زندگی با دهان نیمه باز
یه روز معمولی مثل همه روزها که تو منو تنها گذاشته بودی، آره اینجا یه خونه ی شیشهاییه. خوب دیدمت که داشتی با اون غریبه چی کار میکردی:
* مطمئنی که خوابیده؟ چیزی نفهمه؟
* آره بابا. یه جوری دسمالیش کردم که عین خرس خوابش ببره. بیا نزدیک عزیزم.
* ببین من میترسم. اینجا همه چی شیشه ای یه. مطمئنی که نمیفهمه؟ بد میشه ها.
* ...
آره. من مجبور بودم. فنجون سرد و لزج بود. من دستام کوتاه بود. لبه ی فنجون بلند بود.
***
اهالی محترم. بدینوسیله آگهی میشود که به علت بارش برف بیسابقه و سرما و یخبندان، و از کارافتادگی تمامی دستگاه های حیاتی شهر عزیزمان، و نابودی حس ایمان و احترام، و فساد اخلاقی شما دوستان گرامی، و ریدن در فضای آزاد، شما محکومید که زین پس با دهان نیمه باز زندگی کنید. با دهان نیمه باز بخوابید. با دهان نیمه باز ببوسید. با دهان نیمه باز بخورید. با دهان نیمه باز بشاشید.
داستان یک سیگار
"سلام انگشت شست پا. سلام ناخون. صبح بخیر. میگم سلام. سرتو بکن تو، خطرناکه. آخه میدونی؟ سرده هوا"
بعد شروع به خاراندن تنم میکنم. شکمم، زیر بازوها، کم کم به گردن میرسم و بین پاها. خونها ای خونها بگردید بگردید، در این عشق بگردید
توی دستشویی یک سوسک که دیشب سم "امحا" رو نوش جان کرده وارونه افتاده و داره دست و پا میزنه. سعی میکنم که بهش نگاه نکنم، اون شاخکاشو که تکون میده و پاهاشو که میلرزونه. یحتمل خیلی تشنه شه. سوسکه و صحرای بی آب و علف و شاخکای بی انتها. آخرین رعشه های یک تن مهجور در انتظار یک نوازش کوچک بود و من میدانستم که از تمامی اوهام او چیزی به جز دو شاخک و چند قطعه پا به جا نخواهد ماند.
هاااا. این شکم بی نوا دلش غذا میخوات بخوره. نگاه کفتاریشو دوخته به در سفید یخچال و دلش غنج میزنه واسه یکی از اون صبحونه های مامان دوزی که نمونه شو تو هیچ رستوران کوفتی نمیشه پیدا کرد. چنگ میزنم به یخچال. اینجا، تو یخچال، غذاها همه به صف شدن. طبقه اول جناب سوسیس دامن کالباسیشو کشیده روی پاهاش و خیره شده به آقای پیاز که نگاه هرزه شو دوخته به اونجاهاش. طبقه ی دوم خوراک لوبیا فرآوری شده با سیب زمینی و رب گوجه که نمیدونم، یادم نیست چند هفته ست مهمون ناخونده ی یخچال ماست و کپکا میان بالا از سر و کولش یواش یواش. در طبقه ی سوم اما، عنکبوتی ساکنه که وظیفه خطیر دورکردن حشرات موذی از یخچال ما رو بر عهده گرفته است. عرششو تو تمام این طبقه پهن کرده و اون وسط با چشمهای قرمزش زل زده به من که در بدر دنبال بطری شیر میگردم.
"آقای عنکبوت شما بطری شیر منو ندیدین؟
آهای با تو ام،
بطری شیر منو ندیدی؟؟؟"
چرخی میزنه و ناشتاشو که یه کرم چاق هستو شروع به خوردن میکنه.
و آهان ، پیداش کردم. بطری شیر نازنینم چپه شده توی ظرف میوه ها که پره از نونهای کپکی. سری تکون میدم و متوجه لکه ای میشم که روی آرنجم پیدا شده. "ا لکه. کجا بودی لکه؟ تو خالی یا سرطانی؟ چقد تو پر زبانی! آهااان تو داری رشد میکنی. ماشالا بالاخره سرطان گرفتم " و مورچه ها هلهله کنان از کت و کولم بالا میروند و بدنم را تف مالی میکنند. آنها دارند ته مانده ی گوشت من بیرمق را میخورند و هیچ صبر نکردند که من اول خوب بمیرم بعد من را بخورند و من برگ گل کوکب به گوشهایم می آویزم، از دو گیلاس سرخ همزاد...
