پراگمات

تا مدتها ایده الیست بودم. به هیچی به جز ایده آلام نمیتونستم فک کنم. بدبختی از جایی شروع میشد که ایده آلام با محیطی که توش بودم سازگاری نداشت.
کم کم عملگرا (پراگمات) شدم و بعد از یه مدت دیدم بدجوری پراگماتیسم شدم. یا یه جور ایده آلیست عملگرا.
سهیل حرف جالبی درباره ی دکتر دانشگر زد. فرض کن ایده آلت قله ی دماوند باشه. یه آدم پراگماتیسم (اگر یه نیمچه ایده آلی تو زندگیش داشته باشه) خطی رو که مکان فعلی رو به قله وصل میکنه میگیره و میره جلو. یه آدم ایده آلیست انقد درباره ی ایده آلش فک میکنه که هیچ وقت به قله نمیرسه.
یه جورایی آدم باید ایده آل-پراگمات باشه. یعنی یه ایده آل داشته باشه. اما مسیر حرکت به طرف قله رو مرتب بهینه کنه. با این بهینه کردن هم همیشه داره حرکت میکنه و هم از مسیر های بد نمیره جلو.
پس الان مساله ی اصلی شد بهینه کردن مسیر.

تولد

کم کم کم کم میخوام متولد بشم.
تولدی دیگر؟!!