تابستون بود.
ظهر بود.
گرم بود.
ملخ نیمه له شده روی آسفالت خیابون انتظار مردنو میکشید،
نمیتونم وقتی حماقت آدما رو میبینم جلوشونو بگیرم. اونا خودشونن. ولی از دیدنش ناراحت میشم.