میزنم زیر گریه. شاشیدم توی این شانس. شاشیدم تو تو که آخرش منو هم مثه خودت سرطانی کردی. آخه چقد بهت گفتم که چاندوم اصن بد نیست. که تو منگلی منو هم مثه خودت منگل میکنی. که به خودا اونروز اون آقاهه میگفت که هر گهی میخواین بخورین فقط حتما از چاندوم استفاده کنید و چاندوم کلی طعم و سایز بندی داره و واسه هر سلیقه ای یه نوع کوفتیش پیدا میشه اما تو فقط سر تکون دادی و من باز خراب شدم توی اون چشای تاریک، تو اون لبای باریکت. حل شدم توی شیرینی چشات و چشم که باز کردم دیگه نه از چاندوم خبری بود و نه از تو و تنها چیزی که پیدا بود یه انگشت شست بود که کز کرده بود اون زیر و پتو رو مثه چارقد یه دختر شرمین پیچیده بود دور خودش.
آدم زیر ماشین بره ولی سرطان نگیره. توی خیابون میروم و زیر ماشین می اندازم خودم را.
َA post dedicated to Babak Salimizadeh
:بابک سلیمی زاده
اگرچه میگن که هر حرکت سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و و و اخته شده یا مثلن سیاست به فرهنگ تقلیل پیدا کرده و ...
اما این چیز خوبیه
http://salimizadeh.wordpress.com/voice/
کاهش آنی طول - بابک سلیمیزاده
شعرخوانی بابک سلیمی زاده و محمد مهدی نجفی
http://www.mindmotor.org/mind/?p=827
واقعیتی که ما میپنداریم واقعی است آن چیزی نیست که هست، بلکه آن چیزی است که تسلط یافته است
http://zoghalmag.com/zoghal/index.php?option=com_content&task=view&id=126&Itemid=226
مو و اسکیمو - دو شعر تازه از بابک سلیمی زاده
بابک سلیمی زاده
۳۰ آبان ۱۳۸۷
مو
به موهايم دست نزن
چون با دستهای تو مو نمیزند
اولين روزی كه دستم مو درآورد
يک گرگ لای موهای آلتم مخفی شد
و آدم آهنی ِ زير بغلم
از من باتری خواست
من به او يک باتری قلمی دادم
آدم آهنی گرگ را خورد
و از آن روز
من ديگر رازی نداشتم
به دستهايم دست بزن
--------------------------------------------------
اسكيمو
ـ به دستهای تو طوری دست خواهم زد
كه توی اصطبل يونجه داده ام به اسبها.
. . . حالا
موهايت اسکيمو شدهاند
چشمهايت دماسنجی در استوا
و لبهايت تکرار سریال دیشباند
دیگر با من نمیلبند.
ما اسکيموها عادت داريم
اسکی روی موهايمان برويم
به موهای من دست بزن !
( آهان . . . )
میبينی چقدر لطيف
و چقدر صاف تا قسمتی ابری پيشبينی میشود ؟!
چون موجهای پر فشار
از سواحل مديترانه
با مصرف سرانهای
که به سرش همه چیز آمد
به جز آنچه در سر داشت.
بيا چيزهای ديگری هم پيشبينی کنيم
مثلاً ما کِی بچهدار میشويم ؟
و وقتی دار میشويم آيا
چه تضمينی هست که پيشبينی ِ ما
پيش از آنکه اتفاق بيفتد روی ندهد؟
میخواهی اسم بچهمان چه باشد ؟
هر اسمی كه تو بگويی بچهی ماست
چون هر بچه ای اسبی دارد
مثل هر اسمی كه دنبال بچهاش میگردد
بيا اسمش را بگذاريم اسكيمو
آنوقت او با تمام پنگوئنها دوست خواهد بود
مثل من كه پنج قدم فاصله دارم با پنكه.
ـ از من چند رقم مونده ؟
ـ پنج قدم مونده !
برفها که آب شوند
حرفها تمام میشوند؟
بچهمان لای ظرفها نمانده باشد
ای كاش اين اسكاچ بچهی ما بود
آنوقت همه چيز بين ما تميز میماند
مثل من كه مانده ام روی اين ميز برای چی ؟!
ـ برای اسبها !
چشمههایی که میجوشند
از چشمهای تو اسب مینوشند
و چربی ِ بشقابها كه برود
من به شمال غربی ِ تو سلام خواهم كرد.
سلام ِ نظامی
سلام ِ گنجوی.
هه ! چه پيشبينیها
که نکرديم
در گنجعلیخان ِ هم.
چه شرطها که نبستیم
روی اسبهای هم.
و حالا
چه پيشبينیها که نمیکنيم
اينجا
توی جهندم.
* * *
ـ به دستهای تو طوری دست خواهم زد
كه توی اصطبل يونجه داده ام به اسبها.
-----------------------------
http://www.mindmotor.org/mind/wp-content/uploads/2007/07/maataht.mp3
