دستان ما به هم نمیرسند،
ما کش و قوس میرویم، اما به هم نمیرسیم،
هم را پیدا نمیکنیم.
ما بیدار نمیشویم،
اگر هم که بتوانیم بخوابیم،
ما خواب نمیبینیم
ما به گا نمیرویم،
گا به ما میرود و ما رویش میکنیم
دستهامان به هم که پیوند میخورند
نفسهامان که هم را پیدا میکنند
لبهامان که انتظار میکشند
زمان که می ایستد
ما هم را میپرستیم
وقتی که خلسه ی حضور
دهان را قفل میکند!

تو اینجا باشی و


    من

        لابلای موهای سیاهت
            گم بشوم.

مثل شب گرمی که
    در رحم گرم مادرم داشتم
        مابین انگشتهات آب میشوم و

        تو

        در امتداد خیابان خاکستری

            محو میشوی.


من فکر میکنم،
که تمام ای لحظه های عاشقانه را باد،
بی آنکه به انحنای نفس گیر جاده ها تن بساید،
با خود به انتهای جهان برده است.

من،
نفس میکشم
به جاده نگاه میکنم که میان پاهایم میلغزد
و خودم را منحنی میکنم، به نام نامی تمام انحناهای جهان
من فحش میدهم./