این آدمها که دور و برم حرف میزنن کیند؟
صحبتهای عجیب و غریب،
    درباره ی چه حرف میزنند؟
همهمه شان به  گوشم ناآشناست،
    آواهای اساطیری.
***
نگاهشون میکنم.
قلبم میتپه آیا؟
چشمم رو میتونم باز کنم؟
حرف میتونم بزنم؟
دهنم قفل شده،
    میلرزه و دندونام به هم میخورن،
        گزگز میکنم و سعی میکنم دستهامو به هم بمالم
***
این سفر کجا تمام خواهد شد؟
    و مسافر یخ زده ش رو مثل شی ای بیهوده از پنجره به بیرون پرت خواهد کرد.
صدای زوزه ی باد و آمیزش قطره های اساطیری بر شیشه ی نمناک
من مسافرم یا بی حرکت نشسته ام؟
جلو میروم یا خودم را به خاک میمالم؟
عروج میکنم یا به نام نامی گه متبرک میشوم؟
این همسفرانم کیند؟
صدایشان چه به گوش آشناست!
    انگار در گذشته های دور چیزی از جنس خنده گند و تعفن را پر میکرده است
    انگار زمانی این دهان صدایی داشته است.
این صورت رنگی،
    این چشمها روزگاری داشته اند.
برای کسی که چنگ میزند به زندگی،
    ولی از آن بیزار است.
    از بوی پوسیدگی و تعفن بیزار است
    و از این لحظه های درد آلود که بوی حقارت میدهند
برای وجودی که به صداقت معتاد است،
    و گردن به دناعتی که به این لحظه ها چنگ میزند، خم نمیکند.
برای او بگریید،
    ای ابرها، این باد، کوه، سنگ، دریا
چرا که روزی در اینجا
پیغام خونین رهایی را با رد پایی از ترس و احتضار روی تخته سنگ نوشته است
چرا که میداند، باور میکند که نباید شتاب کرد،
    و انقدر بی حرکت به روبرویش خیره شد،
        که سر انجام خشک شد و باد خاکستر سردش را روی دشتها گسترد.
بر او ببخشایید.

بايگانی وبلاگ