلی بدی میده به آدم مثل قسمتی که اسب پیر رو کشتند و ...
این کتاب داستان یک جوون فقیر هست که مرتکب قتل میشه و همه ی داستان حول همین جوون و اتفاقاتی که براش میفته میچرخه. کسی که کشته میشه یک پیرزن رباخوار هست که جوون اتفاقا اون پیرزن رو شایسته ی کشته شدن میدونه و به نظرش پیرزن فقط در حد یک شپشی ارزش داره که باید زیر دست لهش کرد. 

سه تا موضوع کلی و مهم در مورد داستان داریم:
جوون دست به جنایت میزنه. اما اون طور که از اسم کتاب بر میاد مکافاتی در پی نیست. یعنی تمام شکنجه و سختی ها در درون خود او و در ذهن خود این جوون دانشجو جاری هست و اون رو از درون میخوره  و متلاشی میکنه.

در نهایت وقتی که جوون به مجازات عملش میرسه این مجازات براش حکم رستگاری رو داره. یعنی با این کار در واقع خودش رو از مکافاتی که در ذهنش پدید اومده داره خلاص میکنه. 

و موضوع مهمتر اینکه در این کتاب هیچ کس به طور مطلق خوب یا بد نیست.  مثلا یک آقایی هست که خیلی زن باره هست و به خواهر این جوون هم میخواد خیانت کنه اما در عین حال کلی پول صرف میکنه که تعدادی بچه ی بی سرپرست توی کوچه رها نشند. تقریبا همه ی آدمها توی داستان مدام بین خوبی و بدی دارند قلت میخورند و مدام در این مورد و درباره ی اصول اخلاقی قدیم و جدید بحث میشه و به شکلی که در انتهای کتاب ذهن انسان به کلی از طبقه بندی کردن آدمها فاصله میگیره. این کتاب عمیقا از ساختار قهرمان و ضد قهرمان متداول امروزی فاصله داره و به همین دلیل هم به نظر من حاوی یک رئالیسم اجتماعی خیلی عمیقه. 

جنایت و مکافات

"پنج دقیقه گذشت. راسکلنیکف بدون اینکه به سونیا بنگرد همچنان در اتاق راه میرفت. سرانجام به او نزدیک شد. چشمانش میدرخشید، با دو دست شانه هایش را گرفت و مستقیما به چهره ی گریانش نگریست. نگاه راسکلنیکف خشک و ملتهب و تیز بود و لبانش سخت میپریدند... ناگهان بسرعت تمام بدنش خم شد و در حالی که بر زمین افتاد پاهای سونیا را بوسه زد. سونیا با وحشت، چنانکه گویی از دیوانه‌ای دوری کند، کنار جست. واقعا هم راسکلینکف به نظر کاملا دیوانه می آمد. دختر با پریده رنگی، در حالی که قلبش به هم فشرده شد، زمزمه کرد:
- شما را چه میشود؟ چه میکنید در مقابل من!...

- من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم."
...
". شمع مدتی بود که در شمعدان کج، داشت به آخر میرسید و در این اتاق فقیرانه قاتل و فاحشه را، که به طور شگفت آوری بر سر کتاب مقدس به هم نزدیک شده بودند، روشن مینمود."

برگرفته از جنایت و مکافات. وقتی که قاتل تنها کسی را که لایق همدمی خود میابد فاحشه است...

زلزله در ژاپن

خوب به یاد دارم که یک موقعی شیراز زلزله اومد. من بچه بودم شاید کلاس اول راهنمایی یا همون دور و برها بود. شب بود مثلا ساعت ۱۰ و تقریبا همه‌ی خونواده خواب بودن. همیشه زود میخوابیدن و من معمولا بیدار میموندم و کتاب میخوندم یا با افکار خودم سرگرم بودم. بچه بودم و کسی کاری به کارم نداشت، من هم کاری به کار کسی نداشتم. تا اینکه خونه شروع به لرزیدن کرد.

چند روز پیش در خبرها خوندم که ژاپن زلزله اومده. چند ثانیه ای گذشت تا فهمیدم که اتفاقن شدید هم بوده و همین طور سرسری ازش رد شدم.

خونمون یه اتاق داشت که رو به خیابون بود. همیشه صدای ماشین ها و فریاد آدمهایی که از کوچه رد میشدن میومد. من از این اتاق چندان خوشم نمیومد. مخصوصا شبها که من بیدار بودم و همه خوابیده بودن و خونه در سکوت عجیبی فرو میرفت، همیشه صدای غرش کامیونهایی که مجبور بودند شبها برند و بیاند فضا رو در هم میریخت. من توی این اتاق پشت میزم نشسته بودم که دیدم خونه داره میلرزه. صدای به هم خوردن لیوانها و ظرف و ظروف در آشپزخونه. 
بدترین احساس در زلزله این هست که حس میکنی زمینی که همیشه زیر پات سفت و امن بوده دیگه سفت نیست. انگار دیگه به هیچ چیز نمیشه اعتماد کرد.  همه چیز داشت میلرزید و همه ی اهالی خونه از خواب بیدار شدند. دویدیم وسط هال و مامانم مدام میگفت که بریم توی چارچوب در یا یک همچین چیزی که مثلا امن تره. بعدش تکانها تموم شدن و همه کم کم رفتن بخوابن. برای من اما موضوع  متفاوت بود. من از اولین لحظه های زمین لرزه اون رو حس کرده بودم. خلوت و سکوت شبانه م رو یک چنین موجودی از هم دریده بود و حالا که دوباره همه چیز به حالت عادی برگشته بود، دیگه خلوت و سکوت اون حس مثبت رو نداشت، بلکه حس ترس رو داشت. ترس از ناشناخته ها. ترس از زمین محکمی که در یک لحظه زیر پات شروع به لرزیدن میکنه. به رختخواب برگشتم. 
دیگه نمیشد بیدار موند. تصمیم گرفتم که بخوابم. نمیشد. همین که سرم رو میگذاشتم روی بالش حس میکردم که زمین داره میلرزه. میومدم از تخت بیرون اما هیچ چی نمیلرزید. چندین بار این کار رو تکرار کردم. دیگه یادم نمیاد که اون شب چه طور گذشت.

حالا دوباره با دیدن خبرهای زلزله ی ژاپن فهمیدم که خیلی گسترده و شدید هست. تلفات زیاد و نیروگاه اتمی منفجر شده و ... اون وسط توی خبرها از یکی پرسیدن که بدترین حسی که داشتی چی بود. گفت اینکه به زمین زیر پام نمیتونستم اعتماد کنم. این جمله ش من رو یاد اون خاطره انداخت. اون خاطره تازه برام پر رنگ کرد این مصیبتی رو که در یک جای دنیا نازل شده.
شاید دیر شده باشد. کفش‌هایم را به پایم میکنم و قدم به کوچه میگذارم. 
شاید دیر شده باشد. پرنده ای در میان هیاهوی برگهای درختی میخواند، صدایش می آید اما خودش دیده نمیشود.
شاید دیر شده باشد. دختری سگش را به بیرون آورده، راحش را کج میکند تا سگ من را که به انتظار اتوبوس کز کرده ام نبیند.
شاید دیر شده باشد اما همیشه فرصتی هست.
همیشه جایی هست

میهمانی

من بروم آخرین ظرفهایی را که در آشپزخانه باقی مانده بخورم تا وقتی که تو می آیی با روی گشاده پذیرایت شوم.